"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
Oops! Bu görüntü içerik kurallarımıza uymuyor. Yayımlamaya devam etmek için görüntüyü kaldırmayı ya da başka bir görüntü yüklemeyi deneyin.
در اخر این صدای گرفته ی جیانگ بود که اون دیوار نامریی رو شکست... رو به چیونگ لب زد جیانگ:چرا فقط سعی نکردی بهم بگی؟؟ اینقدر احمق میدیدیم؟میتونستیم حواسمون و جمع کنیم و... قبل از اینکه جملش تموم شه چیونگ گفت چیونگ:احمق نمیدیدمت...ولی قضیه خیلی خطرناک تر میشد اگه بیشتر دنبالت میگشتن...تو غیر از اینکه دوست پسر من باشی...دوست پسر من بودی. با انگشت چشماش رو فشار داد... چیونگ:برادر ییبویی...میفهمی اگه میفهمیدن چی میشد؟؟
ایندفعه ییبو بود که وسط حرفش پرید. +و تو فک کردی من میزارم بلایی سر برادرم بیاد؟؟ جان که متوجه شد جو داره متشنج میشه دست ییبو رو گرفت و ساکتش کرد. _چطوره الان فقط هرکی بره اتاق خودش؟؟شما تازه ماجرا رو فهمیدین؛نمیتونین درست راجع بهش فکر کنین...هوم؟؟نظرتون چیه؟؟ جیانگ با پوزخند از جاش بلند شد.
جیانگ:اره خب...اره...فرار کنید...شماها میتونین فرار کنین،ولی من دیگه اینکارو انجام نمیدم...یبار انجام دادم و نتجیش افتضاح بود...الان. رو به روی چیونگ رفت و با انگشت اشاره به شونش کوبید. جیانگ:تو بهم بگو به چه حقی جای من تصمیم گرفتی؟؟
ایندفعه یقش و گرفت و توی صورتش داد زد جیانگ:به چه حقی جای من انتخاب کردی؟؟میفهمی من چه حسی داشتم؟؟ میتونی درک کنی؟؟ چیونگ میدونست پسر رو به روش حق داره...میدونست کارش شاید اشتباه بوده ولی مطمئن بود هر کس دیگه ایم جای اون بود همین کار و میکرد..اونها نمیتونستن اینقدر سرزنشش کنن.
چیونگ:یقمو ول کن جیانگ. و سعی کرد پسر نحیف رو به روش و از خودش دور کنه... جان از پشت شونه ی جیانگ و گرفت و سعی کرد با نگاهش بفهمونه کاری که میکنه درست نیست... جیانگ با خنده ی هیستریکی چیونگ و ول کرد و شروع کرد عقب عقب راه رفتن. جیانگ:درسته...مقصر منم...مقصر منم...تنهاتون میزارم تا باهم ببینین میخواین با زندگیم چیکار کنین..ذاتا من نباید در این مورد تصمیم بگیرم.
خواست از در خارج شه که با داد ییبو سر جاش متوقف شد. +هیچجایی نمیری!! حالا ییبو هم ایستاده بود و نگاه بیحسش و بهش دوخته بود. +برو تو اتاقت... جیانگ:ولی... +همین الان!! جیانگ با چشمای نمدار مسیر اتاقش و در پیش گرفت و بعد چند ثانیه صدای کوبیده شدن در توی خونه پیچیده شد.
ییبو با چند قدم اروم خودش و به چیونگ رسوند...جان با چشمای ترسیده فقط نگاهش میکرد...این نگاه ییبو رو یکبار دیده بود...وقتی چارلی میخواست تهدیدش کنه تا بهش برگرده...ییبو بعد اون همیشه اروم بود...این حجم از عصبانیت قطعا نتیجه خوبی نداشت!! توی همین فکرا بود که با دیدن صحنه ی رو به روش هین بلندی کشید.
ییبو مشت محکمی زیر چشم چیونگ زده بود. _ییبو!! سریع بازوشو گرفت تا این عمل و دوباره انجام نده...اما ییبو انگار خودشم همچین قصدی نداشت،چون با نفس عمیقی عقب کشید. +چن چیونگ...چن چیونگ...نمیدونم بهت چی بگم...قاعدتا ترجیح میدادم از این ماجرا باخبر باشم...اما وقتی خیلی بهش فکر میکنم میفهممت...اینو نمیخوام اما میفهممت...فردا باهم حرف میزنیم...دوتایی... و سمت اتاق مشترک خودش و جان رفت.
در واقع با زبونه بی زبونی به چیونگ گفته بود بره...جان که گیج شده بود سمت چیونگ برگشت،اما چیونگ همین حالاشم داشت از در ورودی خارج میشد...خب...الویت الان جیانگ بود...به سمت دری راه افتاد که روش J بزرگی به رنگ سبز وجود داشت...سه بار به در زد و وقتی جوابی نشنید با نگرانی وارد اتاق شد...جیانگ روی تخت نشسته بود و ساکت در حالی که از پنجره به بیرون نگاه میکرد اشک میریخت...بغلش نشست و دستش و روی شونش گذاشت. _هعی بچه...من و نگاه کن ببینم.
های گایززز چطوریننننن؟؟ببینین بعد یه هفته کی اینجاستتتت ریحون😂💔میدونم پارت کوتاه..میدونم یه هفته نبودم و متاسفم...خب هیچ دلیل منطقی ندارم...فقط میتونم بگم اصلا رو مود نوشتن نبودم...یعنی اگه مینوشتم صد در صد چرت و پرت میشد...این پارت داغ تازه از تنور دراومده خدمت شمااا....تا فردا که با تمام توانم سعی میکنم پارت بلند بهتون برسونمم..و اینکه گایز بابت حمایتا دمتون گرمم...واقعا کلی خوشحال میشم...بوس به لپاتون...بابای💚❤ *ووت و کامنت یادتون نرههههه💚💖