"تسویه حساب"

741 203 27
                                    

Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.



وقتی به اتاق رسیدن،ییبو جان و روی تخت گذاشت و از کشو یه قرص ارام بخش بیرون اورد و همراه یه لیوان اب جلوی جان گرفت....جان سرش و سمت دیگه ای برگردوند که باعث شد ییبو با انگشتای شصت و اشاره چونه ی جان رو بگیره و سمت خودش برگردونه..
+چیشده بانی؟چرا نمیخوری؟
_اگه...اگه بخوابم...کابوس میبینم...نمیخوام
ییبو جان و سمت خودش کشید و زیر گوشش زمزمه کرد
+من اینجام یادت نرفته؟اگه کابوس دیدی بیدارت میکنم....الان حالت بده... نیاز داری یکم ارامش پیدا کنی..زودباش
و اینبار قرص و روی لب جان گذاشت... جان که چاره ای نداشت لباش رو کمی از هم فاصله داد و اجازه داد ییبو اون حبه کوچیک رو توی دهنش بچپونه و بعد هم مقداری اب رو بخوردش بده....
کم کم چشماش داشت سنگین میشد که محکم دست ییبو رو گرفت و با زمزمه کردن "تنهام نزار" خوابش برد....
ییبو در حالی که دست جان و گرفته بود جواب داد
+هرگز
و بعد گوشیش و از جیبش دراورد و شماره چیونگ و گرفت
چیونگ:ییبو اتفاقا میخواستم الان بهت زنگ بزنم...یسری اطلاعات از اون یارو پیدا کردم...پروندش از اونی که فکر میکردیم خیلی سیاه تره اون..
ییبو وسط حرفش پرید
+برام مهم نیس چه غلطی کرده یا میکنه...همین الان پیداش میکنی و میبریش سوله ی خارج شهر و بعد اینکه خوب ازش پذیرایی شد زنگ میزنی تا منم بیام و به طور اختصاصی باهاش حرف بزنم...
چیونگ از این ییبو ترسید...با اینکه ییبو مجبور بود تو کاراش جدی باشه...ولی الان ترسناک شده بود....وحشی...چند وقتی میشد این ییبو رو ندیده بود.
چیونگ:ییبو...تو مطمئنی؟
+مطمئن تر از همیشه
و بدون گفتن چیز دیگه ای قطع کرد...
اون حق نداشت جان و اذیت کنه... نه تنها جان...بلکه هر کسی...استفاده ابزاری از افراد....ییبو هیچوقت همچین چیزی رو نمیبخشید.
نزدیکای ساعت دوازده شده بود که گوشی یه ییبو تو دستش لرزید...انقدر توی خاطرات و افکارش غرق شده بود که نزدیک بود متوجه نشه...اما ویبره گوشیش به اندازه بود که توجه ییبو رو به خودش جلب کرد..یه پیام از چیونگ داشت
چیونگ:گرفتیمش....ییبو این راه برگشتی نداره ها...مطمئنی؟
ییبو با پوزخند ترسناکی تایپ کرد
+از همیشه مطمئن تر...تا صبح ازش پذیرایی کنید...صبحم خودش میام پیشش
و زیر لب برای خودش گفت
"اونوقت بهش میفهمونم برده ی واقعی کیه"
و پیامش و برای چیونگ فرستاد...
حالا اعصابش اروم تر شده بود؛به جانی نگاه کرد که با ارمش خوابش برده بود... ناخوداگاه لبخندی زد"چجوری انقدر زود برام عزیز شدی بانیه تخس؟"

¤change¤(completed)Où les histoires vivent. Découvrez maintenant