•RESCUE•

172 41 100
                                    

نِجات

-من فقط می‌خواستم تو دوستم داشته باشی، هری.

با پشت دست راستش گونه‌های خیسش را خشک کرد و لبخندی کوچک زد.

-فقط می‌خواستم یکی توی این دنیا، همه جوره دوستم داشته باشه.

هری، هومی گفت و آرام از سر جایش بلند شد.

+پس چرا وقتی دوستت داشتم، ردم کردی؟

بی‌جان گفت و نفس عمیقی کشید.

+نمیدونم دلیل تمام این کارات چی بوده یا الان چیه اما زین، تو هر چیزی که دوستش داشتم رو ازم گرفتی؛ حتی خودت.

چند قدمی به سمت در برداشت و ریموت در را که روی زمین، بین انبوه کتاب‌ها افتاده بود را برداشت.
زین، سرش را آرام به سمت هری چرخاند که با هر قدم، به رفتن نزدیک‌تر می‌شد.
هریِ او، نجات دهنده‌ِ او، کسی که گمان می‌کرد حال برای همیشه پیشش خواهد ماند، داشت به سمت چاله‌ی تاریکی، چاله‌ای که شاید هیچ‌ وقت نمی‌توانست پسر چشم سبز را در آن پیدا کند، می‌رفت.
دستپاچه از روی زمین بلند شد و تلو تلو خوران به سمت هری رفت و بی‌حال روی زمین افتاد.

-هری...خواهش...می...نرو!

پاهای هری را محکم در آغوش گرفت و با گریه، کلمات را مقطع گفت.
سرش را بالا برد و به هری که با چشم‌های سرخش، به چشم‌های خیسش خیره بود، ملتمسانه نگاه کرد.

+چرا باید بمونم؟

هری، لبش را گاز گرفت و محکم گفت.
الان زمان خوبی برای شکستن و دل‌ سوزاندن نبود.
حتی اگر آن‌ها خانواده واقعی‌ او هم نبودند، زین، هرگز، هیچ وقت و به هیچ عنوان حق گرفتن آن‌ها را از او نداشت.

-بمون چون من...نمیدونم بدون تو چیکار کنم. التماست میکنم، هر چی بخوای بهت میدم فقط بمون، حتی اگه هیچ حسی بهم نداری، فقط ترکم نکن.

محکم‌تر پاهای هری را بین دست‌هایش فشرد و التماس کرد. دست‌ها، پا‌ها، صدا و حتی اجزای صورتش، می‌لرزیدند.

+ازت می‌خوام، ولم کنی، می‌خوام برم. خسته شدم، نمیتونم بمونم. منم یه آدمم، انسانم، اسباب بازی نیستم که هر کاری دلتون می‌خواد باهام بکنین و در آخر با شکستن غرور مسخرتون، سعی کنین جمعش کنین. مدام مثل توپ دست به دست شدم، له شدم، کثیف شدم و هیچ کس حتی سعی نکرد یکم آروم‌تر پرتم کنه. چرا فقط خودتون رو می‌بینین؟ چرا چون فکر می‌کنین پول دارین شمایین که حق زندگی رو دارین، نه من، نه ما؟

هری با گریه گفت و با دست روی صورتش را پوشاند.

+می‌خوام برم و یک بار هم که شده، کاری که دلم می‌خواد رو بکنم. بذار برم زین، بذار بر....

-همین الانش که جلوم وایسادی، نفس کشیدن سخته، اگه بری و خفه شم چی؟ من سه سال منتظر موندم که بیای پیشم و حالا می‌خوای بری؟ می‌خوای ولم کنی وقتی که همین طور بیشتر و بیشتر تو باتلاق فرو می‌رم؟

•SOUR DIESEL•Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon