"قرارداد"

961 240 5
                                    

Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.









_نگهمیداری یا بپرم بیرون؟
+باشه لعنتی وایسا!
سریع ماشین و زد کنار و تا خواست چیز بگه دید جان پیاده شده و داره برعکس مسیر ماشین رو میره...
با عصبانیت پیاده شد و ماشین رو دور زد و بازوی جانی که اونموقع اسمش رو نمیدونست گرفت.
+کجا میری؟
_ببخشید ولی...شما؟هرکار تا الان خواستی کردی به درک...ولی میشه ولم کنی؟میخوام برم پی کارم
+چه کاری؟
_تکرار میکنم...شما؟
ییبو با عصبانیت توی صورتش غرید
+وانگ ییبو هستم و تا من نخوام هیچجایی نمیتونی بری.
ییبو خودشم نمیدونست چرا،اما از لحظه ای که این پسر رو دیده بود نسبت بهش احساس مسئولیت میکرد...در واقع حس میکرد اون یه جیانگ دیگس و باید مراقبش باشه...احتمالا اگه کسی وضعیتشون رو میفهمید حس میکرد ییبو از پسر رو به روش دیوونه تره...
ولی خب...نظر دیگران کی برای ییبو اهمیت داشته؟
این پسر با اون خاله کوچیک پایین لبش...قرار نبود به این زودی از زندگیش بره بیرون.
_محض رضای فاک....به تو چه؟
خب...ییبو میتونست یکم به پسر رو به روش حق بده...یه خل و چل یهو گرفته بود و داشت با خودش میبردش...پس شاید یکم توضیح حقش بود
+اینجا جای خوبی نیست...بیا بریم خونه من تا...
جان وسط حرفش پرید
_من خونت نمیام...حتی تو رو نمیشناسم بعد بیام خونت؟
+همین الان گفتم...وانگ ییبو هستم...ولی باشه...خونه نه!میریم یه کافه...خوبه؟
جان با شک نگاهش کرد...نمیدونست میتونست پسر رو به روش رو باور کنه یا نه...
+قول میدم...میریم کافه
و با چشمهاش اطمینان رو به جان تزریق کرد.
جان سری تکون داد و به سمت در جلویی راه افتاد و سوار شد.
ییبو هم بعد از اینکه دید جان نشسته؛خودش هم به سمت صندلی راننده رفت و نشست.
ییبو به سمت نزدیک ترین کافه ای که میشناخت راه افتاد و با خودش فکر کرد چجوری به این پسر توضیح بده که چرا الان کنارشه...
و اون طرف،جان داشت به این فکر میکرد چجوری از شره این مزاحم خلاص شه...هردوشون اینقدر غرق فکر بودن که حتی نفهمیدن کی رسیدن....
ییبو پیاده شد و به جان هم اشاره کرد تا پیاده بشه....
وارد کافه شدن و یه گوشه دنج و برای نشستن انتخاب کردن...
گارسون به سمتشون اومد و ییبو به عادت همیشه خودش و جیانگ گفت
+یه قهوه اسپرسو و یه میلک شیک شکلاتی.
گارسون که رفت نگاهش به صورت متعجب جان افتاد و فهمید چیکار کرده
+ببخشید...از روی عادت بود...چی میخوای؟بگو،بگم اونو بیارن...
_میلک شیک خوبه....فقط تعجب کردم... ممنون
+خب....بزار اینطوری شروع کنم... دلیل مسخرت برای خودکشی رو فهمیدم ولی..
_دلیل من مسخره نیست فقط...
ییبو با چشم غره گفت
+وسط حرفم نپر.
جان عین یه موش کوچولو تو خودش جمع شد و منتظر ادامه حرف ییبو موند
ییبو یکم اروم تر شد و ادامه داد
+داشتم میگفتم...دلیلت رو فهمیدم...ولی تا حالا فکر کردی بعد از اینکه مردی اطرافیانت چه حسی پیدا میکنن؟اونها
جان دوباره انگار میخواد به یه نکته مهم اشاره کنه گفت
_من هیچکسی رو ندارم؟اوکی؟پس هیشکی دلش برام تنگ نمیشه...حالا میشه برم؟
ییبو نفس عمیقی کشید تا نره و یه چسب بیاره و همین الان این خرگوش کوچولو رو با چسب ساکت کنه....
+فک کنم گفتم وسط حرفم نپر...بعدم همچین چیزی ممکن نیست،خانوادت دوستات...اونا چی؟
و منتظر به جان نگاه کرد...
جان که فهمید الان باید حرف بزنه گفت
_مادرم وقتی بچه بودم مرد...پدرمم یه شارلاتانه که فک کنم بهم گفتن اخرین بار یسال پیش توی سنگاپور دیده شده...احتمالا الان دیگه مرده.غیر این دو نفر خانواده دیگه ای ندارم؛در واقع شاید داشته باشم ولی از وجودشون خبر ندارم....و دوستام!من هیچ دوستی ندارم...هرکی دورمه فقط بخاطر پوله.. نه،هرچی فکر میکنم هیچ دوست واقعی ندارم...
ییبو اخماشو تو هم کشید...این پسر..خب.شاید تو زندگیش سختی های زیادی کشیده بود..ولی بازم نباید همچین کاری میکرد...جان که اخم ییبو رو دید فکر کرد خودش دوباره کار اشتباهی کرده پس گفت
_چیه؟چرا اخم کردی؟خودت سوال پرسیدی من فقط جواب دادم...
+بخاطر اون نیست...داشتم فکر میکردم
_به چی؟
تا ییبو خواست جواب بده،گارسون با سفارتشون اومد و روی میز گذاشتشون،اما جان همچنان منتظر به ییبو نگاه میکرد...
ییبو که متوجه نگاه جان شد به میلک شیک اشاره زد و گفت
+اول اونو بخور تا بگم
_ولی...
+میشه یبار یکار و بدون گفتن ولی انجام بدی؟
جان اخم ریزی کرد و میلک شیک و سمت خودش کشید و با حرص شروع به مکیدنش کرد...
ییبو میخواست بخنده...اما خب...حس میکرد اونوقت، حسابی که پسر رو به روش ازش میبره دود میشه و میره هوا،پس با تلخی قهوه اخمش و حفظ کرد و نزاشت بانی کوچولوش متوجه خندش بشه...صبر کن!چی چیش؟بانی کوچولوش؟از کی تاحالا؟خب...خداروشکر خل هم شد...این فقط و فقط یه تصور مسخره بود...نه بیشتر....صدای هورت کشیدن از رو به روش،توجهشو جلب کرد....چییی؟؟؟؟؟ به این زودی لیوان به اون بزرگی میلک شیک تموم شده بود؟؟این پسر جارو برقی بود؟؟
جان با یه لبخند پیروز داشت به چشم های گشاد شده ی ییبو نگاه میکرد
_چیه خب..من فقط میلک شیک دوست دارم...حالا میشه حرفت و ادامه بدی تا زودتر این همنشینی اجباری تموم شه؟
ییبو اینبار نتونست لبخندشو پنهان کنه... اون واقعا مثل جیانگ بود...همونقدر عجول...اونقدر عجول که برای سریعتر رسیدن به خواستش هر کاری میکرد... و این ییبو رو مصمم تر میکرد تا پیشنهادی که الان میخواست به این پسر بده رو عملی کنه...اما جان....خنده ی روی صورت پسر میخکوبش کرده بود...قرار نبود پسر سنگی که تو این یه ساعت باهاش اشنا شده بود اینقدر قشنگ بخنده!
همینطور که محو خنده ییبو شده بود با بشکنی که جلوی چشماش خورد به دنیای واقعی برگشت
+هعی اقا پسر...حواست پیش منه یا توی یه دنیای دیگه سیر میکنی؟
_حواسم همینجاس و اقا پسر دیگه چه سمیه؟لعنتی من 26سالمه...و اسمم شیائو جانه....اگه یبار دیگه اونطوری صدام کنی باور کن میرم...
اینبار ییبو وسط حرفش پرید
+باشه باشه...من فقط چون اسمت و نمیدونستم اونطوری صدات زدم...جان... یه پیشنهاد برات دارم....
_چه پیشنهادی؟
+تا حالا در مورد رابطه های قراردادی چیزی شنیدی؟
_ها؟
+پس نشنیدی...بزار برات توضیح بدم..
_نه نه یه دقه وایسا...میدونم رابطه قراردادی چه کوفتیه...ولی هعی!من نمیخوام باهات برم توی رابطه....من
+یک،وسط حرف نپر.دو،بزار حرفمو کامل کنم و بعد نظرت و بگو...خب حالا که میدونی رابطه قرار دادی چیه حرفام خیلی کوتاه تر میشه...من ازت نمیخوام باهم بریم توی رابطه...ازت میخوام عین رابطه های قراردادی بین خودمون یه عهد نامه بنویسیم...اما نه برای اینکه بریم توی رابطه...برای اینکه عین دوتا دوست باهم توی یه خونه زندگی کنیم.میفهمی منظورمو؟
جان داشت با دهن باز نگاهش میکرد!این مرد اگه بیشتر نه کمتر از خودش خل نبود... دقیقا به چه دلیل فاکی باید جان رو تو خونش راه میداد؟ مگه خوشی زیر دلش زده بود؟اصلا جان چرا باید همچین چیز مسخره ای رو قبول میکرد....هزارتا سوال از این قبیل تو سرش چرخ میخوردن اما فقط یچیز پرسید
_چرا؟
+چی چرا؟
_چرا میخوای من باهات دوست شم و توی یه خونه باهات زندگی کنم؟
ییبو قیافه متفکری به خودش گرفت و جواب داد
+تو بینهایت شبیه یکی از عزیزانم هستی که از دست دادمش...میخوام کنارم باشی...و البته...در نظر داشته باش حتی اگه این پیشنهاد رو قبول نکنی به زور میبرمت^-^و طبق توضیحاتی که خودت دادی کسی نیست که بعدا دنبالت بگرده و همچنین تو امروز میخواستی روی ساختمون من خودکشی کنی...میتونم اگه بعدا کسی دنبالت اومد بگم من فقط تا سر خیابون بردمش و بعد از اون ازش خبری ندارم....
در واقع ییبو خودشم خبر داشت که واقعا دیوانه به نظر میاد...اما این پسر همونطور که گفته بود،دیوانه وار شبیه جیانگ بود ،و اون واقعا نیاز داشت حداقل چند وقت با این پسر زندگی کنه تا بتونه کم کم با نبود برادرش کنار بیاد... وگرنه اون موقع واقعا روانی میشد...و اما جان...اینقدر از حرفای پسر رو به روش عمیق توی بهت رفته بود که حتی،متوجه نشده بود ییبو بلند شده و در واقع کنارش ایستاده و داره صداش میزنه تا اینکه کسی دماغشو محکم میکشه و اونو به خودش میاره...
_هعییی دردم اومد!
+راستش از وقتی دیدمت دلم میخواست اینکارو بکنم.شرمنده.
و پوزخند کیوتی زد که در عین جدیت صورتش و به بامزه ترین شکل ممکن در اورده بود
+خب شیائو جان تصمیمت چیه؟راه اول یا دوم؟
_نظر من اصلا مهم هست؟تو در واقع داری بین بد و بدتر برام یه انتخاب درست میکنی....صرفا جهت اینکه من شبیه یکیم؟این به نظر خودت مسخره نیست؟
+نه نیست.حالا برای بار اخر میپرسم... راه اول یا دوم؟
جان نفس عمیقی کشید و گفت
_راه دوم...هر غلطی میخوای بکن.من با کسی که تازه یه ساعته میشناسمش قرار دادی نمیبندم.خداحافظ وانگ ییبو،امیدوارم دیگه نبینمت.
ذاتا برای جان این زندگی تموم شده بود.هر اتفاقیم میوفتاد به هیچجاش نبود؛پس بی توجه به پسری که بهت زده پشت خودش رها کرده بود از کافه خارج شد.

¤change¤(completed)Où les histoires vivent. Découvrez maintenant