"ادمای بیشتری عاشق هم میشن!"

565 145 42
                                    

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.


_وانگ ییبو من چهار ساعت دیگه باید بیرون باشم...و تو یادت افتاده این اولش نیست؟؟
ییبو انگار میخواد چیز شکننده ای رو لمس کنه اروم انگشتاش رو روی صورت جان کشید...
+بانی...یچیزی رو یادت رفته...
جان چشماشو ریز کرد
_چیو؟

+اینکه مال منی!
و بعد با لبخند کوچیکی عقب کشید.
+با یکم یاداوری درست میشه.
و بدون توجه به جان دوباره به سمت اشپزخونه رفت.
_هعی...ییبو وایسا منظورت چیه؟
ولی خب قرار نبود به این راحتی جوابشو پیدا کنه...کلافه از حرفای ییبو سمت اتاق راه افتاد تا بره حموم و یکم ذهنشو اروم تر کنه....
*********

*حال*
جیانگ:گا من اینطوری حس میکنم یا یه لبخند عجیب غریب رو لباته؟؟
ییبو از توی اینه نگاهی بهش انداخت
+توهم زدی.
_نه راست میگه منم دارم میبینم!!
+خب جفتتون توهم زدین!
_باشه وانگ ییبو باشه!تا جایی که میتونی حرص بده...نوبت منم میشه.
ییبو دستش رو روی رون جان گذاشت و فشار ارومی بهش وارد کرد.
+منتظر میمونم بانی.
تقریبا پنج دقیقه به قرارشون مونده بود که رسیدن و وارد رستوران شدن.
_خب اینم محل مورد علاقه من برای کار...تاحالا باهم نیومده بودیم!
ییبو از پشت بهش چسبید.

+اوهوم...الان که وقت داریم بیا اینجاهارو نشونم بده.
جان با ذوق دستش و گرفت و سمت دفترش برد که صدای جیانگ از پشت سرشون اومد
جیانگ:من نمیام همینجا میشینم.
_باشه.
ذاتا صبح جیانگ همه جارو دیده بود پس زیاد فرقیم نداشت.
دوباره کشون کشون ییبو رو باخودش برد و وارد اتاق کرد.
_نیگا این گل رو وقتی...ییبو داری چیکار میکنی؟؟
ییبو از پشت به جان چسبیده بود و دستش داشت سمت دکمه های شلوارش میرفت.
+گفته بودم بانیم به یاداوری نیاز داره مگه نه؟؟
چشمای جان درشت شد.
_منظورت چیه؟؟اینجا؟؟

ییبو نفسش و زیر گوش جان خالی کرد و اروم شلوارش و پایین کشید.
+هرجا که من دلم بخواد.
جان شروع به تقلا کرد
_ییبو لطفا؛گو یی چند دقیقه دیگه میرسه!!
ایندفعه نوبت باکسر جان بود...
+یعنی داری میگی گویی از من مهم تره بانی؟؟
_ییبو میدونی که منظورم این نیست!!من فقط ازش خجالت میکشم!
حالا پایین تنه جان کاملا لخت بود.
+خیلی خب بانی...ولی بازم باید یکم اینجا ادب شی...بقیش میمونه برای تو خونه.

¤change¤(completed)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora