وییینگ نگاهی به جمعیت مقابلش کرد. ازدحام و همهمه ی افراد آنقدر زیاد بود که نمیشد از حرفشان چیزی فهمید. قبیله ی چیشان ون خسارت زیادی به قبیله ها زده بود آن هم درست قبل از شروع جنگ!
عمارت قبیله شیان لی برای این تعداد تهذیبگر اصلا کافی به نظر نمیرسید. وییینگ سرش را چرخاند و به اطراف نگاه کرد. چرا جیانگ یانلی بینشان نبود؟
هوا تاریک شده بود و گفتگوی آن ها به سرانجام نرسیده بود. عده ای میگفتند همین فردا به شهر بدون شب حمله کنند و عده ای میگفتند نمی توانند از پس ون روهان بربیایند. وییینگ اصلا به صحبت های این جماعت ساده لوح علاقه ای نداشت. با این که همه چیز را راجع به سنگ یین می دانستند عده ای فکر می کردند می توانند با همین تهذیبگری معمولی آن ها را شکست بدهند.
از تالار بیرون رفت. لان ژان هم بعد از مدتی وقتی متوجه نبود او شد از آن جا خارج شد.
وییینگ مدتی بود تمرین با فلوت را جدی گرفته بود و روی مهارت هایش بیشتر کار میکرد. لان ژان از دور نگاهش میکرد. چند روزی بود که با هم حرف نزده بودند. در واقع این لان ژان بود که از او فاصله میگرفت.
وقتی به این فکر می کرد که ممکن است آن شب چه اشتباهی کرده باشد موهای تنش سیخ میشد. از طرفی جرئت نداشت راجع به جزئیات آن اتفاق چیزی بپرسد همین باعث شده بود ناخودآگاه از وییینگ فاصله بگیرد. ولی دیدن با صحنه هایی مثل امشب که وییینگ دوباره از همه دوری میکند و تنهایی اوقاتش را میگذراند باعث میشد احساس بدی داشته باشد.
قبل از این قدمی سمتش بردارد وییینگ از جایش بلند شد و از آن جا دور شد.
عمارت آن جا خیلی بزرگ نبود. وییینگ بعد از رد کردن درختانی که اکثرا درخت میوه بودند به ساختمانی دیگر رسید. به نظر نمیرسید کسی آن جا باشد به همین دلیل تصمیم گرفت آن جا نماند. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که حس کرد صدایی میشنود.
«بانوی من داروهاتون و آوردم. چیز دیگه ای نمی خواین؟»
وییینگ در تاریکی پنهان شد. وقتی لباس دختر خدمتکار را دید به خودش لعنت فرستاد که چرا به آن جا رفته. اگر او را آن جا میدیدند معلوم نبود چه تهمتی به او میزدند. سابقه اش تو این موارد چندان خوب نبود و او و جین زی شوآن به اندازه ی کافی دلیل برای تنفر از هم داشتند.
در همین زمان صدای شکسته شدن چیزی آمد. دختر دیگری از اتاق بیرون آمد. از طرز راه رفتنش معلوم بود حال خوبی ندارد. پشتش به وییینگ بود ولی وییینگ چطور می توانست او را نشناسد؟
وقتی نشست و به درخت تکیه داد بالاخره وییینگ توانست صورتش را درست ببیند. حالش خیلی بد بود. بی اختیار یک قدم جلو برداشت ولی هنوز در تاریکی بود. جیانگ یانلی که صدایی شنیده بود بلافاصله بلند شد و گفت:کی اونجاست؟

VOUS LISEZ
mo dao zu shi: (بی همتا)جذابیتی بی بدیل
Fiction Historiqueوییینگ تازه متوجه چهره ی بیمار لان ژان شد. رنگش پریده بود و خسته به نظر میآمد. «با خودت چیکار کردی؟ من چند روز مرده بودم تو چرا به این روز افتادی؟» لان ژان بالاخره به حرف آمد و گفت:چرا انقدر دیر؟ چهره ی وییینگ سردتر از قبل شد. «من دیگه نمی خواس...