part 29 مرگ

404 85 73
                                    

فکر کنم از اسم پارت همه چیز معلومه⁦⁦:-)⁩

#بعضی از صحنه ها رو سانسور کردم. چون فکر نکنم واقعاکسی دلش بخواد اونا رو بخونه.
___________________________________________

وی‌یینگ وارد تالار اصلی شد. لان زیچن زخمی شده بود و از دستش خون می‌چکید و ون روهان با شمشیری در قلبش روی زمین افتاده بود. بالاخره جنگ تمام شد.

البته این چیزی بود که آن موقع به نظر می‌رسید!

------------------

تمام جنازه ها از روی زمین جمع شده بودند و جسد جیانگ یانلی و جین زی شوآن توی تابوتی گذاشته شده بود.

لان ژان با نگرانی دنبال وی‌‌یینگ می گشت اما هیچ جا نبود. دو نیمه ی سنگ یین توسط جین گوانشان نابود شده بود و به غیر از قبیله ی لان لینگ جین و یونمنگ جیانگ که عزادار بودند، همه خوش‌حال بودند.

درست زمانی که همه با خوش خیالی مشغول تعریف و خنده بودند هوای‌سانگ گفت:برادر عجیب نیست که ون ژولیو اینجا نیست؟

صدای جمعیت قطع شد. نیه مینگجو به برادرش نگاه کرد و گفت:درسته چطور کسی متوجه نشد؟ کسی اون و ندیده؟ اون سگ ون روهان باید برای محافظت ازش اینجا باشه.

هیچ کس او را ندیده بود. البته این قضیه برای کسی مهم نبود. همین که ون روهان و پسرهایش کشته شده بودند کافی بود پس این طور درنظر گرفتند که او فرار کرده چیزی که با توجه به شخصیت وفادار ون ژولیو اصلا با عقل جور درنمی‌آمد.

--------------

هوا تقریبا تاریک شده بود و هنوز خبری از وی‌یینگ نبود. لان ژان یکجا بند نبود. بعد از مرگ جیانگ یانلی و پس دادن سنگ یین، وی‌یینگ با وضع روحی بدی غیبش زده بود. با درنظر گرفتن میزان وابستگی وی‌یینگ به خواهرش می‌شد بدترین فرضیه ها را برای نبود او در نظر گرفت!

درست زمانی که لان ژان ناامیدانه وسط آن زمین بزرگ ایستاده بود متوجه سایه‌ای لبه ی پرتگاه شد. از لباس سیاهش او را تشخیص داد.

سمتش رفت و کنارش نشست. وی‌یینگ بدون آن که سرش را برگرداند گفت:چرا اینجایی؟

صدایش به حدی آرام بود که به سختی شنیده می‌شد. لان ژان سرش را برگرداند و نگاهش کرد.

«الان بهتری؟»

لبخند غمگین وی‌یینگ مثل زهری قلب آدم را می سوزاند. سرش را پایین انداخت و با همان لبخند دردناک گفت:خودت چی فکر می‌کنی؟

وقتی نگاهشان در هم گره خورد ته دل لان ژان لرزید. وی‌یینگ لب های خشکش را گاز گرفت و به سختی نفس عمیقی کشید. همزمان قطره اشکی از چشم هایش فرو ریخت.

«عذاب وجدان دارم لان ژان.»

بعد از چند ثانیه سکوت گفت:می‌دونی بزرگ ترین درد دنیا چیه؟

mo dao zu shi: (بی همتا)جذابیتی بی بدیلTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon