•مُشکِلاتِ هَمیشِگی•
دستمال کاغذی کثیف را داخل سطل آشغال انداخت. جعبهی داروها را روی میز گذاشت و آرام به سمت در قدم برداشت. در را بیسروصدا باز کرد اما سروصداهای بیرونِ اتاق، سکوت داخل را میشکست.
اخمی بین ابروانش نشست و به صورت رنگ پریدهای که چند روزی ساکت بود، خیره شد. اکنون آن صورتک یخی چشمهایش را باز کرده بود و برخلاف عادت همیشگیاش، به نقطهای نامعلوم خیره مینگریست؛ همین حرکات غیر معمول میکائلا را میترساند. الیژایی که میشناخت به یکباره لال و فلج شده بود؛ نمیخندید، لج نمیکرد، پرحرفی نمیکرد، مدام اینور و آنور نمیرفت و آزار نمیرساند. الیژا مثل یک انسان زمین گیر به تخت چسبیده بود و حتی به زور چیزی میخورد. آن گرگ وحشی، حال برهای اهلی و خجالتی بود.-من اینجام، نه اونجا!
حرفش کنایهآمیز بود، اما لحنش بیاندازه نرم و مهربان بود. ولی هیچکدام از کارهایش دیگر جوابگو نبودند. سکوت تنها چیزی بود که عایدش میشد.
-نوشیدنی میخوای؟ مثلا، تکیلا؟ هوم؟
در را پشت سرش بست و به تخت نزدیکتر شد. روی تخت کنار الیژا نشست و دستهایش را داخل موهای خرمایی او فرو کرد. بدن تماما باندپیچی او، بهتر شده بود اما هنوز خیال تکان خوردن نداشت.
-الا؟ داری الکل رو ترک میکنی؟
با لبخندی کوچک گفت که در با شتاب باز شد و قامت ویکتور با خشم داخل اتاق آمد.
+این مردک قرار بود فقط یک هفته توی این عمارت بمونه؛ الان شده یک ماه و چندین هفته! اگه بکشمش که مهم نیست، نه؟ باید قبل از اینکه چیزی بگی بهت بگم ارباب میکا، نیکول جام رو تنگ کرده!
ویکتور داد و فریاد کرد. از طبقه پایین فحشهای بلند نیکول به گوش میرسید و سر میکا را به فریاد کشیدن وادار میکرد.
میکا از گوشهی چشم به ال که چشمهایش حتی کمی هم تکان نخورده بود، نگریست. آهی کشید و از روی تخت بلند شد. به سمت ویکتور رفت و از پشت یقهاش را گرفت و از اتاق بیرون کشید.
به نیکول که هنوز فحش میداد از بالای پلهها نگاه کرد و با تمام قدرتی که داشت ویکتور را از پلهها به پایین هل داد. چندین پله را چرخید و در آخر با کمر روی پلهها درازکش افتاد.-اینجا رو با مهد کودک اشتباه گرفتین؟ نمیبینین که چقدر مشکل داریم؛ کور شدین؟
از کنار ویکتور که از درد کمرش ناله میکرد، گذشت و در راهروی عریض همکف ایستاد.
-میخواین همتون رو بکشم؟
با خونسردی گفت و لیوانی آب که ساموئل در سینی کوچک به سمتش گرفته بود را برداشت و آرام سر کشید. صدای داد و فریادهایی که باعث سردرد همه شده بودند، بلاخره ساکت شدند.

ČTEŠ
•SOUR DIESEL•
Nezařaditelnéو دوباره همون چشمها، چشمهایی که مثل سوردیزل بودند. همونقدر اعتیادآور، خطرناک و نفرین شده. " عزیزم! تماشا کن، ببین چجوری دنیات رو از چیزی که هست تاریکتر میکنم. با چشم دلت نگاه کن، چون من اون سوردیزلهای زیبا رو از حدقه درآوردم. ببین، ببین چقدر...