saber|شمشیر

751 51 2
                                    

#پارت_۳۹
#ملایم
_ هی، خوش اومدین.
لونا دستانش را باز کرد و آن دو را به آغوش کشید.
_ صبح خیر لونا.
مورگان به او لبخندی زد و به سمت نیکل رفت.
_ نیکل یادت باشه دفعه ی بعدی چیزی و از من پنهون نکنی.
شارلوت دستش را دور لونا انداخت و سرش را برای نیکل تکان داد.
_ آه، امیدوار بودم مورگان قاطی کارای تو نشه، اما..
نیکل لبانش را آویزان کرد و نفس عمیقی کشید.
مورگان خنده‌ای کرد و دستش را پشت نیکل زد و به اتاق رفت.
_ راستی لونا، طرحی‌ که برام‌ کشیدی کجاس؟
_ اوه، چطور؟
لونا پشت سر او وارد اتاق شد و کنار دَر ایستاد.
_ آه خب‌، چون قراره بزنمش.
لبخندی زد و نگاهش را به شارلوت داد.
_ جداً. پس صبر کن الان میارمش.
لونا ذوق‌زده از اتاق خارج شد.
_ فقط اگر دوسِش نداشتی انجامش نده.
شارلوت جلو تر رفت و دستش را روی بازوی مورگان کشید.
_ اوکی.
_ خب خب، اینجاس. نگاش کن.
لونا به سرعت وارد شد و طرح را روی میزِ مقابل قرار داد.
_ واو، خیلی خوبه لونا.
شارلوت صفحه کاغذ را به سمت خودش برگرداند و سمت میز خم شد.
_ خوشت میاد؟
به جای لونا پیش دستی کرد و این سوال را از مورگان‌ پرسید.
_ البته.
کاغذ را در دستانش گرفت، شمشیر تعادلی که لونا برایش از توازن ماه و خورشید کشیده بود، زیبا بود.
_ کجای بَدَنم قراره باشه؟
لبخندی به لونا زد و به شارلوت کمی تردید دار نگاه کرد.
_ خب هرجا دوست داری، واقعیتش نمیخوام نظرمو تحمیلت کنم. اما خودم به کنارِ پهلوت فکر کردم.
لونا نزدیک شد و دستش را پایین تر از پهلویش، کنار استخوان لگنش تا کمی از ابتدای رانش کشید.
_ اوه، بنظر منم همینجا باید خوب باشه براش.
شارلوت سرش را به تایید حرف مورگان تکان داد و سمت لونا برگشت :" بنظرم چند روز دیگه بزنش، بذار‌ خوب فکر کنه."
_ البته شارلوت. اصلاً نمیخواد عجله کنی مورگان اگرَم خوشت نیومده مشکلی نیست که بگی.
لونا کمی دستپاچه به سمت او برگشت و دست مورگان را در دستانش فشرد.
_ من ناراحت نمیشم.
لونا ادامه داد و  لبخندی زد و شانه‌اش را بالا انداخت.
_ اوکی. ممنونم.
مورگان او را بغل کرد. حس میکرد حرف شارلوت کمی او را معذب کرده.
_ خب من برم فعلا.
لونا آن دو را تنها گذاشت و دَر را بست.
_ چرا اینجوری گفتی؟
_ الان شرایطشو نداری. نمیخوام اذیت بشی.
مورگان تازه حواسش به زخم های بدنش جمع شد. فکرش درگیر تتو بود و یادش نبود اگر الان لونا برایش تتو بزند، تمام کبودی و خون‌مردگی های بدنش را میبیند. نه برای او خوشاید بود و نه  برای شارلوت. احتمالا او هم نمیخواست که لونا از روابطش باخبر شود که زودتر از مورگان واکنش نشان داده بود.
_ ممنون که حواست بود.
به شارلوت که روی صندلی نشسته بود نگاه کرد و به میز تکیه داد.
_ راستی، اگر منم یه طرح بکشم، یعنی برای تو یه طرح بکشم، تتوش میکنی؟!
مورگان ادامه داد.
_ چی شد که این تصمیم و گرفتی؟
شارلوت نیشخندی زد و پاهایش را روی هم انداخت.
_ نمیدونم، شاید وقتی دیشب که داشتی لباس میپوشیدی.
شارلوت خنده‌ای کرد و از جوابِ او کمی ابرو‌هایش را بالا داد.
_ پس تو یه چیزیو روی پوست من کم دیدی که الان میخوای برام تتوش کنی.
سرش را کج کرد و به مورگانی که پاهایش را به هم چسبانده بود نگاه کرد.
_ نه اینطور نیست.
لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.
_ باشه منتظر میمونم تا بِکِشیش. بعدشم برام تتوش کنی.
از جایش بلند شد و به سمت او قدم برداشت.
_ البته هرجاییم که خودت دوست داشتی.
کمی سرش را نزدیک او کرد و چشمکی زد.
مورگان جلو رفت و او را در آغوشش کشید :"مواظب خودت باش شارلوت."
_ توام همینطور.
بوسه‌ای کوتاه و پایانِ دیدن شارلوت.
بعد از رفتن او مورگان حس میکرد که در دامِ بزرگی در حال غرق شدن است، مثل اینکه قرار بود از این به بعد ثانیه های نبود شارلوت بی‌تابش کند.
نفسَش را بیرون داد و مشغول عوض کردن سوزنِ دستگاه شد. تا عصر قرار نبود خبری از شارلوت باشد و امروز حدود ده ساعت کار برای یک نفر داشت.
_ هی، من برای امروز هماهنگ کرده بودم.
مورگان برگشت و به دختری که وارد اتاق شده بود نگاه کرد.
_ درسته، میتونید بشینید.
دختر روی تخت، کنار مورگان نشست.
_ خب این طرح بود، درسته؟
دختر پایین کاغذ را کمی با انگشتانش لمس کرد و به سرعت نگاهش را سمت مورگان داد.
_ اوه بله، همینه.
_ خب، روی شکم؟
_ بله.
_ اوکی، لباساتو دربیار.
دختر بلیزش را درآورد و سوتینش را کنار بلیزش روی صندلی گذاشت و با دستش جلوی سینه‌اش را‌ گرفت.
مورگان دو‌ چسب مخصوص نیپِل را به او داد و دستکش هایش را به همراه خودکار برداشت.
یک پری دریایی که خیره به کشتی غرق شده داخلِ آب بود، طرحی که دختر انتخاب کرده بود. طرح کشیدن با خودکار کم بود، بهرحال بیشتر سطح شکمش قرار بود آبی شود و بخشِ زیر سینه تا پهلوی سمت چپش به کشتی اختصاص داشت و سمت راست، نزدیک استخوان لگنش و کنار نافش پری دریایی و میان آن‌ها حباب های داخل آب. طرح روی شکمش انداخته شد و وقت عملی کردنش بود.
حدود پنج ساعت از زدن طرح گذشته بود. چند قطره خون روی پوستش غلت میخورد. دستگاه را کنار گذاشت و بلند شد.
_ همه چیز اوکیه؟
به سمت قفسه رفت و جعبه دستمال را به دست دختر داد.
_ اره خوبه، مشکلی ندارم.
مورگان سرش را تکان داد و دوباره مشغول کارش شد.
اواخرِ پنج ساعتِ بعدی انگار برای دختر دردناکترین لحظه‌ی زندگی‌اش بود. حباب های کنار نافَش کمی اذیتش میکرد. بالاخره آخرین قسمت رنگ زدن تمام شد و مورگان دستگاه را سرجایش قرار داد. اِسپری‌ را برداشت و روی شکم او زد و با دستمال پاک کرد و رویش را بست.
_ خب تموم شد.
_ میشه کمکم کنی بلند شم.
_ البته.
دست دختر را گرفت و کمک کرد تا بنشیند.
_ واو خیلی خوب شده، ارزش اینهمه درد و داشت.
_ هفته ی دیگه برای کَندن چسبش بیا.
_ اوکی ممنون.
مورگان لبخندی زد و از اتاق خارج شد.
_ خسته نباشی، همه چیز خوب پیش رفت.
_ اره خوب بود. میتونی بری ببینیش.
_ اره برم عکس بگیرم.
نیکل شانه‌ای بالا انداخت و داخل اتاق شد.
از پشت ویترین به بیرون خیره شد. دلَش برای شارلوت تنگ شده بود. سرش را روی دستش که روی میز قرار داشت گذاشت و چشمانش را بست. صدای زنگوله‌ی در نشان میداد که دختر رفته.
_ چطوره یه قهوه بخوریم مورگان؟
_ خوبه البته اگر بازم نخوای که فال بگیرم.
مورگان درحالی که چشمانش را میمالید، بیحال لبخندی زد.
_ شاید یه کوچولو.
_ باشه ولی یادت باشه به ضرر خودت تموم میشه.
شانه‌‌ای با بالا انداخت و نیشخدی زد.
_ راستی لونا کجاس؟
_ رفت رنگ بخره با سِرُم روغن.
نیکل از اتاق دیگر سرش را بیرون آورد.
_ بفرمایید.
قهوه را مقابل او قرار داد.
_ ممنونم.
_ شارلوت گفت شاید عصری بیاد. البته بخاطر من که قرار نیست بیاد.
نیکل فنجان را به لبش نزدیک کرد و زیر چشمی به مورگان نگاه کرد.
_ خوبه.
مورگان تک خندی به کنایه نیکل زد و کمی از قهوه نوشید.
_ من دیگه میرم نیکل.
_ هی کجا، یذره صبر کن گفتم که شارلوت میاد.
_ گفتی شاید بیاد.
دستش را روی میز گذاشت و به سمت نیکل خم شد.
_ بهرحال دیگه دیره باید برم.
لبخندی زد و کُتش را پوشید.
_ باشه، روز خوش.
نیکل بلند شد و او را بغل کرد.
_ فعلا.
از مغازه خارج شد. نمیخواست به دیگران نشان دهد که منتظر شارلوت است، هرچقدر هم که خانه‌اش نزدیکِ محلِ کار او باشد باز هم ربطی ندارد هر روز ببینتش.
دستش را داخل جیبش کرد و مثل همیشه به سمت خانه رفت، مطمئن بود لاینت برای شب منتظرش است و مطمئناً تمام دیشب نگرانش بوده، بهرحال لاینت در کل حسِ باطنی خوبی به شارلوت نداشت و شاید از ترس بود، درواقع ترس از سیرکی که شارلوت منیجر آن بود.
از کنار پارکی رد شد و به بچه ها نگاه کرد. با لباس های رنگی منتظر پشمک های صورتی بودند.
از کنار فروشگاهی گذشت، باید یک روزی را برای خرید انتخاب میکرد. خیلی وقت بود که بجز سرکار رفتن جای دیگری نرفته بود، البته اگر خانه‌ی شارلوت را حساب نمیکرد!
نمیدانست شارلوت به مغازه رفته است یا نه، خیلی مطمئن به رفتنش نبود، عقلانی هم بود، روزهای شارلوت باید خیلی شلوغ تر از روزهای خودش باشد. نفس عمیقی کشید و به سمت مترو رفت، با راه رفتن و کِشِش شلوار روی پاهایش رگه هایی از درد در بدنش میپیچید. در این موقعیت کمی از خودش دلخور بود، حس میکرد که ساده خودش را فروخته است! و این حس فقط از ندیدن شارلوت سرچشمه میگرفت! مانند دختربچه هایی که عاشق یک شخصیت سریالی شده‌اند و شب ها برایش گریه میکنند. در لحظه برای خودش متاسفم هم بود.
به خانه رسید و کلیدش را بیرون آورد و در را باز کرد. روی مبل نشست و سرش را به پشت تکیه داد. باید حمام میرفت. عرق روی بدنش فقط باعث سوزش میشد.
زیر آب سرد رفت و نفس از نفوذ آب گرفت اما باید تحمل میکرد، بدنش تب دار شده بود. کمی بدنش را شست و بیرون رفت. حتی نمیخواست خودش را نگاه کند. موهایش را خشک کرد و به سمت دَر رفت. صدایی از راه پله میشِنید، احتمالا لاینت بود.
_ هیی مورگااان، دلم برات تنگ شده بود.
لاینت به سرعت خودش را به او رساند و دستانش را دورَش حلقه کرد.
_ سلام لاینت. منم همینطور.
فشار لاینت باعث دردش میشد اما نمیتوانست بگوید، درواقع قابل توضیح نبود و اگر هم میگفت باعث گریه لاینت میشد! او از احساسات بالایی برخوردار بود.

   "Free in share, vote & comment"

mellow|ملایمWhere stories live. Discover now