"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
ییبو با یه لیوان چای داغ کنار جان نشست و دستشو باز کرد تا جان بغلش بشینه....جان اول با تعجب نگاش کرد...ولی وقتی ییبو با دستش به مبل زد تا بیاد پیشش اونور تر رفت تا به ییبو بچسبه و ییبوعم که واکنش جان و دید با لبخند دستش و دورش حلقه کرد... دروغ چرا...جان هم راضی بود...از اینکه بالاخره یکی بود که بهش تکیه کنه راضی بود....با اینکه شاید بیست چهار ساعت بود همو میشناختن،اما جان میتونست به تمام داشته هاش قسم بخوره،ییبو تنها کسیه که تو این دنیا به دلایل ناشناخته کمی هم شده بهش اهمیت میده.. +خب شیائو جان...خودت میگی یا من بپرسم؟ _چیو؟ +مثل اینکه خودم باید بپرسم...اون مردی که امروز دیدیم کی بود؟ جان اخم کرد...توقع نداشت ییبو انقدر زود بره سر اصل مطلب،و همچنین اصلا دلش نمیخواست دوباره با خاطرات تلخش رو به رو شه.... _فقط میتونم بگم یه عوضی.. +چرا؟ _وانگ ییبو...بیشتر از این ادامه نده... دلم نمیخواد توضیح بدم. +اما مجبوری جان داد زد _مجبور نیستم من به هیچی مجبور نیستم.. و بلند شد و رو به روی ییبو ایستاد و انگشت اشارش و سمتش گرفت _هیچکس نمیتونه منو و مجبور به کاری کنه فهمیدی؟ ییبو با ارامش چای رو روی میز گذاشت و اون هم بلند شد... +نفس عمیق بکش _وانگ ییبو دست از این مسخره بازیا بردار تو... ییبو نزاشت حرفشو کامل کنه و با کشیدن دستش اونو به خودش نزدیک کرد... +نفس عمیق!! جان که از این حرکت شک شده بود به طور خودکار به حرف ییبو گوش کرد و چند تا نفس عمیق کشید و تا خواست چیزی بگه ییبو نشست و اونو هم گرفت و بغل خودش نشوند... +نیاز نیست در برابر من جبهه بگیری جان....من فقط میخوام به حرفات گوش کنم تا سبک شی...اگه خودتو خالی نکنی تا همیشه عذاب میکشی...پس بهتر نیست الان فقط برام تعریف کنی؟ جان ایندفعه اروم تر گفت _ولی من خیلی زحمت کشیدم تا از این باتلاق خارج شم...نمیخوام دوباره توش گیر کنم... +ایندفعه من باهاتم....اجازه نمیدم توش غرق شی...فقط بگو و به هیچی فکر نکن...باشه؟ _سعی میکنم.... ییبو که فهمید جان اروم شده خم شد و لیوان چای داغ رو نزدیک لب جان برد و اشاره زد یکم ازش بخوره....جان اول نمیخواست ولی وقتی جدیت ییبو رو دید یه قلپ از چایی نوشید...گرمای چای در عین ارامشی که بهش داد سد گلوش رو هم شیکست و خاطراتی رو بیرون کشید که کابوس های شبانه جان رو تشکیل میدادن. _دو سال پیش باهاش اشنا شدم....اون پسر همکار بابام بود....درسته که با پدرم رابطه خوبی نداشتیم اما هر از چند گاهی مجبور بودم من به جای اون توی جلسه های کاریش شرکت کنم و همون زمان با چارلی اشنا شدم....پسر دورگه ای که یه رگش چینی و رگه ی دیگش هلندی بود....بار اول که دیدمش فهمیدم اونم رابطه ی خوبی با پدرش نداره و همین نقطه اشتراک باعث شد ما بهم نزدیکتر شیم...بعد چند ماه دوستی،بهم پیشنهاد داد که بریم توی رابطه و گفت که اگه اینکارو نکنیم باید دوستیمون و هم فراموش کنم چون دیگه نمیتونست من و به چشم قبلی ببینه....اولش خیلی تعجب کردم و حتی میخواستم قبول نکنم؛ولی اون تنها کسی بود که من توی زندگیم بهش نزدیک شده بودم...نمیتونستم از دستش بدم. ناخوداگاه هقی زد که ییبو محکم تر بغلش کرد و اروم پشت کمرشو نواش کرد... +بعدش چی شد؟ _قبول کردم....اما یه شرط گذاشتم...اینکه تا وقتی من نمیخواستم حق رابطه نداشتیم...نمیتونستم این اجازه رو بهش بدم...واقعا نمیتونستم قبولش کنم...اون اول ناراحت شد اما بعد چند وقت کوتاه اومد و رابطمون و شروع کردیم...اولش همه چیز خوب بود، ولی یه ماه که گذشت رفتار های عجیبش شروع شد....ازم میخواست کارای عجیب بکنم....میگفت باید توی خلوتمون ارباب صداش کنم...باید کفشاش و ببوسم و.... اینا برای من خیلی سنگین بود...من هیچوقت نمیتونستم همچین کارایی انجام بدم...چند دفعه اول قبول کرد اما بعدش وحشی بازیاش شروع شد...اگه به حرفش گوش نمیکردم میزدم...نمیگم خیلی شدید ولی...ولی برای منی که تا به حال این چیزارو تجربه نکرده بودم زیاد بود...تحملم دیگه تموم شده بود پس بهش گفتم باید این رابطه رو تموم کنیم....ولی نزاشت...بهم گفت عوض میشه گفت دیگه اذیتم نمیکنه ولی... به اینجای حرفش که رسید دیگه نتونست خودش و نگهداره و زد زیر گریه ییبو ایندفعه کامل به آغوشش کشید و گذاشت جان اشکهاش رو روی پیرهنش خالی کنه و خودش هم کمرشو میمالید تا اروم تر شه.... +جان....اونا خاطراتن...هرچقدرم سنگین،فقط خاطراتن...اینو فراموش نکن... تقریبا پنج دقیقه تو همین حالت موندن که جان حالش بهتر شد و اروم خودش و از بغل ییبو بیرون کشید و ادامه داد