•آخَرین نَقشِه•
ابر با باریدن آن کریستالهای سپید وداع کرد. دلتنگشان میشد اما زمان تمام شده بود؛ برف باید کنار میرفت و قطرات شفاف باران جایگزینش میشدند، درختان را زنده میکردند و شکوفهها را متولد!
باران همه چیز را متولد و برف همه چیز را به نابودی میکشاند. تضادی که از یک مبدا نشات میگرفتند!زمستان کمکم در تابوت سفید با برف دلشکستهاش به خواب زمستانی فرو میرفت و بهار، با شکوفهها و برگهای سبز و باران معروفش از راه میرسید و زمستان را از یادها پاک میکرد.
همه چیز فراموش و فصل جدیدی آغاز میشد. چرخهی زندگی بیرحم بود؛ همه را جایگزین و بر روی برخی در گوشهی تاریک زمان گرد فراموشی میپاشید. در آخر باید بهار میماند. او ملکهی فصول بود و فراموشی در شان چنین فصلی نبود!ساعت حدود 3 صبح، اواخر زمستان بود. نیویورک نیمی در خواب و نیمی دیگر تازه از خواب برخیزیده بود.
عمارت مالیک در خوابی عمیق فرو رفته بود. هری روی کاناپه جلوی تلویزیون وولی خورد و یکی از چشمهایش را نصفه باز کرد. آباژور زرد رنگ کمی از نشیمن را روشن کرده بود و پرتوهای نورش را به هرجهتی میتاباند.
خمیازهای کشید و روی مبل نشست. چشمهایش را مالید و بینیاش را خاراند. به ساعت دیواری بزرگ پشت سرش نگاهی کرد و بعد به اطرافش نگاهی انداخت. به جز دو یا سه نگهبان کسی در نشیمن نبود؛ صبح بود و عمارت خلوت.
از روی کاناپه بلند شد و به یکی از نگهبانها نگاه کرد.-زین برگشته؟
همین طور که مویش را به پشت گوش چپش هل میداد با خستگی پرسید و نگهبان سری به نشانه تایید تکان داد. هری هومی گفت و به سمت آسانسور شیشهای قدم برداشت. وارد آسانسور شد و به لباسش دستی کشید.
-زین، قطعا تو اتاقشه!
با حرص گفت و چپچپ به صفحهای که مستطیلی سبز رنگ و کلیدی از انواع اعداد و حروف داشت نگاه کرد.
به اتاق خواب زین هیچ راهی جز همین آسانسور نبود!
به پشت گوشش دستی کشید و انگشت سبابهاش را روی صفحه سبز گذاشت.
صفحه صدایی گوش خراش داد و به رنگ قرمز تبدیل شد.
هری، اخمی کرد و زیر لب به زین فحشی داد. با خشم به کلیدها مشتی زد که دوباره صدای گوش خراشی داد.×آقای هز؟
یکی از نگهبانها بیرون از آسانسور ایستاده بود و با تعجب به هری نگاه میکرد. هری از روی شانه به نگهبان نگریست.
-میخوام برم اتاق زین!
با حرص گفت و دوباره با نفرت به صفحه کلید کزایی چشم دوخت.

VOUS LISEZ
•SOUR DIESEL•
Aléatoireو دوباره همون چشمها، چشمهایی که مثل سوردیزل بودند. همونقدر اعتیادآور، خطرناک و نفرین شده. " عزیزم! تماشا کن، ببین چجوری دنیات رو از چیزی که هست تاریکتر میکنم. با چشم دلت نگاه کن، چون من اون سوردیزلهای زیبا رو از حدقه درآوردم. ببین، ببین چقدر...