همیشه زیبایی و جذابیتش رو تحسین میکرد. حتی توی اون روپوش سفیدِ ساده هم، شبیه یه شاهزاده اصیل به نظر میرسید.
بارز ترین ویژگی اون، چشمهاش بود. چشمهایی که با هر بار دیدنشون هیپنوتیزم می شد. اون دو گوی سیاه و براق، مثل فضای کهکشان میموند؛ خالی، اما پر از تاریکی...
تاریکی ای که میخواست کای رو درون خودش ببلعه.
کای خیلی وقت پیش، به مرد قد بلند روبهروش باخته بود؛ یه باخت سنگین که بهاش رو با شکنجه دادن قلبش پرداخت میکرد.
با شنیدن صداش و تکون خوردن لبهایی که شب های زیادی رو با آرزوی بوسیدنشون به صبح رسونده بود به خودش اومد و بالاخره نگاهش رو از اون چشمهای فریبنده گرفت.
خون از خجالت به گونه هاش دوید. باورش نمیشد بالای سر یه جسد ایستاده و به جای بررسیِ اون تمام مدت بدون پلک زدن، به پزشک کالبد شکاف روبهروش خیره بوده.
حس یه مجرم احمق رو داشت که حین ارتکاب جرم گیر افتاده!
برای از بین بردن این حس مزخرف، نگاهش رو به جسدِ پسری که همه بدن، به غیر صورتش با ملحفه سفید پوشیده شده و روی یه میز فلزی قرار گرفته بود، دوخت.
کای الان سر کار بود و باید تمرکز میکرد. نامحسوس نفس عمیقی کشید و سعی کرد افکارش رو جمع و جور کنه؛ هر چند با وجود مرد اون طرف میز، چندان هم کار آسونی نبود.
با تک سرفه ای صداش رو صاف و شروع به صحبت کرد:
_ این مورد هم مشابه قبلیاست؟
سهون تخته شاسی رو از روی میز برداشت و در همون حینی که برگه هاش رو بالا پایین میکرد جواب داد:
+ درسته.. مثل چهار جسد قبلی چشمهاش قبل مرگ در آورده شدن.
چینی بین ابروهای کای نشست.
سهون عینکش رو روی بینیش عقب فرستاد و ملحفه رو از روی جسد کنار زد:
+ از زخم های روی بدنش میتونم بگم اینبار روند شکنجه و به قتل رسیدنش از موردای قبلی طولانی تر بوده.
گره میون ابروهای کای بخاطر بوی تعفن جسد محکمتر شد اما با این حال نزدیکتر رفت و با دقت به اون بریدگی های عمیقِ متعدد که گوشت بدن پسر رو از جا کنده و جای جای بدنش، مکعب های خالی از پوست و گوشت به جا گذاشته بود، نگاه کرد:
_ از چه نظر میگی روند قتل طولانی تر بوده؟
سهون به دوتا از بریدگی ها اشاره کرد:
+ اینو ببین.. این قسمت از گوشت بریده شده کاملا زخم شده و نشونه هایی از جوش خوردگی وجود داره که نشون میده از زمان بریدنش زمان طولانی تری گذشته، چیزی حدود یک هفته.. اما بریدگیِ روی رون پاش، مشخصه که قبل مرگش اتفاق افتاده چون گوشت بدنش کاملا آزاده و هیچ آثاری از بهبود دیده نمیشه.. اگه بخوام تخمین بزنم حدود یه هفته تا ده روز به آرومی شکنجه شده تا اینکه قاتل تصمیم گرفته خلاصش کنه.
کای توی چند سالی که وارد دایره جنایی شده بود، به اندازه موهای سرش با جسد های ناجور برخورد داشت، اما این یکی.. قاتل گوشت بدن مقتول رو جوری بریده بود که انگار قصد داشته ازشون برای پختن استیک شام یه مهمونی استفاده کنه..! بدنی با حفره های خالی از گوشت که می تونست توی قسمت های مختلف، سفیدی استخوان هاشو ببینه.
فضای سرد و بی روح سالن کالبدشکافی، باعث میشد احساس خفگی بکنه. دستی به کرواتش کشید و اونو کمی شل کرد تا بتونه بهتر نفس بکشه:
_ تجاوز و آزار جنسی چطور؟
سهون که متوجه حال بدِ کای شده بود، دوباه ملحفه رو روی جسد کشید:
+ همینطوره.. با اینکه کم کم گوشت بدنش رو جدا کرده و بارها مورد تجاوز قرار گرفته، علت مرگش خفگی بوده.. چون توی استخوان لامی حنجرش شکستگی وجود داره.
کای کلافه دستی به صورتش کشید. با اینکه توی هفته چندیدن و چند بار برای دیدن جسدها به اینجا میومد، اما هیچوقت این فضا، که هوای اون هم بوی مرگ میداد براش عادی نمیشد.
هر دفعه که پاش رو توی این سالن میذاشت، هر بار که جسدی رو میدید به فکر فرو میرفت و یه سوال بی جواب ذهنشو درگیر میکرد. با خودش میگفت یعنی این بدن های بی جون که هیچ اراده ای از خودشون ندارن، روزی یه انسان زنده بودن؟ همون یکی از هزارتا آدمی که توی خیابونا میبینیم و از کنارشون رد میشیم؟ همونایی که راه میرن، نفس میکشن و حتی خانواده دارن؟
اصلا آدما چرا میمیرن؟ یا حتی چرا زندگی میکنن وقتی قراره تبدیل به این جسدای سرد بشن..؟!
یکدفعه احساس سرگیجه کرد و چشماش سیاهی رفت که با تکیه دادن دستهاش به میز جلوش، تونست تعادلش رو حفظ کنه. با چشمای بسته توی همون حالت موند تا کمی بهتر بشه.
یک سال بود روی این پرونده قتل های سریالی کار میکرد اما به هیچ نتیجهی خاصی نرسیده بود. این چند وقت هم با پیدا شدن دو جسد توی کمتر از دو ماه، فشاری که به عنوان مسئول پرونده به دوش میکشید از هر زمانی بیشتر احساس میشد.

ESTÁS LEYENDO
• Death Angel •
Fanfic• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...