LN 40.

173 54 40
                                    

قسمت چهلم – دست بسته

وقتی فشار کاری کمتر شد کوپر رو دیدم که کنار یک ستون شکسته نشسته بود؛ به خرابه های زحمات چندین هزار ساله ی اجدادش نگاه می کرد.

به سمتش رفتم و سعی داشتم چیزی برای گفتن آماده کنم تا کمی سر حالش بیارم. کنارش نشستم و شروع کردم:" اون سنگی که قبلا از ترک کردن اینجا بهم دادی یادت میاد؟"

به آرومی سری به علامت تایید تکون داد و ادامه دادم:" دنبال یه فرصت بودم که اینو بهت بگم اما هیچ ایده ای نداری توی اون لحظات چقدرم بهم شجاعت داد تا سفرم رو شروع کنم."

لبخند بی رمقی زد:" خوشحالم که اینو می شنوم...اما... این اواخر متوجه چیزی شدم. چرا داری سعی می کنی از دوستانت فاصله بگیری؟"

" خب..." یکم شوکه شدم. اصلا توقع نداشتم اون حواسش به من بوده باشه!! می خواستم بگم داره اشتباه میکنه اما تصمیم گرفتم حقیقتُ بگم:" نمیتونم تحمل کنم که اونا به من به چشم یه قهرمانی که اونا رو نجات داد نگاه کنن در صورتی که من وجود نداشتم اونا اصلا در خطر قرار نمی گرفتن."

کوپر بهم نگاه کرد:" میدونی این اتفاقات غیر قابل اجتناب بودن درسته؟"

" اما من اون ها رو برای این سفر انتخاب کردم کوپر، من نمیتونم دوباره اونا رو با خودم ببرم و نگران باشم هر لحظه ممکنه کشته بشن."

کوپر از جا بلند شد تا دوباره مشغول بشه و فقط گفت:" این تصمیم تو به تنهایی نیست؛ اما اگه قصد داری راجع به تصمیم جدید بهشون بگی بهتره که اینکارو زود تر انجام بدی. این تعلل کردن ها فقط باعث میشه بین تون فاصله بیافته."

حق با اون بود. می توانستم با سوهو مشورت کنم و با هم چیزی آماده کنیم و بهشون بگیم که باید به نیروانا برگردن. اما قبل از هرچیز من مصمم بودم تا زمانی که مطمئن نشدم که در دنیای الف ها دیگه به کمک ما احتیاجی نیست، بمونم.

تقریبا نزدیک ظهر بود که پادشاه دستور توقف کار رو داد تا از کارهای باقی مونده ی فاجعه لیستی تهیه کنه، بعد هم اعلام شد که ساختمون اصلی قصر دیگه برای زندگی امنیت کافی نداره و مردم عادی باید قصر و محوطه ی توتم رو ترک کنن. تا زمانی که ساختمان ها دوباره آماده بشن پیش قبایل متحد در خارج از قلعه برن و تا مناسب شدن شرایط همونجا بمونن.

مردم هم بخاطر دستور جدید سریع عمل کردن و تا غروب همون روز محوطه تقریبا از تمام مردم غیر نظامی و عادی خالی شده بود... که حس غم انگیزی به فضا می داد.

به آخرین نفر ها تو حمل وسایل شون و خروج کمک کردم بعد هم در های محوطه ی قلعه رو پشت سر اون ها بستیم. می تونم اعتراف کنم اگر کسی می ترسید موفق نشیم بهش حق می­دادم. اون ویلسون کوفتی احتمالا کل بخاطر این شکستگی ها خوشحال میشد.

Last Keeper + Season 3 updating 🔰Where stories live. Discover now