"همه چیز از یه تغییر شروع میشه"
شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست!
عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
جیانگ:لعنتتتتتتتتت با صدای داد بلند جیانگ سریع روی تخت نشست و با چشمای نیمه باز هول زده گفت +چیشده؟؟کی اومد.... جیانگ در حالی که پشتشو کرده بود با لحن خجالت زده ای گفت. جیانگ:اینقد حرف نزن خودت و نگا کن!! +مگه من... با دیدن خودش و جان که لخت روی تخت افتاده بودن حرفش نصفه موند...
جیانگ:محض رضای خدا!دفعه ی بعد یچیزی بپوشین... و در حالی که زیر لب غر غر میکرد از اتاق خارج شد. ییبو لبخند خجلی زد و در حینی که مشغول نوازش سرشونه جان برای بیدار کردنش بود،زیر لب زمزمه کرد
+کره خر بی اجازه اومده تو،دوقورت و نیمشم باقیه. جان با صدای گرفته از خواب گیج لب زد _خو به خودت رفته دیگه پروعه! ییبو با خنده اسپنکی به باسنش زد و در همون حین گفت +یکی دیشب و یادش رفته که اینطوری حاضر جواب شده؟؟ جان زبونشو روی لبش کشید و با خنده با انگشت اشاره به شونه ییبو زد تا عقب تر بره _نخیر خوبم یادم هست...فعلا برو عقب تا داداشت سر از تن جفتمون جدا نکرده لباس بپوشم...
یببو با همون لبخند شیطانیش گفت +بیب...نمیخوای با هم بریم حموم؟؟ جان چشم غره ای رفت و در حالی که از تخت بلند میشد جواب داد _نخیر!!پام هنوز درد میکنه! ییبوعم بلند شده و حالا کنارش ایستاده بود +خودم خوبش میکنم! و قبل از اینکه جان بتونه حرکتی بکنه اون و روی کولش انداخته بود و به سمت حموم میرفت. _وانگ ییبو من و بزار زمین! +..... _وانگ فاکینگ ییبو!! ییبو در حمام رو باز کرد و جان رو هم زمین گذاشت.
+چقدر سر و صدا میکنی...فقط اومدیم حموم...البته اگه تو قصد دیگه ای داری من بی تقصیرم. و با پایان حرفش چشمک ریزی به جان زد. جان با حرص مشت کوچیک به سینش زد. _منحرفه بی ادب! +اوکی بیب من منحرفم...ولی فعلا بیا خودمون و بشوریم تا جیانگ نیومده بالا سرمون..... ****************
_جیانگ مطمئنی دیشب خواب بودی دیگه؟؟ جیانگ با همون سره افتاده،جواب داد جیانگ:اره. جان با حرص تقریبا نالید _پس چرا تو صورت کوفتیم نگا نمیکنیییی!! جیانگ:حتی با اینکه خواب بودم گردنت کاملا گویای دیشب هست!!نمیخوام تصور کنم چجوری به وجود اومده! _داری چی می... یاده دیشب افتاد...کله گردنش مارک بود!!!
_شت شت شتتتتتت به سمت اتاق دویید و در و محکم پشت سرش بست...ییبو در حالی که داشت موهاشو توی اینه مرتب میکرد،متعجب سمتش برگشت. +چیشده؟؟ جان بالشته روی تخت و برداشت و از حرص و خجالت توش داد زد... +جان میگم چیشده!؟ چند تا نفس عمیق کشید و خنثی به صورت ییبو نگاه کرد.