ραιτ6 : Πόλεμος(جنگ)

29 11 2
                                    

_ ادیت نشده _

اقیانوس آبی تر از هر زمان و مکانی می درخشید ..
استرس و هیجان در خون افراد پمپاژ می شد و گروهان همه به صف ایستاده بودند ..
ماسه های ساحل زیر افتاب برق می زد و صدایی بلند نمی شد .. انگار همه فقط در سکوت ، منتظر بودند !
ناتالی ..
لوکی ..
سباستین !
در جلوی جمع ایستاده و و هر کدوم رنگی به نمای روبه رو می دادند ..
دریایی سبز ، تیره ، مصمم ..
انعکاس جدیه دریایی یخی ..
و نگاه سبزی عمیق و غمگین !
.
.
نگاهشو از آب گرفت و به سرباز های پشتش انداخت
همه در سکوتی وهم انگیز به روبه رو خیره شده بودند ..
خیره ی هزاران کشتی که به جنگشون می امدند !!
نگاه هایی خیره و منتظر که همه ، اقیانوس رو به رو رو در بر داشت ..
تلالو آب و نقاط سنگین آروم گرفته ی روی اون ، در غم .. درد .. ترس .. ،
قدرت .. شجاعت .. و امید نگاه ها معنا گرفته بود ..
.
نقاط کوچک و پراکنده ای که از افق به پیش میومدند و ثانیه به ثانیه رشد می کردند ..
مثل غول های حرومزاده ..
علف های لعنتیه هرزی که بی اجازه رشد می کردند و بزرگ و بزرگ تر می شدند ..
.
بزرگ و به اونها و غارت سرزمینشون نزدیک تر !
چشمشو روی تک تک اون نگاه ها گردوند ..
در تک تک حس هاشون ..
اون مسئول تمام اون نگاه ها بود !
آه ..
چهره ی جدی و اخم الودشو دوباره به رو به رو انداخت ..
کسی نمی تونست بفهمه اون به چی فکر می کنه اما
مسئول چیزی بودن سخت بود !!!
.
.
دریا صاف و خورشید خائنانه بر اونها می تابید ..
می تابید و تجلل کشتی ها رو در چشم می کرد ..
کشتی های بزرگ و فاخرانه ی پادشاهان .. کشتی های سرخ شرقی و کشتی های سخت غرب ..
سربازانی که در اونها بودند و پرچم هایی که مفخرانه بالا کشیده شده و به اهتزاز در امده بودند ..
زرد .. سبز .. سرخ .. و سیاه !
رنگ سیاه جلو تر از هر رنگی آب رو می شکافت و بی مهابا نزدیک می شد ..
تنها کشتی ای که به کل ارتش بی اعتنا بود ..
.
.
ایگور نگاه عصبیشو از کشتی گرفت و به سمت نستور چرخید : (نستور مشاور ایگور )
ایگور - اون احمق داره چیکار می کنه ؟
نستور سری تکون داد و باز به کشتی سیاه خیره شد ..
فهمیدن اینکه استیو چیکار یا به چه چیزی فکر می کنه اصلا کار ساده ای نبود !
اونها ارتشی هزار نفره داشتند و اون داشت فقط با پنجاه نفر جلو می رفت ..
فکر نمی کرد منظور اریک از اینکه استیو گفته " می جنگم اما فقط برای خودم " دقیقا همین باشه اما ا‌ون قصد خودکشی داشت ؟!
به ایگور نگاه کرد ..
حرص ، عصیانیت ، هیجان ..
چشم بست
خوب می دونست از همین حالا هم جنگ بین ایگور ‌و استیو شروع شده ..
.
.
چشم از ساحل رو به رو گرفت ..
به کشتی های پشت سر نگاه کرد ..
می تونست از همین جا به اون ایگور حرومزاده پوزخند بزنه و نشون بده که ا‌ون دقیقا کیه !
هنری از بین افراد بهش نزدیک شد ..
انگار بلاخره دل از مشروبش کنده و زره پوشیده بود ..
هنری - نمی خوای منتظر بقیه بمونی ؟
نیشخند زد و خم شد تا آب رو لمس کنه :
استیو - مگه مارو نیاوردن که بجنگیم ؟! پس چرا باید صبر کنیم ؟؟
انگشت های خیسشو بیرون و با چشمهایی بسته بو کشید ..
شوری و نمک آب ..
خنکیش ..
زنده بودنش ..!
مست ، نیشخندش رو عمیق تر کرد ..
استیو - بزار به ا‌ون حرومزاده های بزدل نشون بدیم که " کی" می جنگه و برنده میشه ..!
.
چشمهاشو باز و آب رو چشید ..
در ثانیه ای می تونست جریان جون گرفته در بدنش رو حس کنه ..
عضلاتش باز شده و عصب هاش نفس می کشیدند ..!
.
چشم چرخوندن هنری به حرفش رو از پشت سر حس کرد ..
استیو - چیه ؟
باز کسی مزاحم تفریحاتت شده که امدی با نگاه کردن به من خالیش کنی ؟!
آهی کشید ..
هنری - نه فقط دارم فکر می کنم که دقیقا کدوم گناهم باعث شد با تو دوست و سوار یه کشتی شم !
گردنش رو چرخوند و هنری رو نگاه کرد :
استیو - اوممم ، تصمیم گرفتن در موردش سخته ..
به هر حال ما داریم در مورد گناهای تو حرف می زنیم !
هر دو زیر خنده زدند ..
استیو - به تیم گفتی ؟
اخم کرد :
هنری چرا نمیذاری بجنگه ؟! نزدیک بود با نگاهش گردنم رو بزنه !
استیو - می دونی که اگر بخوام همش حواسم به اون باشه نمی تونم بجنگم ..
هنری - واووو ..
اگر الان در حال رهبریمون به سمت یه خودکشی پنجاه نفره نبودی شک می کردم که استیوس بزرگ هم می تونه احساس داشته باشه ..!!
استیو - فقط گمشو !
به چشم غره اش خندید و به سمت ‌وسایلش رفت ..
دوباره چشم چرخوند ..
.
.
یه پاش روی برامدگی طاقه ی کشتی بود و نیم خیز شده به روبه رو نگاه می کرد ..
امواج دریا به خوبی در چشمهاش حرکت و نگاه سنگینشو حمل می کردند ..
اون جدی بود و هیچ چیز ترسناک تر از اون نگاه برای مقابل نبود ..
تیر کمان طلایی معبد تو چشمش برق می زد
.
.
نگاهشو از تیر انداز طلایی گرفت و اطراف رو نگاه کرد ..
صخره های سیاه و نمناک زیر معبد که با نور شمع روشن شده بودند و به خوبی بوی ماهی و نمک ازشون استشمام می شد ..
مجسم های طلای آپولو (خدای محافظ میرا ، خورشید هنر و موسیقی) و آرتمیس ( الهه ی شکار و ماه ، خواهر دوقلوی آپولو ) ..
بره ای قربانی شده ..
آب تطهیر ..
سه راهبه در حال آماده سازی مراسم دعا و دوازده نشان و قربانی برای دوازده خدای المپ نشین !
(المپیوس مکان زندگی )
دلشوره و اظطراب بدی سرتاسر وجودش رو گرفته بود ..
همه بخاطر دیده شدن کشتی ها و جنگ سرشون شلوغ بوده و تونسته بود به راحتی فرار کنه ..
حس خوبی به اونجا بودن و گوش نکردن به سباستین نداشت ، خوب می تونست آخرین نگاه سب و نت رو هر لحظه پشتش حس کنه ..
.
این حماقت بود !
گوش دادن به پیشگو و پاپاس ( کشیش اعظم ) ..
ملاقات مخفیانه ..
قبول کردن حرفشون ..
فرار کردن ..
آه ..
این اوج حماقت بود و کی می گفت باهوش ها حماقت نمی کنن ؟!
دقیقا نمی دونست از کی انقدر حس حماقت درونش زیاد شده بود ؟
وقتی با پله های زیر زمین معبد رو به رو شد و یکدفعه از اون مکان مجلل و سفید به این غار سیاه و مرطوب رسید ؟!
وقتی صبح یواشکی از قصر بیرون زد ؟!
وقتی به بازار رفت و از دست کلینت فرار کرد ؟!
یا ..
آه ..
حالا که فکرشو می کرد انگار از همون وقتی که توی قصر پیشگو چیزی تو گوشش زمزمه کرده و بعد شونه اش رو فشرده بود توی خواب عمیقی فرو رفته و حالا بیدار شده بود !
باورش نمی شد الان اون جاست ..
اما ..
اما اون چاره ای نداشت !
- آنتونی ..
با صدای سر کشیش به خودش امد و سرش رو تکون داد ..
لحظه ای چشمهاش رو بست و به سیاهی خیره شد ،
هر چیزی که شده بود ، این تصمیم خودش بود ..
تنها کاری که می تونست انجام بده !!!
.
.
.
چشم هاش رو باز کرد ..
هرچی زمان می گذشت سرعت اون کشتی بیشتر و فاصلش کوتاه تر می شد ..
انقدر که میرا یا یونان ، فرقی نداشت ..
اون کشتی یکه پیش می امد ..!
.
.
خم شد و به ناتالی نگاه کرد :
سباستین - برای آخرین بار افراد رو بفرست ، کل ساحل رو تخلیه کنید ..
حتی معبد ! یه میرایی غیر مسلح هم نباید بمونه ..
شده بگو سرباز ها کولشون یا با شمشیر تهدیدشون کنن اما همه تخلیه شن !
نت سر تکون داد و اطاعت کرد ..
رد اسب هاشون رو دنبال و نگاه جدی و محکمشو به سرباز ها دوخت ..
انعکاس سخت و محکم هر فرد از آینه چشمهاش عبور و صداش در هر سنگ رسوخ می کرد ..
فریادش بلند ، محکم و قاطع بود :
سرباز ها !
خدا ، سرزمین و خانواده ..
میگن که این ها تنها چیز هایین که میشه براشون جنگید ..خون داد .. زندگی کرد !
من نمی گم برای سرزمینتون بمیرید ..
من می گم برای خانواده هاتون ، سرزمینتون رو زنده نگه دارید !!!
این سرزمین مادر ماست ..
براش بجنگید !
چرخش صداش و فریاد های بعدش کل ساحل رو فرا گرفت ..
کلاه خودشو سرش کرد و زیر چشمی به کنارش نگاه انداخت :
سباستین - هنوز سر شرطت هستی ؟!
نیشخند زد :
لوکی - شاید حیله گر باشم اما سر حرفهام می مونم اعلی حضرت
سری از روی تاسف براش تکون داد و عمیق رو به رو و افراد رو نگاه کرد :
.
سباستین - من نمیزارم!
.
حرکت کرد و رنگ چشمهایی که عوض شد و حالا به جای شوخی با جدیتی غمگین اون رو نگاه می کرد ندید ..
نگاهی که انگار از همین حالا می تونست فردا رو ببینه ..
.
.
لوکی - مشکل همینه سب !

گاهی دنیا به اینکه ما میذاریم یا نه ، اهمیتی نمیده !

.
.
.
🧡⚔🧡

game of eternity (Stony)Where stories live. Discover now