#پارت_۳۰
#ملایم
یک ساعتی از رفتن شارلوت گذشته بود. وسایلش را جابجا کرد و به سمت نیکل برگشت.
_ خب من دیگه میرم، احتمالا فردا زودتر بیام. یسری طرحا هست که باید بکِشم.
_ اوکی عزیزم خسته نباشی. اصلا نمیخواد عجله کنی.
چشمکی برای مورگان زد و دستش را برای او تکان داد. لبخندی متقابل به او زد و لباسش را برداشت.
همزمان شدن صدای زنگوله با افتادن نگاهش روی آپارتمان شارلوت. خیلی نزدیک بود. پس وقت برای دلهره هایش را نداشت، همان دلهره هایی که همیشه قبل از رفتن به جایی پیش میآمد. هم دوست دارد زودتر برسد و هم دیرتر، هم راه طولانی است و هم کوتاه. یک دقیقه احساس خوبی وجود دارد ثانیهای بعد قسمت های بد ماجرا. مورگان همیشه نگران این بود که چه بگوید. مسئله مهمی نبود اما چه باید میگفت؟ چه حرفی را وسط میکشید؟
احساس میکرد همهی ادم هایی که از کنارشان آرام میگذرد میفهمند که او دستپاچه شده است، چقدر رقتانگیز. اکثرا بجای اینکه از خجالت سرخ شود سرد میشد، رنگش دیگر عوض نمیشد و لپ های قرمز نداشت، دیگر لبخند خجالتیای نمیزد و نگاهش را نمیدزدید، یک دختر بزرگ بود و دیگر از مدل چشمان و ابروهایش معلوم نبود شَرم کرده است، بلعکس همه چیز نرمال بود، بدون خجالت، دیگر یک دختربچه ی هفت ساله نبود.
در باز شد و آن را هُل داد. خوشحال بود که شارلوت ایفون را برنداشته تا حرفی بزند، چیزی مثل سلام یا هرچی.
حالا دیگر اولین بار میشد که تنها وارد این آپارتمان شده، حس دزدی را داشت که وارد جایی ناشناس شده و تمام بدنش گِزگِز میکند.
دَرِ آسانسور بسته شد. برگشت و به آیینه نگاه کرد. صرفا فقط به آیینه نگاه کرد. خیلی سلطنتی بود! برای آیینهی یک آسانسور بودن خیلی در حقش اجحاف شده بود! لیاقتش بیشتر از این حرفا بود.
در اخر که صدای زنگ رسیدن به واحد موردنظر رسید نگاهش به خودش افتاد، باید موهای را درست میکرد تا اینکه دلش برای آیینه بسوزد!
اما دیگر دیر بود باید پایش را داخل راهرو میگذاشت، صدای باز شدن دَرِ واحد را شنیده بود.
_ هی دختر زودتر از اینا منتظر بودم بیای.
میدانست مورگان باید خسته باشد اما خوب بود که حداقل صورتش این را نشان نمیداد، دوست نداشت به مورگان بگوید "چقدر خستهای!"
_ بهت گفته بودم که سرم شلوغه.
کفش هایش را درآورد و جلوتر از شارلوت رفت.
_ درسته امیدوارم دیگه اینقدر برای من سرت شلوغ نباشه.
موهای مورگان را از پشت کشید و سرش را به عقب متمایل کرد.
_ اتفاقا همیشه همینه، باید عادت کنی!
دستش را روی دست شارلوت گذاشت تا حداقل موهایش را آرام تر بکشد، اما مثل اینکه موثر نبود.
_ اوه نه مورگان. نظرت چیه باهم کنار بیایم؟
دیگر موهایش را ول کرد و از پشت دستانش را دور او حلقه کرد. بوسهای روی گردنش گذاشت و در همان حال با مورگان حرف میزد.
_ هیچ جوره باهم کنار نمیایم!
میخواست شارلوت را کنار بزند، تازه بازیاش گرفته بود.
_ چیزای خوبی برات درنظر گرفتم. هرچند، مثل اینکه ما هیچ جوره باهم کنار نمیایم. البته این نظر من نیست، نظر توئه و خب من به همه چیزت احترام میذارم.
کنار رفت و روی مبل نشست. حالا که میخواهد بازی کند باید میفمید که هیچکس به اندازهی شارلوت عاشق بازی کردن نیست.
_ چی درنظر گرفتی؟
کنجکاو شده بود. شاید چیز خوبی بود پس حتما آن را میخواست.
_ چیزایی که تو ردشون کردی عزیزم.
لبخندی به مورگان زد موهایش را بالا داد.
_ من چیزیو رد نکردم. اگر اول بهم بگی میتونم درموردشون فکر کنم.
حق به جانب حرفش را زد و به مبل تکیه داد.
_ همه چیز مجانی حل نمیشه عزیزم.
_ میخوای ازم پول بگیری؟
_ اوه جدا اینجوری روی من حساب کردی مورگان؟
_ زود باش شارلوت، چی میخوای؟
خندهاش گرفته بود. چیزی در دلش قلقلکش میداد و میخواست زودتر بداند شارلوت چه چیزی برای رو کردن دارد.
_ اگر لباساتو دربیاری میگم.
با موفقیت به مورگان نگاه کرد. حس اینکه هنوز تحلیل نکرده جالب بود.
_ همین؟ اوکی.
کُتش را درآورد و دوباره نشست. خندهی شارلوت باعث شد به او متمرکز شود.
_ عزیزم فکر نمیکی من بیشتر بخوام؟
_ من اینکارو نمیکنم.
با خنده رویش را برگرداند.
_ اوکی. پس بذار به یکی دیگه زنگ بزنم که اینکارو بکنه.
شارلوت با خونسردی شانهاش را بالا انداخت و تلفنش را برداشت.
_ اشکالی نداره. ولی تنها کسی که چیزی از دست میده تویی.
_ اوه که اینطور. واقعیت منم نمیخوام چیزی از دست بدم اتفاقا میخوام بدست بیارم، پس اگر تو موافقی همراهیم کن!
تلفنش را کنار گذاشت و نزدیک مورگان رفت.
_ اوکی شارلوت. ولی الان نمیشه بگی اون چی بود؟ بعدش لباسام و درمیارم.
به شارلوتی که مقابل صورتش بود گفت.
_ و اگر نکنی؟
نزدیک تر شد.
_ اگر نمیخواستم دیشبم نمیکردم!
حرفش باعث شد ابرو های شارلوت بالا بپرد.
_ افرین مورگان. ولی باید بگم نه.
پوزخند شارلوت برایش مانند آب جوش عمل میکرد.
_ اصلا مهم نیست، کارای مسخره تو برام جالب نیست. الانم گشنمه.
سرش را کج کرد و باعث شد تا شارلوت گونهاش را ببوسد.
_ تا هر وقت بخوای فرصت داری تا به حرفم گوش کنی. بیا بریم شام و آماده کنیم.
دست مورگان و گرفت و او را بلند کرد. گشنگی مورگان مهم تر بود و شارلوت دیده بود امروز چقدر کار کرده."Free in share, vote & comment"

YOU ARE READING
mellow|ملایم
Romance_ دوست داری سرتو بالا بیاری؟ از صدایش میفهمید که پوزخندش هر دقیقه عمیق تر میشود. یک ثانیه چشمانش را به او دوخت:" چیو میخوای ببینی؟ اینکه چقدر بهت معتاد شدم که حتی با وجود این زخما هم نمیخوام ترکت کنم؟ اینکه میخوام هر روز بهم درد بدی؟"