Amusement Park (شهربازی)

197 40 43
                                    


《ا/ت》

بکهیون صبح زود زنگ زد و گفت که زودتر از همیشه قبل از اینکه بقیه بچه ها برسن برم مدرسه.
حیات مدرسه ساکتِ ساکت بود،خورشید تازه میخواست طلوع کنه.

بند کیفم رو محکم گرفتم و طول حیات تا کلاس رو به سرعت طی کردم.
یه سری از بچه های سال بالایی توی راهرو بودن و به سمت کلاسشون میرفتن.

فورا به طرف کلاس خودمون رفتم.
در کلاس رو باز کردم که یه نفر با ماسک ترسناکش پرید جلوم و باعث شد از ترس دو قدم عقب برم و جیغ خفه ای بکشم.

میدونستم همیشه بکهیون از اینکارا میکنه.
ا/ت:یاااا!بکهیون!ترسیدم!فقط به خاطر این گفتی بیام که منو بترسونی؟
بکهیون با اون ماسکش رو به روم ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد.
ا/ت:زودتر اون ماسکو دربیار،منو میترسونه!

دستی روی شونه ام قرار گرفت،به عقب برگشتم که بکهیون رو دیدم.
با دیدن بکهیون که پشت سرم ایستاده،آب دهنم رو قورت دادم و با ترس برگشتم طرف اون فردی که ماسک گذاشته و گفتم:اگه بکهیون اینجاست،پس تو کی هستی؟

بکهیون با خنده یکی از تیله ها رو که توی جیبش نگه میداشت رو به طرف اون پسر پرت کرد و گفت:مگه نگفتم از اینکارا نکنی؟!
به طرف اون پسر رفتم و ماسکش رو برداشتم.

با دیدن جون هیوک که میخندید،عصبانی شدم و تا میخورد کتکش زدم.
بکهیون منو از جون هیوک جدا کرد و گفت:گفتم زود بیای که بیشتر هم رو ببینیم،نمیخوام وقتمون با کتک زدن جون هیوک هدر بره.

جون هیوک دستش رو که درد گرفته بود ماساژ میداد و با قیافه مچاله شده از درد گفت:دستت درد نکنه بکهیون!حالا کتک خوردن من شد وقت تلف کردن؟به جای اینکه ازم حمایت کنی؟!

بهش نگاه کردم و گفتم:حقته تا تو باشی دیگه منو نترسونی.
بعدش دستم رو دور گردن بکهیون انداختم و گفتم:بریم بکی جونم!ول کن این کشمش پلویی رو!
وارد راهرو شدیم که بکهیون دستم رو از دور گرنش برداشت و تو دستای خودش قفل کرد و دوید،منم به دنبالش دویدم.

به حیات پشتی رسیدیم،چون دویده بودیم بین نفس نفس زدنام گفتم:چرا دویدی؟!
بکهیون لبخندی زد و دستاش رو روی لپام گذاشت و فشار داد که لبام غنچه شد،گفت:میخوای بهت تنفس‌ مصنوعی بدم؟!

زود دستش رو برداشتم و صورتم رو عقب کشیدم و با خنده گفتم:نه ممنون،برای خودت نگهش دار!
شونه ام رو گرفت و منو برگردوند و کنار گوشم گفت:نگاه کن،خورشید طلوع میکنه!

غرق نگاه کردن به خورشید شدم که داشت آروم آروم بالا میومد.
بکهیون:این طلوع خیلی خاصه!
صورتم رو به طرفش برگردوندم:چرا خاصه؟!
با همون لبخند روی صورتش جواب داد:مثل روزیه که تو توی زندگیم طلوع کردی!

با حرفاش احساساتی شدم،برگشتم و محکم بغلش کردم.
ا/ت:میدونی خیلی دوستت دارم!
بکهیون:منم دوستت دارم!

Amusement ParkWhere stories live. Discover now