پارت چهار«اپا؟»

916 158 4
                                    

Yoongi

خیلی خوشحالم چون قراره به فرزندی گرفته بشم هوسوک جیمین ته از رفتن به خونه ی والدین جدیدمون  خیلی هیجان دارن و البته کوک هم خیلی کوچیک بود تا بفهمه چخبره

+سلام من قراره اوما شما شیرین عسلا بشم

&سلام من یونگیم

+پسر خوشگلم چند سالشه؟

&۱۲

+خوشحالی که چهار تا برادر مثل اونا داری؟

من فقط سر تکون دادم و نگاهی به اطراف کردم اپا رو دیدم که داشت با ی عالمه برگه سرو کله میزد به سمتش رفتم و کنارش روی کاناپه نشستم

_یونگی نمیخوای با بقیه بازی کنی؟

اپا همونطور که سرش روی یه برگه بود پرسید سرمو تکون دادمو به کارهایی که انجام میداد نگاه کردم بعد از یه مدت حوصله م سر رفت و روی کاناپه کنار اپا دراز کشیدم و سرم رو روی پای اپا گذاشتم و خوابم برد

Namjoon

احساس سنگینی روی پام احساس کردم به یونگی نگاهی انداختم خوابش برده بود و سرشو روی پام گذاشته بود

+ احساس میکنم به تو خیلی وابسته میشه

جین همراه بقیه بچه به سمتمون اومد لبخند زدم و در جوابش گفتم

_ اره حدس میزنم

# یونگی رابطه خوبی با پدر مادر های پیرش نداشت

این حرف هوسوک باعث سردرگمی من شد پرسیدم

_ منظورت چیه؟

#پدر مادرش خیلی کم پیشش تو خونه بودند پس یونگی اکثرا تنها میموند یروز پدر مادرش بهش گفتند قراره به یه سفر خانوادگی برن وای اونا یونگی رو به اینجا اوردن و رهاش کردند و یونگی از این کار خیلی اسیب دید

برای همچین پدر مادرایی تاسف خوردم وقتی نمیتونن از بچه نگهداری کنن برای چی بچه میارن این بچه ها چه گناهی کردن که بدون پدر و مادر باید بزرگ بشن
بعد از پر کردن فرم ها اونارو به زنی که مسئول بود دادم اون تشکر کرد و سوابق پسر ها رو بهمون داد از او تشکر کردم به سمت جین و بچه ها رفتم یونگی رو بغل کردم و دست جیمین رو گرفتم جین هم همونطور که کوک رو بغل گرفته بود دست تهیونگ رو گرفت هوسوک هم دست ته رو گرفت و به دنبالمون اومد

خانواده نامجینWhere stories live. Discover now