#پارت_۳۲
#ملایم
شاید اگر در دبیرستان لجبازی نمیکرد و کمی با دوره ی عکاسی راه میآمد، الان میتوانست از شخصی که کنار پنجره ی بالکنی فُرم سفید خانهاش ایستاده بود، فقط با فشار یک دکمه، با فلش اطرافش را روشن کند و در اخر در مانیتور کوچک دوربین، شارلوتی را ببیند که به دیوارِ کنار پنجره تکیه زده و سیگارش را در دست دارد.
در واقع با نگاههایش دود سیگار را به بیرون بدرقه میکرد و وقتیهایی که مورگان در حال حرف زدن بود، سرش را برمیگرداند و لبخندش چشمانش را باریک میکرد.
در دید مورگان، تضاد رنگ پوست شارلوت در کنار هِلال های نازک پنجرهی سفید خیره کننده ترین صحنه ی ممکن در تصویر ذهنیاش بود. یکجورایی به تفاوت رنگی های پوست و اشیاء فتیش داشت!
_ اوکی مورگان. من خیلی با بچه ها میونه ی خوبی ندارم، فکر نکنمم هیچوقت مثل تو با بچه های اینقدر خوب باشم که برای کسی تعریفش کنم.
شارلوت ته مانده سیگار را خاموش کرد و نفسش را بیرون فرستاد. با تعریف هایی که مورگان از دانش آموزانش کرده بود حس میکرد شاید برای او کافی نباشد. احتمالا شارلوت به دور دست های رابطهاش با مورگان نگاه میکرد و در ذهنش تشریح میکرد که نمیتواند با مورگان بچهای داشته باشد، در واقع نمیتواند او را حامله کند پس مورگان تا اخرین لحظه ادامه نخواهد داد، او یک مرد را به شارلوت ترجیح میداد. شارلوت هیچ حد و مرزی برای فکرهایش نداشت، اما این فکر های لحظهای که از برداشتهایش از حرف های مورگان میکرد واقعا او را در شوک قرار میداد. آیا واقعا خودش بود؟ احتمالا نه، او هیچوقت در یک مکالمه ی ساده خودش نبود. شارلوت در موقعیت های سخت از جسمش بیرون میزد.
_ اینقدر سخت نگیر شاید اگر یکی از اون خوشگلاش و داشته باشی خوشت بیاد.
_ واو میخوای بچه داشته باشم؟
_ اره خب بهرحال همه یموقعی بچهدار میشن.
مورگان خیلی ساده از همه چیز میگذشت و به زبان میآورد، حدس شارلوت انگار داشت کم کم به واقعیت میرسید.
_ حامله شدن انتخاب من نیست.
با خنده سرش را پایین انداخت و دستانش را در هم قلاب کرد.
_ اصلا درمورد حامله شدن تو فکر نکردم. راه های دیگش.
این حرف کمی شارلوت را آرام کرد. انگار عرق سردی از گودی کمرش سُر میخورد و یکدفعه با شنیدن خبر خوب دوباره جذب پوستش شده بود.
_ اره درسته. ترجیح میدم کسی که میخوام و بدست بیارم بعدش اینکارو بکنم.
با این حرف میخواست ببیند نظر مورگان چگونه پیش میرود. دوست داشت از او بشنود که خودش هم یک روزی همچین کاری میکند و نمیخواهد با یک پرنس ازدواج کند! هنوز اطمینانی از لزبین بودن مورگان حاصل نکرده بود، حس میکرد شاید تفریحی تا الان با او پیش رفته است، بهرحال چیز عجیبی نبود شارلوت گاهی روزی دوبار با دخترهای متفاوت سکس داشت و فقط برای یک همخوابی امتحانشان میکرد.
_ اره اینجوری بهتره بنظر منم. بچه ها تو تنهایی بزرگ نمیشن، شاگردایی داشتم که پدر یا مادر نداشتن و خیلی شرایط براشون سخت بود.
ابرو های شارلوت بالا رفت، اما قیافهاش را تغییر نداد. مورگان ناخواسته مسیر حرکت های شارلوت را تغییر میداد، معمولا شارلوت تعیین کننده بود و ذهن دیگران را به جهت خودش پیش میبرد و آنها جواب هایی از قبل تعیین شده میدادند، مثل اینکه مورگان فرق داشت. حرف زدن با او مانند معامله کردن نبود.
_ نگرانشون نباش، بهرحال مستقل بار میان. اینجوری برای خودشون هم بهتره.
_ نه واقعا موافق نیستم.
مورگان فقط یاد خودش میوفتاد و از روی زندگی خودش جواب شارلوت را میداد. شارلوتِ تکیه زده به صندلی به او این حس را میداد که چقدر تفاوت میان آنها وجود داد، از اول زندگی هر دوی انها تا همین الان. مورگان همان بچه ی به ظاهر مستقل از نظر شارلوت بود، اما اشتباه میکرد.
او هیچوقت یک روز مورگان را هم تجربه نکرده بود.
_ شاید تو راست بگی، من فقط با آدمای احمق سر و کار داشتم نه بچه های معصوم.
پوزخندی زد و سرش را تکان داد.
_ اگر دوباره معلم شدی میتونی یروز به کلاست دعوتم کنی.
کنار مورگان نشست و دستش را روی کمرش گذاشت.
_ اره البته اگه بشه.
_ اینجوری میتونی چندتا بچه ی معصوم نشونم بدی. البته اگر بتونی. واقعا از بچه ها متنفرم.
مورگان لبخندی زد و دستش را روی صورت او قرار داد. واقعا خیلی خوب بود که چشمان شارلوت مشکی نبود.
_ چشمات خیلی خوش رنگه.
_ چشمام؟
_ میدونی چون مشکی نیست.
_ یعنی اگر مشکی بود زشت بود؟
تک خندی کرد و فقط مورگان را نگاه کرد، بدون حرکت اضافهای.
_ نه منظورم این نبود، فقط چون برای خودم روشن نیست خیلی حس خاصی ندارم بهش.
دستش را از گونه ی شارلوت برداشت و با خنده جمله اش را تمام کرد.
_ ولی من خوشم میاد، پوستت روشنه و چشمات تیرست.
یعنی شارلوت هم مانند مورگان همچین تضاد هایی را دوست داشت؟ موردی بود که تا حالا کسی به آن توجه نکرده بود که بخواهد به مورگان بگوید.
صدای زنگ باعث شد قبل از گفتن چیزی سرش را برگرداند و دوباره منتظر به شارلوت نگاه کند. انتظار نداشت کسی را دعوت کرده باشد و امیدوار بود واقعا شخصی به اشتباه پشت در باشد.
_ اوه سوپرایزم قبل از درآوردن لباست رسید! البته جای نگرانی نیست میتونیم راجب مورد دوم این شرط و انجام بدیم، چطوره؟
_ اا من انتظار نداشتم کسیو دعوت کنی شارلوت و احتمالا انتظار مورد دومتم ندارم، پس هرچی تو بگی.
لبخندی زد و شانهاش را بالا انداخت. چیزی نبود که اضافه کند.
در باز شد و مورگان هنوز امادگی برگشتن را نداشت. تا آنجایی که اطراف شارلوت را دیده بود متوجه شده بود سلیقه ی آنها در انتخاب آدم ها بسیار متفاوت است، مورگان حتی یک لحظه هم نمیخواست با کسانی مثل افراد گروه سیرک بنشیند و صحبت کند، احتمالا آنها هیچوقت موضوع مشترکی نداشتند.
_ سلاام مورگان. فکر نمیکردم اینقدر زود اینجا ببینمت عزیزم. شارلوت وقتی برنامه امشب و گفت خیلی خوشحال شدم که منم دعوت کرده.
این صدای آشنا لبخند بزرگی برای مورگان بوجود میآورد.
_ هی لونا، اصلا خبر نداشتم توام قراره بیای. واقعا خوشحال شدم که الان تو اینجایی.
خندید و لونا را در آغوش کشید. مدت کوتاه همکاری با لونا بهتر از چیزی بود که تصور میکرد و شاید صمیمیت آنها بیش از حد نبود اما احساس راحتی بیشتری وجود داشت.
_ شارلوت همیشه همینجوریه، یهویی و در لحظه.
_ میتونین بشینین تا قهوه هارو اماده کنم.
شارلوت با گذاشتن دستانش پشت مورگان و لونا هدایتشان کرد.
_ لونا خیلی بامزه شدی.
درد دید مورگان کمی پُر تر بنظر میرسید؛ و در آن لباس صورتی و پاپیون های روی سینهاش خیلی زیبا تر بنظر میرسید.
_ مرسی مورگان. خیلی دیر اومدم؟ میدونستم زودتر میای اما خب بهم دستور داده بود زودتر از تو پامو اینجا نذارم.
لونا خطاب به گفته های شارلوت با چشمانش به راه رفته ی او اشاره میکرد و لبخندی داشت که چالهای گونهاش را نمایان میکرد.
_ نباید بهش گوش میکردی. باید بهم میگفتی باهم میومدیم.
لونا نگاهش را کمی چرخاند و درواقع تعلل میکرد که کلمه هایی کنار هم پیدا کند.
_ اا اره حالا که گذشت، مهم نیست. یکدفعه ی دیگه باهم وقت میگذرونیم.
موهایش را پشت گوشش داد و در چشمان مورگان نگاه نکرد.
_ درسته لونا.
لبخندی زد و سرش را به سمت اشپزخانه چرخاند. صداهایی که میآمد متوجهاش میکرد که چند دقیقه ی دیگر شارلوت هم در کنار انها میآید.
_ راستی مورگان چندتا طرح کشیدم، فردا یادم بنداز تا نشونت بدم. دوست دارم نظرتو بدونم.
_ اوه حتما مشتاقم ببینمشون.
مورگان واقعا علاقه داشت تا نقاشی های لونا را ببیند. کاملا از وجودش به کاغذ تزریق میکرد.
_ خوشحال میشم به منم نشونشون بدی لونا.
شارلوت با تمسخر قهوه هارا روی میز قرار داد و کنار مورگان نشست.
_ هی شارلوت یجوری نباش که تا الان هیچکدوم و ندیدی.
لونا با چشمانی درشت و حق بجانب جواب او را داد.
_ بهرحال خواستم بدونی من تو کارهای مورگان شریکم، درواقع بدون من هیچ چیزی انجام نمیشه لونای عزیز.
_ اوه خدای من، اینطور نیست ما همکاریم و اول همو دیدیم!
_ از نیکل شنیدم که روز دوم کاری مورگان اون و دیدی و دقیقا همون روز برای من تتو زد.
شارلوت دستش را دور مورگان حلقه کرد و با پوزخندش او را بیشتر به خودش چسباند.
_ واقعا، واقعا که شارلوت.
لونا دیگر خندهاش گرفته بود و جوابی هم نداشت.
_ لونا یه خبرایی شنیدم.
شارلوت قهوهاش را به لبانش نزدیک کرد.
مورگان خنده های بی صدایی داشت. مکالمه ی آنها مانند فیلم های سینمایی دوره ی چارلی چاپلین بود.
_ چی عزیزم؟ باز چی داری که بگی؟
لونا پایش را روی هم انداخت و با لبخند منتظرِ او بود. مطمئن بود شارلوت از خودش بهتر از همه چیز خبر داشت.
_ چندوقت پیش اتفاقی یه سری به نیکل میخواستم بزنم که دیدم مثل یه بچه فیل جلوی مورگان نشسته.
_ اوه عزیزم اون خیلی قشنگه.
انگار قند در دل لونا آب میشد.
_ و مورگان یه فنجون دستش بود.
_ خب؟
لونا کاملا مشکوک شده بود.
_ بهرحال میدونی که نیکل عاشق فال و جادوگری و هری پاتره.
پوزخندی زد و به مورگان نگاه کرد. تنها کسی که از اون فال خبر داشت مورگان بود و تنها کسیم که نمیدانست دلیل گفتن این ماجرا به لونا چیه هم مورگان بود!
_ اوه پس میتونی برای منم فال بگیری مورگان؟
کاملا مشخص شد که لونا و نیکل چقدر باهم تفاهم دارند!
_ نیازی نیست. مطمئن باش من همین الان میتونم آیندت و بهت بگم.
شارلوت اجازه ی حرف زدن به مورگان نداد و این فقط باعث میشد لبان او بیشتر به خنده باز شود.
_ تو رَمال خوبی نمیشی شارلوت بهتره یه کار دیگه انتخاب کنی.
لونا با صورت جمع شده رای منفیاش را اعلام میکرد.
_ احتمالا تا سه ماه دیگه شکمت بالا میاد و باید تا سه ماه بعد یا بیشتر منتظر باشی که اون توله از شکمت بیاد بیرون.
احتمالا شانس شارلوت خیلی زیاد بود که همیشه به موقع از هرچیزی خبر داشت. حتی خوده لونا هم نمیدانست که نیکل این موضوع را به کسی گفته است.
_ توی لعنتی از کجا میدونی؟ باز چه نقشهای ریختی که اون نیکل بیچاره و گول بزنی؟ چجوری میتونی اینقدر اذیتش کنی، اون خیلی پاکه شارلوت!
مورگان هرچه بیشتر پیش میرفت بیشتر لبخند شوکه شدهای میزد و به شارلوت نگاه میکرد. پس لونا وَرَم حاملگی داشت!
_ اوه لونا، واقعا حامله ای؟ از نیکل؟ وای. نمیدونم چی بگم. من اون روز توی فنجون نیکل بچه دیدم و واقعا حدس نمیزدم درست باشه. حتی نمیدونستم که شماها باهم رابطه دارین. شارلوت چرا همون موقع بهم نگفتی؟ باید میفهمیدم چرا نیکل و دست مینداختی.
_ همه چیزو باید به موقع گفت عزیزم.
_ اوکی بچهها. واقعا دیگه نمیتونم ادامه بدم. از الان به بعد من یه زن حامله حساب میشم پس واقعا ممنون میشم شارلوت که اینقدر اذیتم نکنی.
لونا با لبان جمع شدهاش گفت و لبخندی زد.
_ کِی قرار بود بهم بگی لونا؟ از این به بعد دیگه حق نداری بیای اینجا.
شارلوت فنجان خالی شدهاش را روی میز گذاشت و کاملا جدی قسمت دوم حرفش را گفت.
_ مطمئناً همینه.
و تایید لونا.
_ شارلوت دومین سوپرایزت چی بود؟
مورگان سرش را روی بازوی شارلوت قرار داد و به سمت صورت او نگاه کرد.
_ بعد از نصفه شب."Free in share, vote & comment"

YOU ARE READING
mellow|ملایم
Romance_ دوست داری سرتو بالا بیاری؟ از صدایش میفهمید که پوزخندش هر دقیقه عمیق تر میشود. یک ثانیه چشمانش را به او دوخت:" چیو میخوای ببینی؟ اینکه چقدر بهت معتاد شدم که حتی با وجود این زخما هم نمیخوام ترکت کنم؟ اینکه میخوام هر روز بهم درد بدی؟"