"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
*دوماه بعد جان در حالی که دست ییبو رو میکشید به سمت ترن هوایی میرفت _قول میدم اخرین دور باشه...بعدش برمیگردیم ویلا. ییبو کلافه نگاهشو به اسمون دوخت +جان این پنجمین دفعه ایه که قرار بود اخرین بارت باشه...راستش و بگو...تا کی قراره پشت سر هم سوار این وسیله مزخرف بشیم؟ جان لبخند شیطونی زد _شاید تا چند ساعت دیگه... ییبو فقط نا امید سرشو پایین انداخت... کاری از دستش برنمیومد قولی بود که داده بود و حالا مجبور بود سر حرفش وایسته.... بعد از تحویل بلیط ها به مسئول دستگاه، سوار ترن شدن و کمربنداشون و بستن... جان با خوشحالی دست ییبو رو گرفت و ذوق زده منتظر حرکت ترن شد،اما ییبو بعد پنج بار پیاپی دیگه خسته شده بود؛پس خودش و به خاطرات سپرد... تو دوماه گذشته زندگیش به کل عوض شده بود...قبلا زندگی براش سیاه و سفید بود اما حالا با حضور جان رنگین کمون قشنگی همیشه جلوی چشماش خودنمایی میکرد....چارلی بعد از اون اتفاق دیگه جلوی راه جان یا خودش پیداش نشده بود و ییبو هم در جواب کنجکاوی های جان فقط جمله ی "دیگه حتی جرعت نمیکنه بهت فکر کنه" رو میگفت و نه بیشتر....جان احمق نبود میدونست یه اتفاقی افتاده اما اون اتفاق هرچی که بود جان ازش راضی بود...یه ماه و نیم شده بود که دیگه کابوس نمیدید و دلیلش فقط و فقط ییبو بود...این کشفه خود جان بود و قرار نبود با ییبو به اشتراکش بزاره...فهمیده بود اگه ییبو شبا پیشش باشه کابوس نمیبینه و به همین خاطر هر شب به نحوی تو اتاق ییبو میموند؛ییبو هم از خدا خواسته این نزدیکی رو قبول میکرد... با فشرده شدن دست ییبو توسط جان...جفتشون از تفکراتشون بیرون اومدن.... _ییبو گشنمه بعد این مدت علاوه بر شناختی که نسبت بهم پیدا کرده بودن یجورایی به رفتار و قوانین همدیگه هم اشنا شده بودن... جان باید هر مشکلی داشت و به ییبو میگفت و اگر نه یروز کامل بی توجهی دریافت میکرد و این برای جانی که بیست و چهار ساعته تحت توجه ییبو قرار داشت خود مرگ بود؛و از طرف دیگه اگه جان سوالی میپرسید و ییبو جوابش رو کامل نمیداد یا نمیزاشت جان به اندازه یی که میخواد از فیلم و سریالاش لذت ببره تا چند روز متوالی لجبازی میدید و..... ییبو در حالی که بلند میشد گفت +پس پاشو بریم رستوران... جان لباشو برچید _ولی من هنوز میخوام بازی کنم.. ییبو دست جان و گرفت +بعدا جان.... و سمت رستورانی که دیده بود راه افتاد. جان تقریبا ناراضی دنبال ییبو راه افتاد... اوایل از این زورگویی ها حسابی حرص میخورد ولی الان میتونست بگه براش لذت بخشم هست...اینکه یکی مراقبش باشه...حواسش بهش باشه حتی بیشتر از خودش....اینو دوست داشت...اون هم خیلی زیاد. بعد اینکه به رستوران رسیدن و پشت میز نشستن؛ییبو منو رو سمت جان گرفت که باعث شد جان چشاشو چپ کنه... _ییبو...توکه اخرش خودت انتخاب میکنی...چرا الان منو رو میدی به من؟ + امروز حرف حرف توعه یادت رفته؟ جان با چشمای ریز شده نگاهش کرد _اگه زیرحرفت بزنی پا میشم از رستوران میرم بیرون و منو رو از زیر دست ییبو کشید ییبوعم زیر لب زمزمه کرد +نمیتونی ولی باشه... در واقع جان بعد یه ماه و نیم تو خونه موندن عمیقا حوصلش سر رفته بود و انقدر به ییبو غر زد،تا مجبورش کنه برن سفر؛ییبوعم که اصرار جان رو دید به سختی کار هاش رو مرتب کرده بود تا چهار روز با جان برن سفر،و طبق قولی که داده بود یک روز از این سفر چهار روزه حرف حرف جان بود....امروز که در واقع روز دوم سفرشون بود همون روز بود و جان به محض اینکه بلند شده بود گفتش که میخواد بیاد شهر بازی و ییبوعم باید همراهش تمام وسایل و امتحان کنه...ییبو تمام تلاششو کرده بود که جان و منصرف کنه ولی خب همه میدونیم از بین این زوج کی لجباز تره *-* _ییبو.... ییبو نگاهشو به صورت متفکر جان انداخت. _میگم میشه غذای تورم من انتخاب کنم؟ +امروز هر کاری بخوای میتونی بکنی بانی...حالا میخوای چی برام سفارش بدی؟ جان با لبخند خوشحالی گفت _من بین پیتزا و چیز برگر مونده بودم الان جفتش و سفارش میدیم بعد باهم میخوریم... ییبو لبخندی به ذوق جان زد _اها نوشابه و سیب زمینی سرخ کردم میخوام... ییبو خواست مخالفت کنه ولی خب کی دلش میاد خوشحالی جان و خراب کنه؟ +فقط همین یبار... و با دست به گارسون اشاره زد تا بیاد و سفارشاتشون و بگیره.... منتظر اومدن غذا بودن که جان کنجکاو لب زد _ییبو +جانم؟ جان انگار میخواست یواشکی چیزیو مطرح کنه سرشو برد جلوتر _میگم تا حالا دوست دختر داشتی؟ ییبو اخم کرد...جان چرا باید همچین سوالی میپرسید.؟ جان که اخم ییبو رو دید عقب کشید و گفت _فقط میخواستم زمان بگذره چرا ناراحت میشی؟ ییبو چشماشو بست +زمان دبیرستان با دو سه نفر بودم...ولی بعدش نه...وقت برای این چیزا نداشتم... مکثی کرد +خودت چی؟ _نه....من حوصله دخترا رو ندارم...معمولا اکثرشون زیادی لوسن...هیچوقت نتونستن حسی که باید و برام به وجود بیارن ییبو ابروش و بالا انداخت +وقتی نداشتی از کجا میدونی؟ جان سرخ شد _خوبه قبلا بهت گفتم شبای زیادی و توی بار گذروندم... ییبو "اها"یی گفت و دیگه توجهی نکرد... گرچه این فقط ظاهر بیرونش بود و از درون دلش میخواست بره تک تک اون دخترا رو پیدا کنه و یه گوشمالی کوچیک برای اینکه به جانش نزدیک شده بودن بده...و جانی که گفته بود فقط برای گذشت زمان این و پرسیده، در واقع میخواست از یچیزی مطمئن شه تا بعد اون تلاشاشو شروع کنه...تلاش برای چیزی که دو هفته ای بود بهش فکر میکرد... "اون ییبو رو میخواست" این فکر از زمانی افتاد تو سرش که یه خواب عجیب غریب دید....خوابی که توی اون جان داشت بوسیده میشد... عمیق و محکم و کسی که داشت میبوسیدش .....ییبو بود. از اون زمان تصور رابطه با ییبو عین خوره توی مغزش افتاده بود...اوایل با تموم وجود سعی کرد این فکر و دور بندازه...بعد سعی کرد خودش و قانع کنه که همچین چیزی ممکن نیست...اون از رابطه میترسید،ولی بعد متوجه شد اون در واقع از چارلی میترسیده نه از رابطه....برعکس چارلی،ییبو اعتماد کامل جان و داشت...وقتی به این واقعیت رسید که هر جور شده ییبو رو میخواد سعی کرد خودش و بهش بیشتر نزدیک کنه....این سفر هم در واقع بهانه ای بود که بهش نزدیک تر شه...وگرنه جان هیچوقت از خونه نشینی خسته نمیشد... حتی فکر اینکه ییبو باهاش باشه باعث میشد... ییبو وسط تفکراتش پرید +جان...چرا قرمز شدی؟؟ جان با لکنت جواب داد _ها....چی؟ ییبو اخمی کرد +میگم چرا قرمز شدی؟گرمته؟حالت خوبه؟ کاش میشد بهش بگه تصور با تو بودن این حال و برام به ارمغان اورده،اما فقط سرش و تکون داد و زیر لب گفت _خوبم ییبو الکی نگران نباش... ییبو توجهی نکرد و نزدیکتر شد در حالی که دستشو رو لپ نرم جان میزاشت گفت +جدیدا عجیب شدی...چیزی شده؟چرا داغی جان؟ جان دست ییبو رو کنار زد _خوبم ییبو باور کن +حواست هست اگه دروغ بگی چی میشه دیگه؟یراست برمیگردیم پکن. جان که نمیخواست نقشش خراب شه سریع دست ییبو رو گرفت و هرچی خواهش داشت تو چشماش ریخت _واقعا خوبم....احتمالا بخاطر اینکه زیاد سوار ترن شدم حالم بد شده.... +پس بعد اینکه غذا خوردیم،برمیگردیم ویلا. جان لباشو برچید _ییبو لطفا....هنوز میخوام چندتا جای دیگه رو ببینم.. +فردا جان...هنوز دو روز وقت داریم جان غم زده به صندلی تکیه داد _ولی تو دیگه به حرف من گوش نمیدی... +اگه حرفت غیر منطقی نباشه گوش میدم....حالاهم نگاه کن سفارشات دارن میان و به گارسون که داشت نزدیکشون میشد اشاره کرد جان ناراحتیشو از خودش دور کرد...نمیخواست این اتفاقات سفرشو خراب کنه... غذا که روی میز گذاشته شد جان از ییبو پرسید _کدوم و بیشتر دوست داری؟ +فرقی نداره...باهم نصفش میکنیم... دوباره لبخند جان برگشت _مرسی که میگیری چی میخوام و یه تیکه از پیتزای پپرونیش و برداشت.