#پارت_۲۴
#ملایم
شارلوت زودتر به خودش امد و عقب کشید. در دهانش هنوز مزه ی مورگان را حس میکرد.
مورگان چشمانش را باز کرد و نگاهش کرد.
دو سال از همه چیز میگذشت و حالا او داشت کسی را میبوسید. مورگان نفسش بند امده بود. نمیدانست به شارلوت چه بگوید، متاسفم که همراهیت کردم؟
باز هم دست شارلوت داخل موهایش رفت. چشم های مورگان از لذتی که از پوست سرش به مغزش منتقل میشد، بسته شد. انگار برای شارلوت یک جرقه بود تا سرش را داخل گردن مورگان ببرد. لذت دو چندان شد. کمر مورگان از نزدیکی لب های شارلوت به گردنش کمی قوس گرفت.
چقدر نرم پوست گردنش را بین لبانش میگرفت و دستانش را داخل موهایش میکشید.
پایین تر رفت. ترقوه ی مورگان. زبانش برای لیسیدن آن خط بی اختیار شده بود. مطمئن بود ترقوهاش کبود میشود، تمایل شارلوت به این قسمت بیشتر شده بود. فکر میکرد بهتر است بلیزش را پاره کند، البته منظورش این بود که از تنش دربیارد!
دست شارلوت را زیر لباسش حس میکرد، داغ بود؛ خیلی اشنا به نظر میامد. بلیزش بالاتر رفت. مورگان فهمید که باید کتفش را کمی بالا دهد تا شارلوت به چیزی که میخواهد برسد. داشت چیکار میکرد؟!
بدن مورگان زیبا بود. اگر سوتینش هم نبود زیبا تر. پس دستش را پشت کمرش رساند و قفل را باز کرد. سوتین مورگان را از دستانش بیرون کشید. انقدر ارام بود که مورگان بی اختیار میشد. مانند یکجور ماساژ هلندی بود.
از اینکه شارلوت اینگونه نگاهش میکند خجالت میکشید. ولی الان چند دقیقه میشد که شارلوت فقط نگاهش میکرد. سعی کرد دوباره به چشمانش نگاه کند. همین نگاه کوچک باعث شد شارلوت بفهمد؛ بفهمد که چقدر خجالت کشیده. برای اینکه احساس راحتی به مورگان بدهد، بانداژ دور سینهاش را باز کرد. حالا همسان بودند. مورگان نگاهش پایین رفت، حتی اگر بانداژ هم نمیبست تفاوتی نداشت. بدون انکه بفهمد دستش به سمت سینه ی شارلوت کشیده شد و نوازشوار تا گردنش ادامه داد. به چشمان او خیره شد و خمارتر به نظر میرسیدند، باید ادامه میداد؟
خم شد و دوباره لب هایش را روی لب مورگان گذاشت این دفعه سینه هایش را هم چنگ زد، دستش بین سینه های او در گردش بود و گاهی هم پایین تر میرفت تا به او بفهماند قدم بعدی شلوارش است! زبان شارلوت از گردنش تا ترقوه کشیده میشد و حالا تبدیل به کیس مارک هایی شده بودند که به سمت سینهاش میرفتند. انگار زبان شارلوت به او برق داده باشد، یکدفعه نالهای از دهانش در رفت که به سرعت دستش را روی دهانش گذاشت، زبان شارلوت تمام نوک سینهاش را خیس کرده بود، حس لبانش که دور نوک سینهاش حلقه شده بودند پروانه هایی را در شکمش آزاد میکرد.
صدای مورگان که داخل گوشش پیچید باعث شد بیشتر با آن برآمدگی بازی کند، برایش جالب شده بود که چگونه طرز نفس کشیدنش تغییر کرده بود. سرش را بلند کرد و به مورگانی که خیره به او بود نگاه کرد. دستش را از روی دهانش برداشت و لبانش را دوباره بوسید.
_ اشکالی نداره اگر ناله کنی.
صدایش با همیشه فرق داشت، فکر نمیکرد که با یک عشق بازی صدایش خمار و بَم شود. خشدار بودن صدایش باعث میشد ماهچیه های واژنش نبض بزند. چگونه میتوانست به حرف شارلوت گوش دهد و آزادانه ناله کند؟
هیچی نگفت و سرش را تکان داد. لبخند شارلوت بیشتر داغش میکرد، حس میکرد از خجالت دارد ذوب میشود.
_حتی لازمم نیست خجالت بکشی.
کلماتی که شارلوت با آن صدا درِ گوشش میگفت ضربان قلبش را تند تر میکرد. دستش را روی شانه ی او گذاشت و سرش را سمتش برگرداند.
دستش داخل موهای شارلوت رفت، نگاهش، همه چیزش شارلوت شده بود. موهای طوسی او خیلی قشنگ بود. شارلوت کنار صورتش را بوسید.
_ میخوای ادامه ندم؟
باز هم کنار گوشش حرف زد. مورگان سرش را دو طرف تکان داد. حرف او را رد کرد. میخواست ادامه دهد.
_ اگر حرف نزنی نمیفهمم چی میخوای.
تک خندی کرد و به صورت مورگان نزدیک تر شد.
_ ادامه بده.
مورگان نگاهش را گرفت و به شکم شارلوت که فاصله کمی با بدنش داشت نگاه کرد.
دیگر حرفی از طرف شارلوت زده نشد اما دستش که روی رونش بود و آن را بالا میداد و سرش که داخل گردنش بود نشان میداد که حرف مورگان را گوش کرده است.
کِش شلوار مورگان را گرفت و پایین کشید. عقب رفت تا کاملا لباس هایش را دربیاورد. بدن مورگان کمی بالا رفت تا کار را اسان تر کند. شلوار و شورت را از مچ پایش خارج کرد. نگاهش به مورگان افتاد که پاهایش را سفت بهم چسبانده بود. لبخندی زد. دستش را روی ساق پایش کشید و ارام باز کرد. بدون نگاه کردن به میان پاهایش روی رون هایش مارک بجای میگذاشت، میخواست فردا که مورگان به حمام میرود جای بوسه هایش را ببیند."Free in share, vote & comment"

VOCÊ ESTÁ LENDO
mellow|ملایم
Romance_ دوست داری سرتو بالا بیاری؟ از صدایش میفهمید که پوزخندش هر دقیقه عمیق تر میشود. یک ثانیه چشمانش را به او دوخت:" چیو میخوای ببینی؟ اینکه چقدر بهت معتاد شدم که حتی با وجود این زخما هم نمیخوام ترکت کنم؟ اینکه میخوام هر روز بهم درد بدی؟"