"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.
وقتی به اتاق رسیدن،ییبو جان و روی تخت گذاشت و از کشو یه قرص ارام بخش بیرون اورد و همراه یه لیوان اب جلوی جان گرفت....جان سرش و سمت دیگه ای برگردوند که باعث شد ییبو با انگشتای شصت و اشاره چونه ی جان رو بگیره و سمت خودش برگردونه.. +چیشده بانی؟چرا نمیخوری؟ _اگه...اگه بخوابم...کابوس میبینم...نمیخوام ییبو جان و سمت خودش کشید و زیر گوشش زمزمه کرد +من اینجام یادت نرفته؟اگه کابوس دیدی بیدارت میکنم....الان حالت بده... نیاز داری یکم ارامش پیدا کنی..زودباش و اینبار قرص و روی لب جان گذاشت... جان که چاره ای نداشت لباش رو کمی از هم فاصله داد و اجازه داد ییبو اون حبه کوچیک رو توی دهنش بچپونه و بعد هم مقداری اب رو بخوردش بده.... کم کم چشماش داشت سنگین میشد که محکم دست ییبو رو گرفت و با زمزمه کردن "تنهام نزار" خوابش برد.... ییبو در حالی که دست جان و گرفته بود جواب داد +هرگز و بعد گوشیش و از جیبش دراورد و شماره چیونگ و گرفت چیونگ:ییبو اتفاقا میخواستم الان بهت زنگ بزنم...یسری اطلاعات از اون یارو پیدا کردم...پروندش از اونی که فکر میکردیم خیلی سیاه تره اون.. ییبو وسط حرفش پرید +برام مهم نیس چه غلطی کرده یا میکنه...همین الان پیداش میکنی و میبریش سوله ی خارج شهر و بعد اینکه خوب ازش پذیرایی شد زنگ میزنی تا منم بیام و به طور اختصاصی باهاش حرف بزنم... چیونگ از این ییبو ترسید...با اینکه ییبو مجبور بود تو کاراش جدی باشه...ولی الان ترسناک شده بود....وحشی...چند وقتی میشد این ییبو رو ندیده بود. چیونگ:ییبو...تو مطمئنی؟ +مطمئن تر از همیشه و بدون گفتن چیز دیگه ای قطع کرد... اون حق نداشت جان و اذیت کنه... نه تنها جان...بلکه هر کسی...استفاده ابزاری از افراد....ییبو هیچوقت همچین چیزی رو نمیبخشید. نزدیکای ساعت دوازده شده بود که گوشی یه ییبو تو دستش لرزید...انقدر توی خاطرات و افکارش غرق شده بود که نزدیک بود متوجه نشه...اما ویبره گوشیش به اندازه بود که توجه ییبو رو به خودش جلب کرد..یه پیام از چیونگ داشت چیونگ:گرفتیمش....ییبو این راه برگشتی نداره ها...مطمئنی؟ ییبو با پوزخند ترسناکی تایپ کرد +از همیشه مطمئن تر...تا صبح ازش پذیرایی کنید...صبحم خودش میام پیشش و زیر لب برای خودش گفت "اونوقت بهش میفهمونم برده ی واقعی کیه" و پیامش و برای چیونگ فرستاد... حالا اعصابش اروم تر شده بود؛به جانی نگاه کرد که با ارمش خوابش برده بود... ناخوداگاه لبخندی زد"چجوری انقدر زود برام عزیز شدی بانیه تخس؟"