رزی به چشماش ک درست روبروی صورتش قرار داشت نگاه کرد و لب زد:پس چجوری خودم رو آروم کنم؟جیمین مچ دستش رو گرفت و به سمت میز برد و در حالی ک فندک رو روی میز رها میکرد،دختر ریز جسته جلوش رو جلوتر کشید و گفت:توی این چند هفته برای آروم کردن خودت چیکار میکردی؟
به چشمای شفافش ک میخواست همه چی رو بفهمه نگاه کرد و ادامه داد:اون مدت آروم نبودم..!
نمیخواستم آروم باشم و بتونم اون حرومزاده رو گیر بندازم.جیمین نگاهی به لبای برجسته و براقش انداخت و گفت:حالا ک گیرش انداختی،هردومون میتونیم آروم شیم..
رزی لبخند کوچیکی روی لباش شکل گرفت و به این فکر میکرد ک جیمین همیشه یه راه جدید برای عوض کردن حالش پیدا میکرد..
جیمین ابرویی بالا انداخت و گفت:چیشد؟!
رزی:بعضی موقع ها واقعا درکت نمیکنم،چطوری میتونی آنقدر رک چیزی ک میخوای رو به زبون بیاری؟
جیمین:داری میگی ک تو نمیخوای؟
رزی چشماش رو دور چرخوند و قبل از اینکه جوابی بهش بده جیمین به عقب هدایتش کرد و ناخودآگاه به سمت دسته مبل عقب رفت و تکیه داد و جیمین جلوتر اومد و زمزمه کرد:نگو ک نمیخوای،باورم...
یقه کتش رو جلوتر کشید و لباش رو بوسید و حرفش رو قطع کرد ک با فاصله ای کوچیکی ک از هم گرفتن رزی خندید وگفت:من مخالفتی نکردم...
جیمین موقع حرف زدنه رزی برخورد لباش روی لبای خودش رو حس میکرد..
خنده ای کرد و دوباره بوسیدش.اینبار هر دو با ولع همو میبوسیدن و رزی دستش رو بالا آورد و کلاهش رو برداشت و روی میز انداخت...
لبای خیس و داغش چیزی بود ک این چند وقت دلتنگش شده بود؛صورتش رو لمس کرد و لبه های کتش رو به عقب هل داد و از روی شونه هاش پایین فرستاد.
جیمین دستاش ک بدنشو نگه داشته بود رو برداشت و کتش و کامل درآورد و به بوسیدنش ادامه داد...
دلش برای دختره لجبازی ک هیچوقت به حرفش گوش نمیداد و تنها کسی بود ک با اینکارش میتونست،از دستش در بره و سالم بمونه تنگ شده بود.گوشه لبش رو بوسید و درحالی ک رون پاش رو لمس میکرد با صدای گرفته گفت:دلم برات تنگ شده بود..
دست روی عضله های سینه جیمین کشید و پایین بلیز جذب و مشکی رنگش ک به تنش چسبیده بود و بدن رو فرمش رو به خوبی نشون میداد و گرفت و بالا کشید...
جیمین کمک کرد و پیرهن خودش رو درآورد و رزی حالا میتونست بهتر بدنش رو دید بزنه.در واقع جیمین تنها کسی بود ک هر چقدر هم نگاهش میکرد،باز هم دیدن عضلات و بدنش هورمون های بدنش رو جوری فعال میکرد ک نمیتونست چشم ازش برداره.
جیمین پوسته برهنه سینش ک با پیراهنش پوشیده نشده بود و شونه های ظریفش رو به نمایش گذاشته بود رو مکید و صدای نفس های تندش رو با لذت شنید...
یقه لباسش رو کمی پایین تر کشید و شروع به مارک سینه هاش کرد..
دستش پشت کردن و موهای جیمین رو نوازش میکرد و جیمین بیشتر به کارش ادامه میداد.جیمین کمرظ رو با دستش نوازش کرد،بوسه نرمی رو شکمش نشوند و فشار محکم تری به رون پاش ک از دامن کوتاهش بیرون بود داد...
دستش رو زیر کمرش برد و بلندش کرد و رزی بالا تنش رو بلند کرد و حالا برعکس شده بود و جیمین روی مبل نشست و رزی رو پاش قرار گرفت و خواست نیم تنه یشمی رنگش رو در بیاره ک صدای در بلند شد.
موهای بلنده دورش رو به عقب فرستاد و لبه پیراهنش توی دستاش مشت شد؛جیمین اخمی کرد و لعنتی گفت و با کنار رفتن رزان بلند شد و به سمت در رفت...
درو باز کرد ک با تمین روبروشد...
ابروهاش و بالا داد و گفت:چیه؟؟
تمین نگاهی به بالا تنه بدون لباس و موهای به هم ریخته و لبای اویزونش کرد و سری از تاسف تکون داد:این یارو داره میمیره.
جیمین:خب بمیره!
رزی گلوش رو صاف کرد و درو بیشتر باز کرد و گفت:نمیتونه به همین راحتی بمیره...
یقه لباسش رو بالا کشیده بود ولی قرمزی های کمرنگ روی پوستش معلوم بود.
نگاهی به جیمین انداخت ک با اخم نگاهش میکرد و از اتاق بیرون رفت..._____
در آهنی و بزرگ انبار رو باز کرد و به مردی ک خیس از عرق،وسط اتاق روی صندلی بسته شده بود نگاه کرد..
قیافشو به حالت چندش جمع کرد و گفت:نمیتونی قبل مردنت به آلودگی هوا اضافه نکنی؟جیمین وارد شد و به دنبال حرف رزی به مرد ک دلیل عرق و خونریزی زیادش بوی بدی توی هوا پیچیده بود نگاه کرد...
پایان
**********
اینم پارت دوم،حمایت ها خیلی کمه🤧
لطفاً برای پارت سوم و وانشات های بعدی حتما ووت بدید و کامنت بذارید❤️☺️

YOU ARE READING
Blacktan,oneshots
Fanfictionتوی این بوک فقط وانشات و بعضی موقع ها هم چند شاتی از اعضای بلک پینک و بی تی اس گذاشته میشه. امیدوارم دوست داشته باشید و،ووت و کامنت یادتون نره❤️