شروع|ملایم

9.3K 203 14
                                    

#پارت_۱
#ملایم
قرار بود صدمین شانس را امتحان کند. خودش را عوض کند تا زندگی دیگری را امتحان کند، شاید جواب میداد و میتوانست. اگر میشد احتمالا دوباره به زندگی برمیگشت. این اخرین شانسش نبود اما بهرحال او تمام نفسش را در تمام این سالها گذاشته بود حالا اگر دوباره به بن‌بست بخورد احتمالا عقب نشینی کند. او دنبال یک راه نجات بود.
تمام قفل هارا بست و دسته کلید کم محتوایش را داخل جیبش گذاشت. حالا دیگر وقتش بود که برود و زندگی جدیدش را امتحان کند، دنبال چیزی بود.
از پله ها پایین رفت و از اپارتمان خارج شد. نگاهش به بار پایین واحدش افتاد. شاید یکبار وارد اینجور جاها میشد. راه طولانی‌ای داشت. شاید هم پاریس زیادی بزرگ بود. مورگان باید دوباره برای کار جدیدش اقدام میکرد پس امروز به محله ی دیگری میرفت تا از نو شروع کند. کار جدیدی نبود، قبلا هم نقاشی روی مردم را امتحان کرده بود. تنوعی بود که بعد از معلم بودن دوباره کاری داشته باشد که حداقل کمی ارامش را بهش تزریق کند. تا جایی را با مترو رفت. پاریس ادم های عجیبی داشت. در روسیه همه چیز یکنواخت و سرد بود اما اینجا روشن و گرم بود، گرما قلبش را لمس میکرد. زن و مرد هایی که در اغوش یکدیگر بودند و دخترایی که با لباس های صورتی و موهایی که به شدت کشیده شده‌اند با یکدیگر میخندیدند. احتمالا کلاس رقص داشتند، انها بالرین بودند. گاهی وقتی همسن انها بود به باله فکر میکرد. خیلی شباهتی به بالرین ها نداشت اما شاید یکی از خاص ترین ها میشد.
بالاخره باید کمی پیاده روی میکرد تا به اتوبوس برسد. کنجکاو بود تا ببیند دیگر چه خواهد دید. از دور درست دیده بود، پیرزن هایی که گوشواره های بزرگی به گوش داشتند و رژ لب قرمزشان بسیار چشم گیر بود. انها چه بودند؟ پیرزن های بالرین؟ بالاخره رسید. محل کارش هم جالب بود. تمام دیوار ها نقش هایی سبز رنگ داشت، طرحی مثل اژدها شاید هم زنان روسپی.
صدای زنگوله حواسش را جمع کرد. باید به دیگران لبخند میزد و میگفت که برای کار امده است. روتین همیشگی‌اش، زیادی سخت نبود. مردی نسبتا قد بلند و پر از تتو پیشش امد.
_خوشحالم از دیدنت بهم گفته بودند که امروز میای.
وقتش بود.
_ اوه منم از دیدنت خوشحالم. من مورگانم، مورس بهم گفته بود نباید به هیکلت نگاه کنم تو زیادی خوشرو هستی!
مرد انگار که خیلی شگفت زده شده باشه، با تعجب به اطرافش نگاه کرد دوباره روبه مورگان گفت:" اوه از مورس شنیده بودم کارت تو فال و اینا خوبه مطمئنم اون بهت نگفته و خودت متوجه شدی، اره اره باید همین باشه از همون موقع که پشت در دیدمت فهمیدم نگاهت با همه فرق داره."
اوه، فکر نمیکرد اینقدر هیجان زده باشد، شاید باید یکمی بازی راه می‌انداخت.
_ مورس زیادی از من تعریف میکنه. پیش خودمون بمونه، فقط گاهی با ورقه های تاروت بازی میکنم!
و بعدش به مرد پرشوق روبروش چشمکی زد.
_ واو حتما یبار باید باهم بازی کنیم من عاشق اینکارام! اسمم نیکُلاسه البته همه منو نیکُل صدا میکنن. بهتره بریم تا اشنات کنم.
_ عالیه نیکل.
با نیکل به سمت دری رفت که روی ان پر از عکس های ستاره و کارت پستال بود علاوه بر اینکه دیوارها از زنان نیمه لخت و لخت پوشیده شده بود، و میتونست دیلدوهایی را ببیند که از سقف اویزان بودند!
_ خب خب اینجا اتاقیه که قراره تو توش کار کنی و فردا لونای عزیزم و میبینی که اینجا پیشته تا تنها نباشی!
اتاق بزرگی بود بیشتر شبی کلاب های سکسی بود، بیشتر حس ان را بهش میداد که منتظر مردی است که اتاق را اجاره کند تا مورگان اورا اغوا کند. برخلاف ذهنیتش در چشمان نیکل نگاه کرد:" اوه عالیه واقعا جای الهام بخشیه! خوشحال میشم زودتر لونای عزیزت و ببینم."
_درسته مورگان. پس فردا میبینمت خیلی هیجان دارم تا زودتر تورو درحال کار ببینم غیبگو!
مورگان دیگر کاملا میخندید فکرش را هم نمیکرد روزی کسی برای فال های دروغینش او را غیبگو بنامد.
_ مچکرم نیکل. میبینمت!
دیگه کم کم باید انجارا ترک میکرد. دوباره صدای زنگوله. دیگر تمام شد. از دفعات قبل خیلی بهتر پیش رفت. شاید چون تجربه اش بیشتر شده، شاید چون دیگر ادم های بیشتری را میشناسد. شانس اورد که مورس را دیده بود!

   "Free in share, vote & comment"

mellow|ملایمWhere stories live. Discover now