"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
*سه روز بعد* زمان از دست ییبو در رفته بود...توی این مدتی که جان کنارش نبود همه چیز براش بی معنا بود...شده بود یه جسد متحرک که بعضی وقتا بخاطر حال جیانگم که شده کمی زندگی میکرد...خب شاید بهتر بود یکمم حواسش و به برادرش میداد...سمت جیانگی رفت که به دیوار تکیه داده بود و به رو به روش خیره...برای شروع بحثی رو پیش کشید که خیلی وقت بود ذهنش و درگیر کرده بود.
+بهم نمیگی چیشده لوس کوچولو؟؟ جیانگ بعد مدت ها یه لبخند از ته دل زد...دلش لک زده بود برای وقتایی که ییبو اینطوری صداش میکرد. جیانگ:میگم...ولی الان نه...تو همینطوری حالت خوب نیست...منم دوست ندارم بیشتر از یبار تعریف کنم و چیونگ و جانم میخوان اینو بشنون...پس میشه الان فقط بغلت کنم تا باور کنم واقعی هستی؟؟ ییبو دستاشو باز کرد و اجازه داد برادر کوچیکش بهش تکیه کنه.
*دو روز بعد* +لی جیان جیان....پس چرا جان بهوش نمیاد...گفتی اینکه وضعیتش پایداره نشونه ی خوبیه...پس چرا بلند نمیشه. جیان جیان کلافه شده بود اینقدر این چند روز این جملات رو از ییبو شنیده بود. جیان جیان:نمیدونم ییبو نمیدونم...علم من میگه باید تا الان بهوش میومد....ولی میبینی که نیومده و این تقصیر من نیست.
+میخوام ببینمش... جیان جیان:باشه...ولی لباسات و عوض کن...اینا ممکنه عفونی باشن. ییبو سرش و تکون داد و چند دقیقه بعد با لباس های استریل کنار جان روی صندلی نشسته بود. +بانی...چرا بلند نمیشی؟؟میخوای ببینی چقد وابستتم؟؟خب بسه دیگه...هم من فهمیدم هم تو...انقدر وابستتم که هر ثانیه که کنارم نیستی برام عین جهنمه...برت بانیه من...میدونی این چند روز چند بار بهت سر زدم و هر بار دست خالی من و برگردوندی؟؟باید بلند... _ییبو...
با شنیدن صدای خش دار و گرفته ای از کنارش، سرش و بلند کرد و با چشمای نیمه باز جان رو به رو شد... سریع خم شد و دستشو روی گونش گذاشت. +بانی...بالاخره بلند شدی. و قبل از اینکه بزاره جان جوابی بهش بده بلند داد زد +جیان جیاننننن و درست چند لحظه بعد جیان جیان ترسیده وارد اتاق شد و نگران به جان نگاه کرد،اما با دیدن چشمهای بازش لبخند قشنگی رو صورتش نقش بست جیان جیان:پس بالاخره بهوش اومدی...کم کم داشتم فکر میکردم یه تخت دیگم همینجا بزارم تا ییبو مجبور نشه هعی بره و بیاد.