part 13

348 83 10
                                    

ون چینگ گفت:فکر کنم کسی که دنبالش هستین این جاست. تقریبا یک ساعت پیش یه تهذیبگر از قبیله ی گوسولان که زخمی شده بود آوردن اینجا.
«گفتی یک ساعت پیش؟ امکان نداره انقدر زود رسیده باشن این جا. الان کجاست؟»
ون چینگ او را به انتهای راهرو برد و در اتاقی را باز کرد. ون چائو با دیدن قیافه ی آن مرد گفت:لعنت بهش! اون نیست... صبر کن ببینم.
یقه ی لباس آن مرد را کمی پایین داد. از عصبانیت دندان قروچه ای کرد و داد زد:معلومه شماها دارین چه غلطی می کنین؟ نکنه می خواین پدرم همتون و بکشه؟

مدتی بود که وی یینگ در همان حالت ایستاده بود. هوا تقریبا تاریک شده بود. بعد از گذشت نیم ساعت در باز شد و ون چینگ وارد شد. وی یینگ شمشیرش را پایین آورد و ون نینگ توانست نفس راحتی بکشد.
ون چینگ گفت:اونا رفتن تا داخل شهر دنبالتون بگردن ولی فعلا بیرون نیاین.
ون نینگ به خودش جرئت داد و سریع پیش خواهرش رفت.
«تا وقتی که ما از این جا بریم همین جا منتظر بمونین. تا اون موقع حال دوستتون هم خوب میشه.»
این چیزی نبود که وی یینگ می خواست. اگه وانگجی بیدار می شد نقشه اش خراب می شد.
گفت:از صاحب مسافرخونه بپرسین هنوز هیچ اتاقی خالی نشده؟
ون چینگ گفت:اتاق خالی؟ اتاق برای چی می خواین؟
وی یینگ جوابی نداد.
پنج دقیقه ی بعد ون چینگ برگشت و گفت که هیچ اتاق خالی ای نیست.
مثل این که چاره ی دیگری نداشت.
شب شده بود و وی یینگ احساس ضعف شدیدی می کرد. از صبح چیزی نخورده بود. از صاحب آن جا خواست دو کاسه سوپ بیاورد.
مشغول خوردن بود که حس کرد وانگجی تکان خورد. دست از غذا خوردن کشید و بالای سرش رفت.
طولی نکشید که کم کم چشم هایش را باز کرد. با دیدن وی یینگ بالای سرش سریع در جایش نشست و خودش را به دیوار چسباند و گفت:از من فاصله بگیر!
وی ووشیان به سرجای قبلش برگشت و مشغول غذا خوردن شد. در همان حالت گفت:فکر کنم یه تشکر به من بدهکاری ولی به جاش میگی که ازت فاصله بگیرم؟ فکر نمی کنی رفتارت زشته هاگ گوانگ جون؟
وانگجی زیر لب گفت:بی حیا!
وی یینگ که حرفش را شنیده بود خندید. عصبانی کردن وانگجی کار خیلی راحتی بود.
گفت:نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی اگه من اون کار و نمی کردم تو الان مرده بودی. درضمن چند ساعت طول کشید تا به این جا برسیم و این همه مدت تو پشت من بودی.
بعدش هم فکر نکن از تو خوشم اومده بود که اون کار و کردم. من استانداردهام خیلی بالاس که تو در اون حد نیستی.
دوباره خندید. عمدا کاری می کرد که وانگجی بیشتر ازش فاصله بگیرد.
قیافه ی لان وانگجی دیدنی بود. این که وی یینگ به همین راحتی به آستین بریدگی اعتراف می کرد را نمی توانست درک کند. پس در ذهنش خط قرمز بزرگی بین خودش و وی یینگ کشید.
وی یینگ یکی از کاسه ها را جلوی او گذاشت و گفت:تا سرد نشده بخور.
واقعیت این بود که او فقط به خاطر وانگجی سوپ سفارش داده بود.
وی یینگ غذایش را تمام کرده بود اما او هنوز به غذایش دست نزده بود. ترجیح داد آن را نادیده بگیرد. اگر سلامتی اش برایش مهم نبود مشکل خودش بود.
چند ضربه به‌ در خورد و در باز شد. ون چینگ بود.
وانگجی با دیدن نشان آتش روی لباس او شمشیرش را از کنار تخت برداشت و از غلاف درآورد.
وی یینگ گفت:اون فقط یه پزشکه نمی خواد بترسی. اما وانگجی همچنان شمشیر به دست ایستاده بود. وی یینگ ایستاد و گفت:لان وانگجی این دختر جونت و نجات داد. شمشیرتو بیار پایین.
بالاخره وانگجی قانع شد. ون چینگ به او احترام گذاشت و گفت:ارباب لان حالتون چطوره؟ بهتر شدید؟
کمی مکث کرد و گفت:خوبم.
ون چینگ به غذای دست نخورده‌ی او نگاه کرد و گفت: بهتره غذاتون و بخورید من مزاحمتون نمیشم.
وانگجی حس کرد کمی سرگیجه دارد پس احترامی گذاشت و روی تخت نشست.
وی یینگ گفت:ون چائو هنوز این جاست؟
وانگجی با شنیدن اسم او با تعجب گفت:ون چائو؟ چرا اون اینجاست؟
وی یینگ گفت:نگران نباش. اون هیچ وقتش فکرشم نمی کنه که ما بغل گوشش باشیم این جا جامون امنه.
ون چینگ گفت:هنوز این جاست ولی فردا صبح از این جا می ریم چون ون چائو احتمال میده شما از شهر رفته باشید. من اومده بودم راجع به چیزی با شما صحبت کنم اما مثل این که بد موقعی مزاحمتون شدم.
وی یینگ گفت:راجع به چه موضوعی؟
ون چینگ کمی مکث کرد و گفت:سنگ سیاه.
اتاق در سکوت فرو رفت.
وی یینگ گفت:شما راجع به این سنگ چی می دونید؟
ون چینگ گفت:مهم ترینش اینه که سنگی که دست شماست فقط نصف اون سنگه و نصف دیگه ش دست ون روهانه.
هر دو با شنیدن این حرف در شوک بزرگی فرو رفتند.
ادامه داد:فکر نکنم بدونید که قدرت این سنگ چقدر زیاده وقتی دو نیمه در کنار هم قرار بگیرند قدرتش بیشتر هم میشه. به همین دلیل ون روهان برای به دست آوردن سنگی که دست شماست هرکاری می کنه.
حمله ای که به قبایل بزرگ شد هم فقط یک تهدید بود برای این که کاری به این سنگ نداشته باشند.
وی یینگ گفت:چرا این و به ما میگی؟ مگه تو یکی از زیر دست هاش نیستی؟
ون چینگ گفت:من دلایل خودمو دارم. در هرصورت اینو گفتم که حواستون باشه. با چیزایی که من شنیدم توانایی تو فقط در حد کنترل کردن ارواح خشمگین و اجساد متحرکه. مثل این که هنوز توانایی اصلی این سنگ و نمی دونی.
لان وانگجی سریع گفت:منظورتون چیه؟ می خواین بگین این تمام قدرتش نیست؟
«قدرت اصلی این سنگ کنترل کردن آدمای زنده و تبدیل کردنشون به یه عروسکه.
تا به حال فکر کردین آدمایی که از هر قبیله گم میشن چه بلایی سرشون میاد؟»
هیچ کس چیزی نگفت.
«در صورت متحد شدن قبایل بزرگ کار قبیله ی ون خیلی سخت می شد. تو چند روز گذشته چند حمله به  قبیله ها شد ولی نقشه ی اصلی اینه که که با این افرادی که جمع کرده شانس بردش و حتمی کنه. اگه به چیزی که می خواد برسه هیچ کس جلودار اون نیست.»
وی یینگ سنگ را از داخل یقه اش در آورد و نگاهش کرد. تا حالا دقت نکرده بود آن سنگ یک نیم دایره بود و احتمال داشت که نیمه ی دیگری هم داشته باشد.
ون چینگ زیاد آن جا نماند و بیرون رفت.
به آخرین اتاق راهرو رفت و وضعیت مردی که روی تخت بود را بررسی کرد. نیمی از بدن آن مرد پر از خط های سیاه بود. این که چطور فرار کرده بود و به این جا رسیده بود عجیب بود.

وی یینگ:لان وانگجی فکر نمی کنی بهتر باشه بری و به قبیله ت این خبر و بدی؟ نگرانی ای که به خاطر من داشتین همش بی فایده بود ون روهان همین الان هم نصفه این سنگ و داره.
نگاه وانگجی روی سنگ ثابت موند.
«بیا با هم بریم.»
گفت:چرا بیام؟ که منو زندانی کنن؟ ترجیح میدم به دست ون روهان بمیرم تا پیش آدم هایی دورویی مثل روسای قبایل بزرگ برگردم.
گفت:می خوای چیکار کنی؟
وی یینگ گفت:خودم اون ون روهان عوضی و پسراش و می کشم.
«پس بزار منم همراهت بیام و کمکت کنم»
وی یینگ فقط نگاهش کرد. نمی دانست می تواند روی او حساب باز کند یا نه. این که شخصی مثل لان وانگجی کمکش می کرد خوب بود اما...
مطمئن نبود بتوانند همدیگر را تحمل کنند.
گفت:واقعا می خوای کمکم کنی یا فقط می خوای من و کنترل کنی؟
«اگه با هم باشیم احتمال این که سنگ دست قبیله ی ون بیفته کمتره.»
با خنده گفت:منظورت اینه که هردوشو انجام میدی؟ خب مهم نیست. اگه دوست داری می تونیم با هم کار کنیم ولی فکر نکن مجبورم به حرفات گوش بدم.
باید من و شناخته باشی من هرکاری که فکر کنم درسته انجام میدم حتی اگه بقیه فکر کنن اشتباهه.
وانگجی برای چند لحظه به او خیره شد. هر دو به یک اندازه لجباز بودند. مثل این که سربه راه کردن وی ووشیان کار راحتی نبود.
وی یینگ گفت:نمی خوای غذا بخوری؟ سرد شد.
وانگجی کمی به غذا نگاه کرد و گفت:من نمی تونم غذای تند بخورم.
وی یینگ با تعجب نگاهش کرد. مثل این که تنها شباهت بینشان لجبازی بود. آن ها هرکدام از دو دنیای مختلف بودند.
گفت:فکر نکنم الان بشه غذا گیر آورد کلوچه می خوری؟ وقتی این حرف رو زد کلوچه ای در آورد و سمتش گرفت. کمی طول کشید تا وانگجی قبول کرد.
هنوز لقمه ی اول را قورت نداده بود که وی یینگ گفت: خب از اون جایی که یه اتاق بیشتر نداریم باید امشب و یه جوری سر کنیم. با این حرف غذا در گلوی وانگجی‌ پرید.
«امکان نداره!»

mo dao zu shi: (بی همتا)جذابیتی بی بدیلWhere stories live. Discover now