وی یینگ ندانست چطور خودش را به آن ها رساند. وقتی به خودش آمد که او را به دیوار چسبانده بود و آنقدر گلویش را فشار داده بود که صورتش از کمبود اکسیژن کبود شده بود. با آن که دست های می رونگ از شوک وارد شده می لرزید و نمی توانست آن را کنترل کند سعی می کرد وی یینگ را از او جدا کند.
«برادر تو رو خدا ولش کن. اگه اون بمیره هردومون و میکشن.»
وی یینگ برای لحظه ای سرش را برگرداند و او را نگاه کرد. تمام صورتش از اشک خیس بود. چهره ی معصوم و درمانده ی می رونگ برای شعله ور تر شدن خشمش کافی بود. سرباز را روی زمین هل داد.
سرباز قبیله ی ون که تازه کمی عقلش سرجایش آمده بود و مستی از سرش پریده بود با داد و فریاد بقیه را صدا کرد. اما همان موقعی که تلوتلوخوران سعی کرد از زمین بلند شود گردنش با یک طناب اسیر شد.
وی یینگ تازه این طلسم را ساخته بود و در اصل باید به دست طرف مقابل بسته میشد تا مانع از دور شدن طرف مقابل بشود اما در آن وضعیت آنقدر عصبانی بود که می توانست با همان طلسم مسخره استخوان های گردن آن مردک را خرد کند.
بقیه با سرعت باد خودشان را با آن جا رساندند اما با دیدن وضعیت دوستشان شوکه شدند و یک قدم به عقب برداشتند. وی یینگ طناب را محکم تر کشید. وضعیت وی یینگ و آن سرباز درست مثل یک انسان و حیوان قلاده به گردنش بود! سرباز قبیله ی ون برای زنده ماندن هیچ کاری نمی توانست انجام دهد جز تقلا کردن. وی یینگ با تهدید گفت
«اگه نمی خواین دوستتون جلوی چشمتون بمیره برین عقب.»
آن ها چاره ای جز گوش دادن حرفش نداشتند.جیانگ فنگمیان و پسرش با شنیدن سر و صدا از جایشان بلند شدند و به سمتشان رفتند. جیانگ چنگ با دیدن وضعیت لباس آن دختر می توانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده. رو به پدرش گفت:مثل این که این سرباز می خواسته به اون دختره تجا.. . حرفش را خورد. گفتن همچین کلمه ای به پدرش زیاد خوب به نظر نمی آمد.
قبل از این که جیانگ فنگمیان بتواند جوابی به او بدهد وی یینگ در را محکم بست. یک طلسم به در چسباند تا مانع ورود هرکس بشود و بعد تنها چیزی که شنیده می شد صدای خرخری بود که از داخل می آمد و در یک لحظه صدا قطع شد.
می رونگ مات و مبهوت به جسد بی جان مقابلش خیره شده بود. وی یینگ طوری که انگار اتفاق خاصی نیفتاده گفت: من در و باز می کنم و اونا رو دنبال خودم میکشونم. تو فقط فرار کن. فهمیدی؟
می رونگ چیزی نمی شنوید. اولین بار بود که یک نفر جلوی چشم هایش جان میداد.
وی یینگ این دفعه بلندتر گفت:می رونگ!
می رونگ به خودش آمد. نگاهش را از آن گرفت و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. قبل از این که وی یینگ کاری بکند صدای زد و خورد از آن بیرون شنیده شد. در را به آرامی باز کرد. همان مهمانی که چند دقیقه ی پیش آمده بود با آن ها مبارزه می کرد اما وی یینگ او را نمی شناخت.
تعدادشان زیاد نبود. جانگ فنگمیان به راحتی می توانست از پسشان بر بیاید. علاوه بر آن جیانگ چنگ کمک بزرگی بود.
آقای وانگ نمی دانست باید چه واکنشی نشان بدهد نمی توانست طرف هیچ کدام را بگیرد چون در هر صورت برایش بد میشد پس تصمیم گرفت عقب بایستد و نظاره گر باشد.
مدت زیادی نگذشته بود که که کف آنجا پر از جسد شد. وی یینگ خنجر به دست ایستاده بود و به آن دو نگاه می کرد. آن ها کی بودند که جرئت کرده بودند با افراد قبیله ون بجنگند؟
جیانگ چنگ که نگاه خیره ی او را حس کرده بود اخم غلیظی کرد و گفت:کسی به تو ادب یاد نداده؟
جیانگ فنگمیان دستش را روی شانه ی پسرش گذاشت و او را ساکت کرد. وی یینگ تعظیم کوتاهی کرد و گفت: بابت کمکتون ممنونم. ببخشید اما من شما رو نمیشناسم.
بر خلاف وی یینگ جیانگ فنگمیان بارها او را دیده بود.
وی یینگ او را از سر تا پا برانداز کرد به نظر می آمد تعلیم دیده ی بزرگی باشد. در آن لحظه می رونگ را کاملا فراموش کرده بود.
می رونگ گوشه ی اتاق دور از دید آن ها نشسته بود و سرش را به پاهایش تکیه داده بود. بدنش تیک عصبی داشت. وی یینگ در میان صحبتشان متوجه نبود او شد. سرش را برگرداند و او را نگاه کرد. متوجه تکان های غیرعادی بدنش شد. دوید سمتش و مقابلش زانو زد. «میرونگ؟ می رونگ؟ سرت و بلند کن ببینم چی شده.»
آهسته سرش را بلند کرد. آنقدر گریه کرده بود چشم هایش پف کرده و قرمز شده بودند. عضله های دست و پایش بی اختیار می پرید.
«برادر... »
نتوانست به حرفش ادامه دهد. وی یینگ دستش را گرفت. هنوز بدنش می لرزید. این که چقدر وحشت کرده بود را کسی نمی دانست. برای دختری به سن او احتمالا اتفاقی بدتر از آن نمی توانست بیفتد.
وییینگ سرش را نوازش کرد و گفت:چیزی نیست همه چیز تموم شده.
نگاه می رونگ سمت جنازه ی آن مرد رفت که هنوز وسط اتاق بود و جای طناب دور گردنش سیاه شده بود.
چیزی روی قلبش سنگینی می کرد. هق هق ش دوباره تبدیل به گریه شد و سرش را پایین انداخت. وییینگ از درستی کارش مطمئن نبود اما نمی توانست فقط نگاهش کند. دستش را پشتش گذاشت و او را در آغوشش کشید. با آن که سعی می کرد برای میرونگ مثل یک برادر واقعی باشد خط قرمز هایی برای خودشان تعیین کرده بود که امروز یکی از آن ها را زیر پا گذاشت.
سرش را به سینه اش فشار داد و صدای گریه ی میرونگ میان بازوانش گم شد.
جیانگ چنگ و پدرش ترجیح دادند کمی آن ها را تنها بگذارند.
مدتی بود که میرونگ آرام تر شده بود. وی یینگ آهسته زمزمه کرد:بهتری؟
کم کم چشم های میرونگ بسته شد بدون آن که به وضعیتی که در آن بود اهمیتی بدهد.
ادامه دارد...
(اسپویل:صحنه ای که کابوس وییینگ بود هنوز مونده)
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
لان ژان برای مدتی نفهمید چه اتفاقی افتاد. صدای جیغ آ هوان با وحشت همه ی سربازها یکی شد.
کسی که آ هوان را گرفته بود بین زمین و آسمان معلق بود. دستش را به گلویش گرفته بود و از گوش ها چشم ها دهان و بینی اش خون جاری بود. لان ژان بهت زده به صحنه ی مقابلش نگاه می کرد. وییینگ تحت کنترل سنگ یین بود.
دقیقا همان اتفاقی که لان ژان ازش می ترسید. دستش را روی سینه اش گذاشت وسعی کرد سنگ بی قرار را آرام کند. وی یینگ یکبار دیگر فلوت را نزدیک لب هایش برد و با ساز بعدی چیزی که شنیده شد صدای شکستن گردن آن مرد بود.
___________________________________________
خب من این صحنه ها رو به بعضی صحنه های مثبت هجده بی معنی ترجیح میدم (با تمام احترامی که برای سلیقه ی بقیه قائلم🙌) می خواستم اون صحنه ها رو کمی زودتر بزارم ولی ترجیح دادم اول کمی از اتفاقات گذشته رو روشن کنم تا دلیل حساسیت های وییینگ و بفهمید اینم بگم قراره اتفاق های بد زیادی تو آینده بیفته (که بیشتر از این اسپویل نمی کنم😁)
و احتمالا قراره به خاطرش فحش بخورم😂
تو صحنه های رمانتیک تا جایی که بتونم از خجالتتون در میام😈😂😂
___________________________________________

YOU ARE READING
mo dao zu shi: (بی همتا)جذابیتی بی بدیل
Historical Fictionوییینگ تازه متوجه چهره ی بیمار لان ژان شد. رنگش پریده بود و خسته به نظر میآمد. «با خودت چیکار کردی؟ من چند روز مرده بودم تو چرا به این روز افتادی؟» لان ژان بالاخره به حرف آمد و گفت:چرا انقدر دیر؟ چهره ی وییینگ سردتر از قبل شد. «من دیگه نمی خواس...