•HARRY•

102 22 41
                                    

هَرّی

THIRD's POV:

دست‌هایش را داخل هم قفل کرده بود. چانه‌ی خواب رفته‌اش حالا با سینه‌اش یکی بود. قوز کرده روی پله نشسته بود و به زیر پاهایش نگاه می‌کرد. چشم‌های عسلیِ سرخش مثل برگی روی آتش جزجز می‌کرد.
بعد از مدت طولانی‌ای اشک ریختن، حالا یک گوشه آرام کز کرده بود. چراغ‌های عمارت روشن شده بودند و حالا زندگی دوباره در آن خانه‌ی عظیم جریان داشت. البته این زندگی فقط برای خدمه و نگهبانان می‌گذشت و برای ارباب عمارت، همه چیز در ساعت‌ها پیش جا مانده بود. نگاه نگران خدمه روی او قفل شده بود ولی هیچ صدای فریادی تن را به لرزش وادار نمی‌کرد. گویی زینِ جوان با گذر چند ساعت صدها سال پیر شده بود. مثل یک تپه فرسوده قوز کرده بود، صورت شادابش تحلیل رفته بود، چشم‌هایش پف کرده، سرخ و کوچک شده و آن کاراملی‌های براق کاملا کدر بودند؛ بدون زندگی و هیچ شوقی برای حرکت، ثابت به نقطه‌ای نگاه می‌کردند. دود سیگاری که همیشه او را احاطه کرده بود همچو ابرها سریع محو شده بود.

قدم‌هایی آهسته و آشنایی که سالها می‌شناخت آرام به سمتش حرکت می‌کردند اما او اصلا در این دنیا نبود!
لیوان آبی خنک جلوی صورتش خودنمایی کرد. دست‌هایی شیری رنگ با تتوهایی تاریک.

زین آرام سرش را بالا آورد و به آن چشم‌های عمیق آبی خیره شد که با نگرانی خالص نظاره‌اش می‌کردند.
نفس عمیقی کشید و لیوان را از دست‌های او گرفت.
مرد با لبخندی کوچک کنار او نشست و دست‌هایش را روی شکمش داخل هم گره زد. به جلو خم شد و به روبه‌رواش نگاه کرد.

+متاسفم.

بعد از گذشت دقایقی ساعت گونه کامل به سمت زین برگشت و دستش را روی شانه او گذاشت و نوازشش کرد. زین جرعه‌ای نوشید و سرش را بالا آورد.

-لویی.

با تمام توان سعی داشت اشک‌هایش را پس بزند ولی با نجوا کردن اسم او، توانش به یکباره فرو ریخت.

+با هم درستش می‌کنیم.

لویی دلگرمی داد و زین دوباره آه کشید. با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و چهره‌ای جدی به خود گرفت.
به لویی اعتماد داشت. وقتی او می‌گفت درستش می‌کند، درستش می‌کرد.

+من دوباره تحقیق کردم.

زین به سمت لویی برگشت و با دقت به او گوش داد. لویی دست به سینه به پله عقبی تکیه داد و چندین بار دندان‌های عقبی‌اش را روی هم کوبید.

+همه چیز درست بود. اطلاعاتی که از قبل داشتیم همشون ناقص بودن یا بهتره بگم...

-هیچ‌کدوم درست نبودن.

لویی کلافه سرش را در دست‌هایش پنهان کرد و ساکت شد.

-هری...اون خیلی وقته که آدم الیژاست.

•SOUR DIESEL•Donde viven las historias. Descúbrelo ahora