•خُونِه•
+اینم از خونت، کیوی! خوشحالی، آره؟
الیژا همین طور که از جلوی در کنار میرفت کلید را در هوا تکان داد و خندید. هری به داخل خانه زل زد و بعد دقایقی وارد شد و در را با پشت پا بر روی الیژا بست. میخواست بعد از سالها خودش تنها وارد خانه قدیمیاش شود. الیژا به سختی توانسته بود این خانه زهوار در رفته را از عموی هری بخرد. آن مرد وقتی فهمید خریدار از طرف هریست لجبازتر از قبل شده بود. معامله این خانه به هیچ عنوان برای الیژا آسان نبود.
هری به خانه کوچک که تنها یک اتاق داشت، نگاه کرد؛ دیوارهای رطوبت زده و پف کرده. خاکی که آنقدر حجیم بود که خانه را شبیه به یک اتاقک سیاه کرده بود. بوی نم و تعفنی که سر را به دردی عذاب آور وادار میکرد برای هری تحمل نشدنی بود. جوری به آن خانه نگاه میکرد گویی که آشغالترین چیز جهان را تماشا میکرد. او تا 5 سالگی در کنار خانوادهاش در چنین خرابهای زندگی کرده بود؟
او فقط در این خانه خانواده داشت. در حالت طبیعی باید با پا گذاشتن داخل اینجا حسی عجیب میداشت ولی او فقط میخواست سریع آنجا را ترک کند.
چیزی که همیشه آرزویش را داشت حالا با به دست آوردنش برایش تبدیل به بیارزشترین و پستترین چیز شده بود آن هم در کمتر از پنج دقیقه!وارد اتاق کوچک که پنجرهای بزرگ داشت و در روشنایی غرق بود، شد. بوی تعفن حتی بیشتر هم شد بود. چهرهاش را جمع کرد و دستش را روی بینیاش گذاشت. با وجود باز بودن پنجره بوی تند و تهوعآور مرگ و خون خشک شده همچنان قوی بود.
هری به زمین جلوی پایش خیره شد. جسد کبوتری سفید با بالهایی شکسته و شکم و سری دریده شده.
خونی که کمی روی دیوارها پاشیده بود ولی تجمعاش در مرکز اتاق بود، اتاق را از خنثی بودن درآورده بود. پنکه سقفی بالای سرش را که خونین بود مدت زمان زیادی تماشا کرد. در ذهنش تصویر پرندهای را که اشتباهی وارد خرابهای شده بود، تداعی میشد. پنکهای که فراموش شده بود وسیلهی مرگ آن موجود کوچک و سفید بود که حالا خوراک حیوانات موذی شده بود. پرنده داخل مکانی شده بود که هیچ شناختی از آن داشت. نمیدانست چطور خارج شود و مثل یک ابله خودش را به در و دیوار میکوبید و پرواز میکرد؛ و در آخر گیر پرههای سریع پنکه افتاده و دریده شده بود.هری دیگر تحمل آن بوی تند و فضای خفه خانه را نداشت و با سرعت به سمت در دوید. دقیقا زمانی که در را پشت سرش بست خم شد و صبحانهای که صبح خورده بود را جلوی در خانه خالی کرد. عقهای متعدد اشکهایش را سرازیر کرده بودند و گلواش را به سوزش وا میداشتند. الیژا به سرعت به سمتش آمد و با نگرانی دستش را روی کمر هری دورانی کشید.
+هرولد چیشده؟ حالت خوبه؟
مضطرب سوالهایی پشت سر هم میپرسید و مثل هری خم شد تا چهرهاش را بهتر ببیند. میکائلا با بطریای آب معدنی آرام و خونسرد به سمتشان آمد. چندین دستمال کاغذی را خیس کرد و با اخم صورت هری را تمیز کرد. هری صاف ایستاده بود و نفسنفس میزد.

YOU ARE READING
•SOUR DIESEL•
Randomو دوباره همون چشمها، چشمهایی که مثل سوردیزل بودند. همونقدر اعتیادآور، خطرناک و نفرین شده. " عزیزم! تماشا کن، ببین چجوری دنیات رو از چیزی که هست تاریکتر میکنم. با چشم دلت نگاه کن، چون من اون سوردیزلهای زیبا رو از حدقه درآوردم. ببین، ببین چقدر...