"پرش"

1K 262 17
                                    

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.





نمیتونست اونقدر صبر کنه تا این اسانسور بیاد پایین پس سریعا وارد راه پله شد و با سرعتی که میگ میگ و شرمنده میکرد به سمت طبقه اخر راه افتاد
+فقط نپر لعنتی
این جمله تمام چیزی بود که الان توی سرش چرخ میخورد...اجازه نمیداد یه نفر دیگم از این ساختمون بپره...اجازه نمیداد ینفر دیگم به عاقبت برادر کوچیکترش دچار بشه...اجازه نمیداد
نمیدونست چطور و چجوری اما تو کمتر از یه دقیقه به پشت بوم رسیده بود...
در و با قدرتی عجیب باز کرد و نگاهش به پسر جوون و بامزه ای خورد که برعکس لب پشت بوم ایستاده و چشماشو بسته بود....بی سر و صدا نزدیکش رفت تا متوجه حضورش نشه و حرکت ناگهانیی نکنه...ذاتا جان هم انقدر توی تفکرات خودش غرق بود که حتی اگه ییبو داد هم میزد ممکن بود متوجش نشه....ییبو تقریبا به جان رسیده بود و جان هم همون لحظه تصمیم گرفت خودش و پایین بندازه...
*جان*
و پریدم قاعدتا باید الان یه حسی شبیه پرواز داشته باشم...اما وات د فاک؟چرا دستم داره کشیده میشه؟!
چشمامو باز کردم و با غریبه ای مواجه شدم که دستمو محکم کشید...اینقدر محکم که افتادم روش و جفتمون باهم زمین خوردیم؟
این یعنی چی؟یعنی من حتی نمیتونم زمان مرگمم خودم انتخاب کنم؟این یارو واقعا نیاز به یه صحبت اساسی داشت...حتی من و نمیشناخت و مزاحمم شد...تا خواستم چیزی بگم..
+توی لعنتی داری چه غلطی میکنی...
خب...اینکه حنجرش هنوز پاره نشده یه معجزس،چون رسما این جمله رو فریاد کشید...
هنوز صدای بلندش رو هضم نکرده بودم که،ضربه ی محکمی رو روی صورتم حس کردم!
اون....اون...اون چیکار کرد؟من رو زد؟من رو؟شیائو جان رو؟نه،اون واقعا باید حساب پس بده...
سعی کردم با دستام از روش بلند شم اما قاعدتا واکنش اون سریعتر بود

نه تنها خودش بلکه من رو هم بلند کرد و محکم بازوهام رو گرفت..
+فقط یه دلیل منطقی محکم و فاکی برای کاری که الان داشتی انجام میدادی بیار...اونوقت میزارم کاملش کنی.
خب اینکه جوابش خیلی راحت بود
_از این زندگی خستم!جواب از این راحت تر میخوای؟
با چشمای برزخی بهم نگاه کرد..
+خستگی دلیل منطقیی نیس!وقتی مادر پدرا از بچشون خسته میشن اونو میندازن دور؟وقتی حیوون خونگیت با کاراش خستت میکنه اونو بیرون میکنی؟وقتی از کارت خسته میشی استعفا میدی؟
_هعی!اینا باهم یکی نیستن!
+چرا هستن و تو فقط یه احمقی که تلاش میکنی این واقعیت و نا دیده بگیری ولی من بهت این اجازه رو نمیدم.
و بعد از تموم شدن حرفش دست جان رو محکمتر گرفت و همراه خودش به سمت اسانسور برد...همونطور که گفته بود،قرار نبود بزاره اتفاقی که قبلا تجربشو داشته دوباره تکرار شه!
به اسانسور که رسیدن به حالت هیستریک دستشو چند بار روی صفحه نمایش کوبید تا به خیال خودش اسانسور سریعتر بیاد بالا؛و هیچ توجهی به پسر پشت سرش که هم گیج و متعجب بود و هم عصبانی و خسته نداشت....فقط میخواست زودتر بره خونش و اون بانی کوچولو رو هم همراه خودش ببره...

توی اسانسور جفتشون تصمیم گرفته بودن حرف نزنن تا طرف مقابل کوتاه بیاد و اون شروع کنه...در اخر هم ییبو برنده ی این بازی نانوشته شد و جان شروع به حرف زدن کرد.
_الان که چی؟داری من و کجا میبری...تو حتی من و نمیشناسی پس این کارت چه معنیی داره!تو الان داری من و میدزدی؟نمیدونی این کارت جرمه؟تو...
+بسه دیگه!یه نفس بکش بعد ادامه بده... به دلایل شخصی خودم دارم میبرمت،و هرموقع علاقه داشته باشم هم برات توضیح میدم...فعلا ساکت شو
_ولی...
+گفتم ساکت!!
دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد و حتی وقتی که سوار ماشین هم شدن چیزی بهم نگفتن....جان دیگه ذاتا به هیچی اهمیت نمیداد و ییبو هم فقط میدونست نیاز داره این پسر و تا جای ممکن از این ساختمون نفرین شده دور کنه....حتی اسمشم نمیدونست و داشت میبردش خونه ی خودش سمتش برگشت تا اسمشو ازش بپرسه که نگاهش به پایین لبش افتاد....اون...اون یه خال پایین لبش داشت؟عین جیانگ...جیانگ کوچولوش...برادر عزیزش... چرا باید یه همچین شباهت فاکی بینشون وجود میداشت...چرا امروز همه چی یاداور اون بود..
_هعی چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی؟
با صدای جان به خودش اومد و با اخم به چشماش نگاه کرد و تمام سعیشو کرد که به لبش...و مخصوصا پایین ترش نگاه نکنه....
+داریم میریم خونه من...بهتره حرف نزنی،چون اصلا نمیتونم وراجی هات رو تحمل کنم...
جان با دهن باز داشت نگاهش میکرد...اون..بهش گفت وراج...این مرده رو مخ کی بود؟از صبح هر کار میخواست کرده بود و حالا هم اینطوری باهاش رفتار میکرد..اون به هیچ وجه حق همچین کاریو نداشت.
_ماشین و نگه دار..
+.....
_میگم ماشین و نگهداررر
اینبار بلندتر گفته بود
ییبو در حالی که نگاهش به جلو بود و جوری رفتار میکرد که انگار تمام حواسش به رانندگیه گفت
+فک کنم گفتم حوصله ندارم صداتو تحمل کن...هعی داری چیکار میکنی
جان در ماشین و باز کرده بود و منتظر به ییبو نگاه میکرد تا اگه ماشین و نگه نداشت همونطوری بپره...ذاتا چیزی برای از دست دادن نداشت

¤change¤(completed)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang