#پارت_۱۴
#ملایم
_ اه این کوه لعنتی، کی میرسیم به تهش. دیگه نمیتونم.
لاینت درحالی که پارچهای به دست داشت و درحال غر زدن بود راه میرفت. مثل اینکه از ابتدای این پیک نیک قرار است نق زدن لاینت را گوش دهد.
_ کوه؟ حتی تپه هم نیست فقط یذره شیب داره!
بالاخره جای مورد نظرشان را پیدا کردند. لاینت در سبدش را باز کرد تا کیک توت فرنگیای که دیروز درست کرده بود را به مورگان نشان دهد. دیشب قرار بود این کار را کند ولی به دلیلی که کنجکاویاش را تحریک میکرد، نتوانست.
احتمالا آن دلیل این بوده است که مورگان روزش را با شخصی سپری کرده و بعد از ترک آن فرد، دائماً فکر او در سرش بوده.
_ واو جدا خودت درستش کردی بنظرم عالیه!
_ خوب شده؟ یادم رفت قبلش بپرسم به توت فرنگی حساسیت داری یا نه! ولی الان که میبینم میخوری یعنی مشکلی نیس پس خیالم راحت شد.
_ نه به هیچی حساسیت ندارم میتونی هر طعمی خواستی درست کنی.
مورگان تا الان که سالها بود به تنهایی زندگی کرده بود نمیدانست چگونه کیک درست میشود! درواقع اگر اِلنور نبود هیچوقت غذایی هم نبود و روزهای تنهاییش در روسیه اکثرا با غذا های اماده سپری میشد.
النور! خیلی سخت بود به یاد اوردن او. و همچنین خیلی سخت بود از دست دادن او. مورگان زندگیاش فقط با یک نفر شکل گرفته بود و بیشتر این سختی ها بخاطر نبود آن شخص بود. حس میکرد حالا از طعم توت فرنگی قلبش باید صورتی شود، اما اینطور نبود. الان که به یاد النور افتاده بود میفهمید چقدر کیک تلخ شده است. حالا میفهمید که دیگر چیزی نیست که از نظرش خوش طعم باشد.
بشقابش را روی زمین گذاشت و به دستانش تیکه داد. حالا میتوانست آسمان را خوب ببیند. جایی خوانده بود:" شاید کنار هم نباشیم، اما زیر یک اسمون هستیم، هر روز یک خورشید و ماه را میبینم، و این برای من کافی است." تیکه های بجا مانده از کتاب نصفه نیمهای که خوانده بود. به یاد نداشت کتابی را کامل خوانده باشد. شاید بخاطر این بود که نتوانسته بود ادمی را کامل بخواند. ادم ها هم مثل کتاب بودند اما مورگان ادمی نبود که تا اخر ادامه دهد. شاید همه چیز زیادی حوصله او را سر میبرد.
_ چقد هوا خوب شده. خیلی دوست داشتم یه سگ میگرفتم یا یه گربه ولی فکر کنم سگ بهتره.
سرش را به سمت لاینت برگرداند:" نگهداری ازشون خیلی سخته."
_ اره خب سخته ولی اگر وقت داشتم یکیو میوردم.
خورشید کاملا روی بدنش میتابید. خودش را نمیدید اما لاینت زیادی زیبا شده بود. انگار موهای لاینت بخشی از بدن خورشید است. نور افتاب چشمانش را میزد اما چشمان آبی لاینت چیزی نبود که نور خورشید نگذارد ببیند. انگار که از خودش پرتو های آبی داشته باشد. اگر شارلوت اینجا بود چشمانش چگونه بود؟ وحشتناک ترین سوال بود. انگار داخل بدنش رعد و برقی شکل گرفته بود. نمیخواست دیگر ادامه دهد.
_ دیروز چی شده بود؟
اما اگر لاینت اجازه میداد تا دیگر فکر نکند!
_ هیچی مثل همیشه سرکار و بیرون و همین.
.
.
در کل روز خوبی بود، بعد از مدتها بود که مورگان بیرون رفته بود. اگر بعضی قسمت هارا حذف میکرد میتوانست بگوید که راضی است. بعد از سه ساعت خونه برگشته بودند و مورگان کاملا حس میکرد انرژیاش برابر با صفر است. یکبار بعد از سالها خستگیای خوشایند داشت."Free in share, vote & comment"

STAI LEGGENDO
mellow|ملایم
Storie d'amore_ دوست داری سرتو بالا بیاری؟ از صدایش میفهمید که پوزخندش هر دقیقه عمیق تر میشود. یک ثانیه چشمانش را به او دوخت:" چیو میخوای ببینی؟ اینکه چقدر بهت معتاد شدم که حتی با وجود این زخما هم نمیخوام ترکت کنم؟ اینکه میخوام هر روز بهم درد بدی؟"