#پارت_چهل_و_هشتم 💫
با صدای ظرفایی که بهم میخورد چشمام رو باز کردم. گیجه گیج بودم. به دستم نگاه کردم که دیدم تو دست کسیه. چشام گرد شد. چرا انقدر جام گرمه. سرم رو بلند کردم که دیدم روی آبتین خوابیدم.
من: هییین.
سریع از جام بلند شدم که آبتین هم بیدار شد و خواست بلند شه که سرش خورد به سرم.
من: آآآخ.
بعد هم با باسن افتادم زمین.
آبتین: آخ سرم.
من: چرا اینجوری میکنی؟
آبتین: من؟ تو چرا اینجوری میکنی. آخ سرم سوراخ شد.
من: خب حالا تو هم.
مامان: بچه ها چیشدین؟
من: هیچی مامان چیزی نیست.
آبتین دستش رو گرفت سمتم. دستش رو گرفتم و از جام بلند شدم. نگاهم افتاد به جایی که خوابیده بودیم. صندلی تخت شویی که تو اتاق آبتین بود الان جلوی تلویزیون بود. من که رو مبل خوابم برده بود پس چجوری الان روی آبتین بودم؟
من: ببخشید مامان من یهو خوابم برد. معمولا بعد از ظهرا نمیخوابم.
مامان: این حرفا چیه. مثلا امروز عقدت بودا. معلومه که خسته ای. حالا هم برید دست و روتون رو بشورید و به نگار و نیما و آیلین هم بگید بیان شام.
از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو اتاقامون. درو که بستم نگار از تو دستشویی اومد بیرون.
نگار: به. زیبای خفته.
من: سر به سرم نذار. الان میگن دختره هرجا میره میگیره میخوابه.
نگار: بیخیال بابا.
من: راستی من که رو مبل خوابیدم پس چرا یه دفعه سر از بغل آبتین درآوردم؟
لبخند ژکوندی زد و گوشیش رو درآورد و نشست رو تخت.
نگار: بعد از اینکه تو خوابت برد آبتین رفت بالا و صندلی تخت شوش رو آورد و گذاشت جلوی تلویزیون و روش دراز کشید. بعد از چند دقیقه اونم خوابش برد. آیلین هم تلویزیون رو خاموش کرد و همه رفتن خوابیدن. منم که میدونستم چه قدر دلت میخواد تو بغل آبتین بخوابی نیما رو مجبور کردم بغلت کنه و بذارتت روی آبتین.
با چشمای گرد شده نگاش کردم.
نگار: از دستم که عصبی نیستی؟
بعد هم قیافش رو مظلوم کرد.
من: آخه من به تو چی بگم. نمیگی من جلوی مامان اینا خجالت میکشم.
نگار: اتفاقا مامان انقدر خوشحال شد اونطوری دیدتون. تازه اینطوری باعث شد فکر کنه همو دوست دارید.
من: خب ما میخوایم یه کاری کنیم که این ازدواج بهم بخوره.
از جاش بلند شد و اومد سمت و بازوهام رو گرفت تو دستش.
نگار: لیدا اینو دارم جدی میگم. تو آبتین رو دوست داری اونم تو رو دوست داره. بیا برو بهش بگو دوسش داری تا این ازدواج واقعی شه.
من: اون دوسم نداره. اگه دوسم داشت پا پیش می ذاشت.
نگار: اونم دقیقا همین فکرو میکنه. بالاخره یکیتون باید پا پیش بذاره.
من: نه من نمیتونم اول بگم.
نگار: وای از دست تو. پس حداقل نذار این ازدواج بهم بخوره. باهاش ازدواج کن و بیشتر عاشق خودت کنش تا مجبور شه پا پیش بذاره.
من: اتفاقا اگه باهاش ازدواج نکنم فکر میکنه منو از دست داده و اگه واقعا دوسم داشته باشه میاد دنبالم.
نگار: خب خنگی دیگه. از کجا معلوم وقتی مامانش اینا فهمیدن دوباره بذارن با هم باشین؟
راست میگفت.
من: نمیدونم. باید بهش فکر کنم.
نگار: باشه بابا توهم. حالا بیا بشین عکسایی که ازتون گرفتم رو ببین. اول بیا عکسای عقد رو نشونت بدم.
عکسامون خیلی قشنگ شده بودن. مخصوصا عکسایی که با آبتین گرفته بودم. چه قدر خوشحال بودم که کنارشم.
نگار: خببب. حالا بیا عکسایی که وقتی خواب بودین گرفتم رو ببین.
من: چیییی؟ عکس هم گرفتی؟
نگار: بعدا ازم تشکر میکنی که این عکسا رو گرفتم.
گوشی رو گرفت سمتم. با دیدن عکس لبخندی اومد رو لبم. آبتین کامل روی صندلی دراز کشیده بود و پاهاش رو باز کرده بود و پاهای من لای پاهاش بود و سرم تو گردنش و دست راستم تو دست چپش بود و دست راستش دور کمرم. خیلی عکس قشنگی شده بود. لیدا رو بغل کردم و لپش رو محکم بوس کردم.
نگار: اووو فکر نمیکردم انقدر سریع ازم تشکر کنی.
من: بدو این عکسا رو برام بفرست.
نگار: چشم خانوم.
من: پاشو بریم شام که دارم از گشنگی میمیرم.
نگار: ولی اعتراف کن جات خیلی خوب بود.
من: اعتراف میکنم. واقعا خیلی حال داد. خیلی آرامش داشتم.
نگار: مثل من وقتی پیش نیما میخوابم.
بعد هم گوشی رو به قفسه سینش چسبوند و به سقف نگاه کرد و لبخند زد.
من: خب حالا غش و ضعف نکن.
از پله ها رفتیم پایین و سر میز نشستیم.
من: مامان فردا لطفا برای شام بیاید خونه ی ما.
مامان: برای چی؟
من: خب شما تا حالا یه بار هم نیومدین خونه زندگیه مارو ببینید. برای همین هم میخوام فردا برای شام دعوتتون کنم. همش من مزاحم شما شدم.
مامان: باشه پس فردا شب همه خونه ی لیدا.
لبخندی زدم و شروع کردم به خوردن. وسط شام گوشیه آبتین زنگ خورد.
آبتین: بله؟ ... فردا؟ ... باشه من فردا ساعت ۸ سره کارم.
مامان: چیشده آبتین؟
آبتین: فردا تو مطب برای استخدام منشی میخوان بیان برای مصاحبه باید زود برم.
فکری به سرم زد. خب آقا آبتین وقت تلافیه. لبخندی زدم و بقیه ی شامم رو خوردم.

YOU ARE READING
💞 حسی به نام عشق 💞
Romanceخلاصه ی داستان: داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...