ραιτ 2 : Μοίρα -سرنوشت-

83 14 2
                                    

به درخت تکیه داده بود و روبه دریا فکر می‌کرد ..

آسمون خاکستری شده و روبه سیاهی می‌رفت انگار نور هم در چشم‌های اون در حال غروب بود
با حس حضور شخصی سرش رو گردوند

شراب رو با آغوش باز می پذیرفت !

گذاشت هنری کنارش جا بگیره و در سکوت امواج رو به تماشا بنشینند ..

دیگه از اون شوخی ها و کری خوندن‌ها خبری نبود ..
داشت شب میشد !

استیو - اریک رفت ؟
هنری - اون باید به ثور و الیور هم سر میزد
سر تکون داد و تائید کرد ..

استیو - بزرگ ترین جنگ تاریخ !
با تمسخر ادا کرد و به سلامتیش نوشید ..

هنری - جنگ فریبنده ایه ..

استیو - کدوم جنگ نیست ؟!

هنری - تو یه جنگجویی ..
قبلا برای جنگیدن فکر نمی کردی !

آهی کشید ..
اون کسی بود که می گفتن مرگ هم ازش میترسه ..
هیچ مبارزه ای رو نباخته بود و به هیچ کسی اجازه ی پلک زدن نمی‌داد چه برسه به حرف ..
به فکر ..
خشونت و جدیتش رو از دست داده بود ؟
بی رحمیش ؟؟
مسلما که نه !
اون هنوز هم خشمگین بود
هنوز هم جدی
هنوز بی رحم ..!

فقط چند وقتی پا به میدان نذاشته بود ..
فقط ، می دونست جنگ یعنی چی ..!!

استیو - تو میگی باید حرکت کنیم ؟

هنری - اون (تیم) دوست داره واقعا بجنگه ..

نگاهش کرد هنری می‌دونست به چی فکر می‌کنه ..

استیو - اون از جنگ چیزی نمی دونه ..
تو چی ، نظر "تو" چیه ؟

ابرو‌هاش رو بالا انداخت

هنری - جنگ ..!
همه‌ی ما جوری فاحشه ایم ..
فاحشه ی جنگ ..
فاحشه ی قدرت ..
خدایان ..
جسم ..
من کارم جنگیدنه رفیق ..
و برای تو هر جایی می جنگم !

لبخند زد..

استیو - اون هنوز بچس ..

هنری - تو تیم رو برای همین‌ها آموزش دادی ..
اون بلاخره می جنگه ..

سرش رو پایین انداخت :
استیو - جنگ چیزی نیست که تموم شه ،
به قدمت بشر ادامه داره ..
جنگ‌های زیادی در راهه و اون بلاخره می‌جنگه ..!

هنری با لبخند به چهره‌ی در سایه رفته‌ی دوستش نگاه کرد ..
اون هر چقدر غیر قابل نفوذ و سخت بود اما گاهی هم ..

هنری - اون مشتاقه !

پوزخند زد :
استیو - و همین نشون میده هنوز اماده نیست !

خدایان برای سرگرمی ،
پادشاهان بخاطر قدرت ،
سرزمین‌ها بخاطر وسعت ..
هر کدوم به یه دلیل مشتاق جنگن
اما یه سرباز ؟!
شوقی توی اینکار وجود نداره ، هنری !

game of eternity (Stony)Where stories live. Discover now