به فصل سوم نزدیک میشویم
قسمت چهل و چهارم – ربوده شده
کمی با تهیونگ قدم زدیم. با رسیدن کنار حوضچه دستم رو گرفت و با نشستن کنار آب شروع به بوسیدنم کرد. اون خیلی خوب یادگرفته چطوری آروممم کنه و میدونستم تو سفرم بهش احتیاج پیدا میکنم اما با یادآوریِ خطرات پیش رو؛ تمام وجودم با فکر از دست دادنش پر از ترس میشد.
هوا داشت تاریک میشد، تو فکر اینکه چطوری باید به دوستانم تصمیمم رو بگم به سمت اتاقم قدم زدم. تهیونگ هم فقط تو سکوت کنارم راه می اومد. حس می کردم منصفانه نیست که اینجوری تو افکارم غرق بشم و بهش کم توجهی کنم، میتونستم درک کنم اون هم به من احتیاج داره اما تو این شرایطِ خاص میدونستم که درک میکنه.
و این تو شرایطی بود که خبر نداشت پدرش الان تو چه تنگنایی قرار گرفته... و چیزی از جین، مشکلش و کمکی که نامجون می تونست بهش بکنه نمی دونست.
با رسیدن به اتاقم متوجه شدم تهیونگ برای بار اوله که وارد این فضا میشه... تا اون به اطراف نگاه میکرد لباس هام رو آماده کردم که برم دوش بگیرم اما وقتی وارد محوطه ی حمامِ طراحی شده بین سنگ های غار میشدم متوجه شدم که قدم هاش هنوز هم دارن دنبالم میکنن...
صدای رو زمین پرت شدن لباس هاش پشت سرم به گوشم رسید، من هم بی اعتراض لباس هام رو در آوردم، توتم رو کنار لباس هام روی رختکن سنگی گذاشتم و با ورود به آب منتظر شدم بهم ملحق بشه.
²
از حمام که بیرون اومدیم با موهایی که هنوز آب ازشون چکه می کرد جلوی آینه ی اتاق ایستادم. ذهنم که باری چند دقیقه ای آرامش پیدا کرده بود حالا دوباره داشت وارد همون فکر های قبلی میشد.
تهیونگ در حالی که داشت حوله رو روی موهاش می کشید خودش رو پشت سرم رسوند و کمرم رو بغل گرفت. با بوسه ش روی کبودی پشت گردنم و روی علامت عجیب روی کتفم چشم هام رو بستم.
هر لحظه بیشتر می فهمیدم چقدر بهش احتیاج دارم. دستم رو به پشت سرم خزوندم و سرش رو بیشتر توی گردنم فرو بردم. آماده بودم به سمتش بچرخم و کبودی هایی که روی گردنش گذاشته بودم تجدید کنم اما... با صدا هایی که فریاد می زدن " آتیــــــش " از جا پریدیم.
نگران به سرعت لباس پوشیدیم و از اتاق خارج شدیم. هیچ آتیشی تو راهرو دیده نمیشد، چند نفری دورف هم داشتن به سمت بالا می دویدن... و درست وقتی از غارها خارج شدیم آتیش بزرگی رو جلوی رو مون دیدیم که بخشی از دیوار خروجی دژ رو می سوزوند.
یعنی این حمله ی قبایل سوان بود؟
با گرفتن دست تهیونگ؛ داشتم به این فکر می کردم " خوبه پادشاه بیشتر مردمُ فرستاد بیرون وگرنه حسابی می ترسیدن."
بعد به تهیونگ توپیدم:" آتیش تو رو میسوزونه، پس همینجا بمون..." و میخواستم به سمت آتش بدوم تا کمک کنم که یاد جمله ای افتادم که تو یک کتاب خونده بودم " یه آتش مرموز و ناگهانی معمولا یه کلک برای پرت کردن حواس از چیزای مهمتره" و با حس سوزش علامت روی کتفم، به دنبال سوهو به بخش بیمارستانی قصر دویدم.

YOU ARE READING
Last Keeper + Season 3 updating 🔰
Mystery / Thrillerخونه رو ترک کردم. تمام چیزی که اون روز با خودم داشتم کوله پشتی و تخته اسکیتم بود، به علاوه ی مبلغ نسبتا قابل توجهی پول که پدر بزرگم برام به ارث گذاشته بود. خوشبختانه سن قانونی در مورد وراثت تو کشور من 16 سال بود و وقتی دو ماه پیش پدر بزرگ ما رو ترک...