"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
К сожалению, это изображение не соответствует нашим правилам. Чтобы продолжить публикацию, пожалуйста, удалите изображение или загрузите другое.
جان چشماشو درشت کرد...این ممکن نبود،بود؟؟این جیانگ اون جیانگ نبود...معلومه که نه این چه فکر احمقانه ای بود...سرشو تکون داد _منم شیائو جانم و امیدوارم نقشت بگیره. به محض تموم شدن حرفش در باز شد و منفور ترین ادم زندگی جفتشون جلوشون نمایان شد...چارلی.
چارلی:میبینم که دوتا عروسک قشنگم باهم اشنا شدن...خوبه...از این به بعد هر جفتتون باهم بهم سرویس میدین. جیانگ:خفه شو مرتیکه. جان اما ترسیده یه گوشه جمع شده بود...ییبو بهش قول داده بود...قول داده بود ازش محافظت کنه پس الان کجا بود؟؟ چارلی:زبون تورو بعدا کوتاه میکنم...جان جان...چیشده؟؟چرا اینطوری تو خودت جمع شدی؟؟میدونی قراره چیا بشه نه؟؟ جلو رفت و جان و از موهاش بلند کرد وتو صورتش داد زد چارلی:تو من و به یه عوضی فروختی... بهت گفته بودم حق نداری...اما چیکار کردی؟؟ با پوزخند ترسناکی ادامه داد چارلی:حالا میخوایم باهم بازی کنیم. و همونطور جان و از موهاش کشید و برد.
************
"لعنت...اون باز یه اسباب بازیه جدید پیدا کرده....ولی اجازه نمیدم اونم عین من شه...اجازه نمیدم..." به سرعت سمت دسشویی،تنها جایی که دوربین نداشت رفت و بعد اینکه از قفل بودن در مطمئن شد،گوشیی که مال جان بود و وقتی روی زمین انداخته بودنش از جیبش افتاده بود برداشته بود،دراورد و توی قسمت پیام ها رفت...نمیتونست ریسک حرف زدن رو بکنه و مجبور بود پیام بده... شماره ییبو که تمام این مدت به سختی حفظش کرده بود رو وارد کرد و پیام کوتاهی فرستاد. "داگا...کمکم کن...چارلی گرفتتم...." و بعد هم لوکیشن رو فرستاد... ولی بعد نگاهش به اسم کانتکتی که براش مسیج ها رفته بود نگاه کرد. "ددی☄"
ولی اون مطمئن بود شماره ی ییبو رو وارد کرده...پس این چی بود؟؟ یبار دیگه شماررو چک کرد و بعد از اطمینان از درست بودنش.با شوک سرش و بالا اورد جیانگ:این امکان نداره!!
**************** _نمیدونی داری چه غلطی میکنی.... جان در حالی که یه پوزخند گوشه لبش جا خوش کرده بود اینو گفت...از درون ترسیده بود...اونم خیلی زیاد...ولی نباید اینو نشون میداد،چون اگه چارلی اینو میفهمید وضعش خیلی خیلی بدتر میشد...ییبو زیاد بهش گفته بود باید جلو همه خودشو قوی نشون بده تا کسی جرئت نکنه اذیتش کنه...این قانون دنیا بود....
چارلی:توقع داری اون وانگ عوضی بیاد نجاتت بده؟؟اون حتی نمیتونه برادر خودش و نجات بده چه برسه به تو.... جان اخم کرد...جیانگ چه ربطی به چارلی داشت.. _مگه تو برادر ییبو رو میشناسی؟؟ چارلی:اوه البته...اونم یکی از اسباب بازی های مورد علاقمه.... _تو باعث مرگش شدی؟؟ با عصبانیت گفت... چارلی:اوه...البته که نه...اون زندس... _چی؟؟؟
جان تقریبا اینو داد زد.... چارلی از شوکی که به جان وارد کرده بود خندید و دور جانی که از دیوار اویزون بود چرخید... چارلی:چیشد عروسک؟؟حتی اینو حدس نزده بودین مگه نه؟؟اینکه اون عروسک شکستنی زنده باشه؟؟ _این....این امکان نداره...جیانگ خودکشی کرده بود...خود ییبو به من گفت... چارلی دستاشو با بیخیالی تو هوا تکون داد چارلی:اون فقط یه داستان ساختگی بود...که البته خودمم کارگردانش بودم.
_چطوری همچین کاری کردی؟؟ چارلی دستشو زیر چونه ی جان گذاشت و سرش و محکم نگهداشت چارلی:میدونی؟؟مقصرش تویی.. _من؟؟ چارلی:اره تو...تو نمیزاشتی من باهات باشم و من نیاز داشتم خودمو جای دیگه تخلیه کنم...ولی هیچکس نمیتونست حسی که تو بهم میدادی رو بده...بعدش خیلی اتفاقی توی یه کلوب با جیانگ اشنا شدم...فهمیدم که شکست عشقی خورده...بهش نزدیک شدم،و احتمالا باورت نشه اما خیلی خوب ییبو رو درک میکنم....جیانگ و تو واقعا شبیه همین... همین شباهت برای جفتتون دردسر ساخته...یه نمایش درست کردم...یه پسر که از ساختمون پریده و مرده...قاعدتا بعد از افتادن از اون ارتفاع قابل شناساییم نبود...یکم پول به مسئول ازمایشگاه برای دستکاری کردن نتایج دی ان ای و بوووم....جیانگ برای من شده بود...میدونی؟؟دوماه پیش که ییبو اومد سراغم فکر کردم برای همین مسئله اومده ولی اون برای تو اومده بود...یه ماه تمام برنامه چیدم تا دوباره تورو برای خودم بیارم...اما اون ییبوی عوضی خیلی خوب ازت مراقبت میکرد....همین الانم خودت خودت و انداختی توی تله ی من....
جان ناباور سرشو تکون داد _دروغ میگی...دروغ میگی همچین چیزی امکان نداره.جیانگ مرده...ییبو میاد پیش من...نجاتم میده.... چارلی قهقه زد و چونه ی جان و محکم تر فشرد چارلی:جیانگ و دیدی عروسک....همین چند دقیقه پیش...و ییبو...هیچ راهی نداره که بتونه پیدات کنه...
یعنی کسی که جان دیده بود جیانگ بود؟؟برادر ییبو؟؟این...این خیلی خوب بود!! همون لحظه یکی از افرادش بغل گوش چارلی خم شد و چیزی زمزمه کرد... اخماشو تو هم کشید و عصبی به جان نگاه کرد چارلی:گوشیت کجاس؟؟ جان چشاشو درشت کرد... _من از کجا بدونم؟؟مگه ادمات برش نداشتن چارلی:با من بازی نکن جان...اون موبایل کوفتیو کجا گذاشتی؟؟ جان داد زد _احمقی؟؟؟میگم نمیدونم!بیا بگرد... چارلی با اخمای توهم کشیده جلو رفت و بعد از اینکه مطمئن شد چیزی همراه جان نیست عقب کشید....
چارلی:به نفعته جایی نزاشته باشیش... _کجا میتونم گذاشته باشم؟؟ اما تو ذهنش چیز دیگه ای بود... وقتی خورد زمین...صدای افتادن چیزی...جیانگی که یهو از پشتش دراومد...حالا همه چی واضح بود و خیال جانم راحت...
هلوملکمممم دیدین جیانگ زندسسسس😭😌 اره خلاصههه سر قولمم موندم اینم پارت امروز... بعد چیزه گایز من تازه فهمیدم که میشه بین پارت براتون جا برای نظر درست کنم...😂💔 حیح خب اگه حرفی سخنی چیزی بود بیاین بگین... منتظر نظراتتونم بابایییی💚❤