LN 48.

148 51 54
                                    

دیروز تولدم بود امروز هم تولد جینه، نظرتون چیه بهمون کلی کامنت در مورد داستان هدیه بدید. راجع به داستان نظر بدید لطفا 🥺🥰

قسمت چهل و هشتم – لغزش

یه تاباکسی؟ خب، این یکی رو دیگه تو کتاب های آموزشیِ نیروانا بهم نگفته بودم اما از بازی D&D می شناختم شون!

. Dungeon and Dragons


اما تصور من از تاباکسی ها به عنوان نوعی پلنگ نارنجی رنگ با دیدن یونگی کاملا تغییر کرد. یونگی صورت کاملا انسانی ای داشت و چشم هاش بجای زرد، مشکی رنگ بودن اما مثل همه ی تاباکسی های توی بازی، اون هم به عنوان سلاح، یه تبر همراهش داشت.

نگاهی به جین و نامجون انداختم که حالا از قبل بهم نزدیک تر ایستاده بودن و می ترسیدم بهدیگه صدمه بزنن پس به سمت یونگی برگشتم و شروع کرد:" از آشنایی باهات خوشبختم. فکر میکنم خیلی خوب بدونید بین دنیاها جنگ و درگیری تا چه حد جدیه. ما برای کمک گرفتن از شما توسط پادشاه الف به..."

اما یونگ با نیم خنده ای حرفم رو قطع کرد:" تو به عنوان نماینده ی پادشاه الف اینجا هستی. در مورد بقیه هیچ هماهنگی ای با من انجام نشده."

چشم هام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی گرفتم:" درسته اما یه تصادف نچندان خوشآیند باعث شد تعداد بیشتری از ما سر از اینجا در بیاریم. به جز نامجون و جین، یه همراه دیگه هم داریم که حتی نمیدونم کجاست. اگه پری های تحت فرمان شما بتونن پیداش کنن، من مطمئن میشم این تلاش و همیاری شما جبران بشه."و سعی کردم کمی لحن دستوری به خودم بگیرم.

از نگاهش که انگار داشت به یه بچه ی بی تجربه نگاه می کرد خوشم نمی اومد... حتی اگه در واقع حق با اون بود.

یونگی ابرویی بالا برد:" در مورد دوست چهارم تون فکر می کنم اما در مورد این دوتا..." یونگی ابرویی بالا برد و به سمت جین و نامجون اشاره کرد:" مطمئنی به کمک احتیاج دارن؟؟"

با نگرانی به سمت شون چرخیدم اما چیزی که جلوی چشم هام داشت اتفاق می افتاد برام باور کردنی نبود. جین و نامجون، با وجود اینکه اون خشم هنوز هم از سمت شون حس میشد، یقه ی همدیگه رو چسبیده بودن و با نهایت قدرت و سرعت در حال بوسیدن همدیگه بودن.

جیمین توصیه کرد:" تو هنوز یه یه چنجلینگ هستی، فکر نکنم باید چنین چیزهایی رو نگاه کنی..."

. Changeling: بچه پری هایی که در زمان قدیم پری ها با بچه های انسان ها عوض شون می کردن. اینجا منظور اینه که کوکی بچه س. خوبیت نداره اینا رو ببینه.



شقیقه هام رو ماساژ دادم و به سمت یونگی چرخیدم:" لطفا... من اون ها رو تو حال عادی شون لازم دارم و مطمئنم اگه تو حال عادی شون بودن قبل از انجام چنین کاری بیشتر فکر می کردن..."

Last Keeper + Season 3 updating 🔰Where stories live. Discover now