"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
_هعی بچه...من و نگاه کن ببینم. جیانگ با چشمای خیس سرش و بالا اورد و منتظر به جان خیره شد...جان در حالی که با ارامش روی موهاش دست میکشید گفت. _چرا داری گریه میکنی؟؟ جیانگ:اینکه گند خورده به زندگیم دلیل موجهی نیست؟؟ جان شونه هاشو گرفت و مجبورش کرد سرشو روی پاش بزاره. _موجهه،اما جفتمون میدونیم بخاطر این ناراحت نیستی...
جیانگ:تو از کجا میدونی؟؟ جان مشغول نوازش موهاش شد. _میدونی من و ییبو چجوری اشنا شدیم؟؟ جیانگ تعجب کرد...این چه ربطی به بحثشون داشت. جیانگ:اره...تو میخواستی خودکشی کنی ییبوعم جلوت و گرفت و اوردت پیش خودش. _خب چرا ولم نکرد به امان خدا؟؟ جیانگ:چون شبیه منی.
حالا یه لبخند کوچیک روی لب جان جا خوش کرده بود...جیانگم موضوع رو فهمید و شروع کرد با دکمه ی پیرهن جان بازی کردن. جیانگ:خب که چی... _خب یعنی اینکه میفهممت...درکت میکنم...تو از این ناراحت نیستی که زندگیت خراب شده...اون مال گذشته بوده...من کسی نیستم که توی گذشته زندگی کنم و توعم همینطور...پس ماجرا یچیز دیگس...
دست از نوازش موهاش برداشت و دستش و گرفت _تو از چیونگ ناراحتی. جیانگ خواست بلند شه که جان با دست گذاشتن روی قفسه سینش مانع شد... جیانگ:ولم کن. _نمیکنم. عصبانی داد زد جیانگ:میگم ولم کن. جان اما همونطور اروم جواب داد _نمیکنم...نه تا وقتی منطقی به ماجرا نگاه کنی. نالید جیانگ:چجوری منطقی فک کنم؟؟وقتی هیچ چیز این ماجرا به عقل و منطق ربط نداره؟؟این مربوط به این کوفتیه...این. و روی قلبش کوبید...
ایندفعه دست هاش بود که توسط جان گرفته شد و صداش دوباره توی اتاق پخش شد. _از دید تو؟؟اره...ولی از دید چیونگم به ماجرا نگاه کن...اگه جای اون بودی چیکار میکردی؟؟ و قبل از اینکه جیانگ جواب بده ادامه داد _و اول بهش فکر کن...نه اینکه هرچی به ذهنت اومد رو بگی!! جیانگ چند ثانیه ساکت شد...
جیانگ:خب...خب...اره!!باشه لعنتی!! میفهمم چرا اینکارو کرده...ولی...سخته. دوباره موهاش مورد هجوم انگشتای ارام بخش جان قرار گرفتن. _میدونم سخته...و مجبور نیستی الان قبولش کنی...ولی همینکه ته قلبت بدونی همه چی تقصیر اون نبوده و خواسته ی اصلیش چی بوده بسته. +ترشی نخوری یچیزی میشی بانی....