"اونی که رو گردنش مارک داره تویی"

620 144 21
                                    

جیانگ:لعنتتتتتتتتتبا صدای داد بلند جیانگ سریع روی تخت نشست و با چشمای نیمه باز هول زده گفت+چیشده؟؟کی اومد

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.

جیانگ:لعنتتتتتتتتت
با صدای داد بلند جیانگ سریع روی تخت نشست و با چشمای نیمه باز هول زده گفت
+چیشده؟؟کی اومد....
جیانگ در حالی که پشتشو کرده بود با لحن خجالت زده ای گفت.
جیانگ:اینقد حرف نزن خودت و نگا کن!!
+مگه من...
با دیدن خودش و جان که لخت روی تخت افتاده بودن حرفش نصفه موند...

جیانگ:محض رضای خدا!دفعه ی بعد یچیزی بپوشین...
و در حالی که زیر لب غر غر میکرد از اتاق خارج شد.
ییبو لبخند خجلی زد و در حینی که مشغول نوازش سرشونه جان برای بیدار کردنش بود،زیر لب زمزمه کرد

+کره خر بی اجازه اومده تو،دوقورت و نیمشم باقیه.
جان با صدای گرفته از خواب گیج لب زد
_خو به خودت رفته دیگه پروعه!
ییبو با خنده اسپنکی به باسنش زد و در همون حین گفت
+یکی دیشب و یادش رفته که اینطوری حاضر جواب شده؟؟
جان زبونشو روی لبش کشید و با خنده با انگشت اشاره به شونه ییبو زد تا عقب تر بره
_نخیر خوبم یادم هست...فعلا برو عقب تا داداشت سر از تن جفتمون جدا نکرده لباس بپوشم...

یببو با همون لبخند شیطانیش گفت
+بیب...نمیخوای با هم بریم حموم؟؟
جان چشم غره ای رفت و در حالی که از تخت بلند میشد جواب داد
_نخیر!!پام هنوز درد میکنه!
ییبوعم بلند شده و حالا کنارش ایستاده بود
+خودم خوبش میکنم!
و قبل از اینکه جان بتونه حرکتی بکنه اون و روی کولش انداخته بود و به سمت حموم میرفت.
_وانگ ییبو من و بزار زمین!
+.....
_وانگ فاکینگ ییبو!!
ییبو در حمام رو باز کرد و جان رو هم زمین گذاشت.

+چقدر سر و صدا میکنی...فقط اومدیم حموم...البته اگه تو قصد دیگه ای داری من بی تقصیرم.
و با پایان حرفش چشمک ریزی به جان زد.
جان با حرص مشت کوچیک به سینش زد.
_منحرفه بی ادب!
+اوکی بیب من منحرفم...ولی فعلا بیا خودمون و بشوریم تا جیانگ نیومده بالا سرمون.....
****************

_جیانگ مطمئنی دیشب خواب بودی دیگه؟؟
جیانگ با همون سره افتاده،جواب داد
جیانگ:اره.
جان با حرص تقریبا نالید
_پس چرا تو صورت کوفتیم نگا نمیکنیییی!!
جیانگ:حتی با اینکه خواب بودم گردنت کاملا گویای دیشب هست!!نمیخوام تصور کنم چجوری به وجود اومده!
_داری چی می...
یاده دیشب افتاد...کله گردنش مارک بود!!!

_شت شت شتتتتتت
به سمت اتاق دویید و در و محکم پشت سرش بست...ییبو در حالی که داشت موهاشو توی اینه مرتب میکرد،متعجب سمتش برگشت.
+چیشده؟؟
جان بالشته روی تخت و برداشت و از حرص و خجالت توش داد زد...
+جان میگم چیشده!؟
چند تا نفس عمیق کشید و خنثی به صورت ییبو نگاه کرد.

¤change¤(completed)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora