#پارت_۲۲
#ملایم
_ بریم بیرون مورگان؟
مورگان با چشمانی گرد به شارلوت نگاه کرد. حالا چه باید میکرد؟ با شارلوت به بیرون میرفت؟ اما خانهاش همین بالا بود! با نگاهی سردرگم به لاینت نگاه کرد و به شارلوت منتظر پاسخ مثبت داد.
هنوز هم دستش در دست شارلوت بود و پشتش از کلاب خارج میشد.
_ خب خونت کجاس؟
_ اا خب، همین بالا.
مقابل بار ایستاد و به طبقه بالا اشاره کرد.
شارلوت خندهای کرد و دست مورگان را رها کرد.
_ پس برو خونه.
مورگان میخواست که برود. اینگونه تصور میکرد.
_ تو کجا میری؟
_ نمیدونم شاید خونه شایدم جایی که سیرک میره.
_سیرک کجا میره؟
شارلوت لبخندی زد که صورت استخوانیاش را بیشتر نشان میداد.
_ هتل.
_ چرا هتل؟
_ چونکه الان وقتیه که همش درحال نمایشن، پس خونه نمیرن.
_ اها. میخوای بریم خونه من؟
خیلی تصادفی از دهنش خارج شد. اما نمیخواست نشان دهد که خودش هم شوکه شده.
_ نه لازم نیست فکر کنم دوستت منتظرت باشه.
_ لاینت؟ نه اون خودش میاد بیا بریم بالا.
_ میاد خونت؟
_ خونمون!
_ دوست دخترته؟
_ اوه نهه اون همخونمه.
مورگان به خنده افتاده بود. چه فکر احمقانهای. چگونه میتوانست با دوستش وارد رابطهای عاطفی شود!
_ اوکی. من میرم دیگه.
_ قرار بود بیریم خونه که.
_ اون واسه قبل از این بود که بدونم همخونه داری.
_ اون مشکلی نداره ولی.
_ اگر داشت؟
_ نه نداره.
حالا مورگان بود که دستش را به سمت شارلوت دراز کرده بود و شارلوت کسی بود که دستش را میگرفت.
از پله ها بالا رفتند و وارد خانه شدند. مورگان چراغ هارا روشن کرد و لبخندی به شارلوت زد.
_خوش اومدی.
شارلوت نگاهی گذرا به همه چیز انداخت و باز هم لبخند زد. مورگان فکر میکرد شارلوت امروز را خوب شروع نکرده، پس بخاطر همین کمی بی حوصله بوده و الان حالش بهتر است.
_ میتونی بشینی، خونه ی من چیزی نداره که بخوام بهت نشون بدم.
کتش را دراورد و روی صندلی گذاشت و به اشپزخانه رفت.
در کل خانه کوچک و ساده بود. اما چیزی که به چشم میخورد، گلدان های کوچک و بزرگی بودند که کنار پنجره، روی میز ها و کنار دیوار دیده میشدند.
_ چیزای مربوط به تو جالبه مورگان.
شارلوت با لحنی حرف میزد که انگار درحال مطرح کردن مسئلهای واقع بینانه است.
_ چیز های زیادی نیست که مربوط به من باشه.
مورگان با خنده قهوه را جلوی شارلوت گذاشت و شکر را داخلش ریخت.
_ تلخ میخوردم!
شارلوت به کنایه از شکر ریختن مورگان گفت.
_ اگر صبح بود برات نمیریختم اما الان شبه، توام خسته ای. نمیخوای بیخوابی بگیری که؟
_ شاید امشب بهتر باشه یذره بیخوابی بگیرم.
دستش را دور لیوان حلقه کرد. حالا بیشتر به مورگانی که خم شده بود نزدیک بود.
_ امشب شب خاصیه.
شارلوت ادامه داد."Free in share, vote & comment"

YOU ARE READING
mellow|ملایم
Romance_ دوست داری سرتو بالا بیاری؟ از صدایش میفهمید که پوزخندش هر دقیقه عمیق تر میشود. یک ثانیه چشمانش را به او دوخت:" چیو میخوای ببینی؟ اینکه چقدر بهت معتاد شدم که حتی با وجود این زخما هم نمیخوام ترکت کنم؟ اینکه میخوام هر روز بهم درد بدی؟"