"Part 07"

262 86 44
                                    

سهون توی ماشین نشست و سرشو توی دستاش گرفت. نمیدونست چرا جدیدا اینقدر سردرد میگیره، قرص های مسکنی که دکتر بهش داده بود همراهش نبودن و مجبور بود سردردو تحمل کنه.
به پشتیه صندلی تکیه داد و همینطور که نفس های اروم و عمیق میکشید چشمهاش رو بست، اون نورای آبی و قرمز ماشینهای پلیس مردمکهای چشمش رو آزار میداد.
.
.
.
کای حدود چهل دقیقه بعد که کل منطقه رو به همراه چانیول تحلیل و بررسی کرد به ماشینش برگشت و پشت فرمون نشست و قبل اینکه در ماشین رو ببنده به سمت سهون برگشت و با دیدن چشمهای بستش ابروهاش بالا رفتن.
در ماشین رو خیلی آروم جوری که سهون رو بیدار نکنه بست و کامل به سمتش چرخید و بهش نگاه کرد.
گردنش به یک سمت خم شده و موهاش بیشتر از همیشه توی صورتش ریخته بود. زخم روی گونش خوب شده بود اما جای اون روی صورت صافش خط انداخته بود. عینکش توی دستهاش بود و به آرومی نفس میکشید.
چقدر برای یه قرار شام با سهون تلاش کرد اما همه چی به همین راحتی خراب شد.
نمیخواست بیدارش کنه پس به آرومی عینک رو از روی پاهاش برداشت و روی داشبورد گذاشت، به سمتش خم شد تا کمربندش رو ببنده اما با نزدیک شدن صورتاشون بهم یاد اون لحظه توی راه پله ها افتاد که چطور سهون کمرش رو محکم گرفت و اونو به خودش چسبوند.
نگاهش از روی پلکهای بسته سهون روی لبهاش نشست و آب دهنش رو به سختی قورت داد و ضربان قلبش شدت گرفت.

نفسش رو حبس و نگاهش رو منحرف کرد، خیلی سریع کمر بند رو بست و سر جاش برگشت. نفس حبس شده ـَش رو بیرون فوت کرد و ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد.
.
.
.
سهون با حس نوازش هایی روی صورتش پلک هاش رو از هم فاصله داد که کای به سرعت دستش رو عقب کشید و به صندلیش تکیه زد.
سهون توی جاش تکونی خورد و دستی به گردن دردناکش که به خاطر توی یه حالت مونده بودن خشک و کرخت شده بود کشید، چند بار پلک زد و به بغل دستش نگاه کرد و با دیدن کای همه چیز رو به خاطر آورد.

حالا که بیشتر دقت میکرد خیابونی که توش بودن خیلی آشنا بنظر میرسید.. درسته اونها جلوی مجتمعی بودن که سهون اونجا زندگی میکرد! با خودش فکر کرد: یعنی تمام مدت خواب بودم؟!

دست برد و با باز کردن کمربندی که یادش نمیومد بسته باشدش به سمت کای چرخید:
+ چرا بیدارم نکردی؟ چه اتفاقی افتاد؟

کای دست چپش رو روی فرمون گذاشت. بعد فکر کردن به سوال اول سهون اونو بی جواب گذاشت چون مسلما نمیتونست بگه بیدارت نکردم چون خیلی قشنگ خوابیده بودی و دلم میخواست تمام مدت بهت خیره بشم.
پس با مکث دومین سوال رو جواب داد:
_ اتفاق خاصی نیفتاد، اونجا چیز دیگه ای به غیر همون جسد پیدا نشد.

سهون که الان احساس بهتری داشت و سردردش خیلی کمتر از قبل شده بود با قیافه جدی لب زد:
+ پس چرا اومدیم اینجا؟ باید بریم اداره تا جسد رو بررسی و هویتش رو پیدا کنیم، باید بفهمیم کار همون قاتله یا نه.

• Death Angel •Donde viven las historias. Descúbrelo ahora