#پارت_هشتاد_و_یکم 💫
زنگ خونه ی نگار اینا رو زدم و رفتم تو.
نگار: سلام خوش اومدی.
من: سلام.
نگار: خوبی؟ چرا انقدر زیر چشات گود افتاده؟
من: چیزیم نیست خوبم. به خاطر بی خوابیه.
نگار: دیشب چت شد یهو زدی بیرون؟ تازه تنها هم رفتی.
من: هیچی بابا. یه سوتفاهم بین منو آبتین بود که حل شد.
نگار: مطمئنی؟
من: آره عزیزم. نسا کو؟
نگار: تو اتاقه.
من: خوابه؟
نگار: خیلی وقته خوابیده. الاناس که بیدار شه.
من: نیما آموزشگاس؟
نگار: آره. تازگیا شیفتای صبح هم میره.
سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق نسا.
میخواستم از جفتشون خدافظی کنم. یکم نگاش کردم که چشماش رو باز کرد.
من: الهی. عزیز خاله.
بغلش کردم و بوسش کردم. دلم خیلی براش تنگ میشه. یکم باهاش بازی کردم و چند تا عکس ازش گرفتم تا داشته باشم.
من: دلم خیلی برات تنگ میشه جینقیل.
بوسش کردم و از اتاق رفتم بیرون.
من: بیا نگار این بیدار شد.
نگار: بیدار شدی مامان جون. بیا ببینم. بغلش کرد و بوسش کرد. همینطوری نگاشون میکردم که نگار مشکوک برگشت سمتم.
نگار: چرا اینجوری نگاه میکنی؟
من: چه جوری؟
نگار: به جوری که انگار داری میمیری. البته دور از جونت.
خندیدم و چیزی نگفتم.
من: یه لحظه بچه رو بذار زمین.
نگار: چرا؟
من: بذارش.
بچه رو گذاشت تو جاش و از اتاق اومد بیرون.
نگار: چیشده؟
محکم بغلش کردم. کلی زور زدم که گریه نکنم. نگار اولش تعجب کرد ولی بعدش بغلم کرد.
نگار: لیدا چته؟ چرا عجیب غریب رفتار میکنی؟
من: چیزیم نیست. فقط یهو احساساتم فوران کرد.
ازش جدا شدم.
من: من دیگه میرم. تو هم برو به بچه برس.
نگار: کجا؟ مگه من میذارم بری؟ باید ناهار بمونی.
من: نه برم خونه. غذا نداشتم. آبتین هم امکان داره برای ناهار بیاد خونه. بازم میام.
نگار: باشه هر طور راحتی.
گونش رو بوس کردم و کیفم رو برداشتم و ازش خدافظی کردم.
☆☆☆☆☆
ماشین رو جلوی فرودگاه پارک کردم و پیاده شدم. رفتم تو سالن انتظار و منتظر شدم شمارم رو بخونه. میخواستم برم استانبول پیش یکی از دوستای دبیرستانم که باهاش در ارتباط بودم. یه ساعتی نشسته بودم که شماره پرواز رو خوند. قبل از اینکه سوار هواپیما شم گوشیم زنگ خورد. بهش نگاه کردم که دیدم آبتینه. قطره اشکی از چشمم چکید. تماس رو قطع کردم و گوشی رو خاموش کردم.
Bir söz bitişi gibi son buldu sevişler
شبیهِ تمام شدن حرفها ، عشق ها پایان یافتندBir yaz güneşi gibi eritir hep bu terkedişler (x2)
و این تَرک کردن ها همچون آفتاب تابستان آبمان می کند
Bir an duruşu gibi, ömrün gidişi gibi
شبیه یک لحظه توقف، شبیه گذر عمرVeda ederken aşk ateşi gibi söner iç çekişler
همچون آتش عشق به هنگام وداع سوز سینه هم خاموش می شودVeda ederken aşk ateşi gibi söner iç çekişler
همچون آتش عشق به هنگام وداع حسرتها نیز نابود می شوندAman aman yandım aman
امان امان سوختم امانKurşun gibi izler
اثراتی مانند گلولهSon bakıştaki o gözler kaldı aklımızda
آن چشمها در آن نگاه آخر در ذهن ما ماندAman aman acı yüzler
امان امان از چهره های غمگینKurşun gibi izler
خاطراتی مانند گلولهSon bakıştaki o gözler kaldı aklımızda
آن چشمها در آخرین نگاه در ذهن ما حک شدAman aman yandım aman
امان امان سوختم امانKurşun gibi izler
اثراتی مانند گلولهSon bakıştaki o gözler kaldı aklımızda
آن چشمها در آن نگاه آخر در ذهن ما ماندAman aman acı yüzler
امان امان از چهره های غمگینKurşun gibi izler
خاطراتی مانند گلولهSon bakıştaki o gözler kaldı aklımızda
آن چشمها در آخرین نگاه در ذهن ما حک شدن

CZYTASZ
💞 حسی به نام عشق 💞
Romansخلاصه ی داستان: داستان درباره ی دختری به اسم لیداست که پدر و مادر خودش و دوست صمیمیش ، نگار رو تو ۱۵ سالگی از دست میده و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی میکنه. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگاشون مشغول کار تو یه آموزشگاه زبان میشن که با ورود کارمندا...