_ اسير _ ραιτ8: Αιχμάλωτος

33 10 5
                                    


_ ادیت نشده _

ساعاتی قبل ، قسمت شرقی ساحل !

(انتونی)

سرش گیج می رفت ..
دلش پیچ می خورد و می خواست تمام دل و رودش رو بالا بیاره ..
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ..
خیلی خیلی سریع !!
.
لرزش زمین ..
صدای قدم ها ..
حمله ..
فریاد ..
.
جاشون ..
مراسمشون ..
همه چیز لو رفته بود ..
اونها گیر افتاده بودن !!
ذهنش هنوز انگار قفل بود ..
زمزمه ها .. فریاد ها .. برخورد ها ..!
همه چیز از پشت یه پرده ی زخیم رخ داده بود ..
محو .. سریع .. پر رنگ !
انگار فقط رنگ ها رو می تونست بیاد بیاره ..
طلایی .. مشکی .. قرمز .. قرمز ..!
تمام صدای ناله ها و زجه ها هنوز توی گوشش زنگ میزد ..
جیغ دختر ها ..
التماس ها ..
فریاد ها ..
صدای بر خورد شمشیر و استخوان ..
فلز و گوشت ..
پاشیده شدن خون .. افتادن سر !
.
منزجر کننده بود ..!
لحظه به لحظه ای که با تمام وجود حسشون می کرد ..
وقتی با وجود چشم های بسته بازهم جلوی چشمش رنگ می گرفتند ..
همش منزجر کننده بود ..
جنگ خیلی خیلی منزجر کننده بود !!
.
.
به دستهاش نگاه کرد ..
این همون دستهایی بود که باهاش خنجر پنهان شده کنار رونش رو توی گردن اون مرد فرو کرده بود ..
می تونست گرمای خونی که روی صورتش پاشید رو  حس کنه ..
چشمهای گشاد شده و ناباورش رو ..
نگاه آخر اون مرد رو ..
انگار روی صورتش می سوختند !
.
.
همه چیز واقعا خیلی سریع اتفاق افتاده بود ..
شبیخون  .. یک جا پنهان شدنش .. حمله ی اون مرد به اون ندیمه ..
ترس و کمک فریاد زده شده تو نگاه لرزون دخترک ..
بیرون امدنش و ..
و .. خنجری که توی گلوی اون مرد فرود امد و،نگاه ناباور و قفل شدن بدنش ..
اونی که شکه دستگیر شده و بقیه ی صحنه های غارت و کشتار رو مثل پس زمینه ای محو تماشا کرده بود !
.
.
خوب می دونست چه چیز هایی در انتظارشه ..
شاید هم نه خیلی خوب ..
اسیر شدن توی جنگ ..!
زیر دست سرباز هایی افتادن که صبح با خون آغشته و جون گرفته بودند تا شب با اون آروم شن و دوباره سراغ کشتارشون برن ..
حیون های وحشی ای که اونو قراره از سگ هم کمتر بدونن !
برده ها وضعیت بدی داشتند ..
و برده های یه جنگ طولانی و دور ؟!
.

اون یه یونانی رو کشته بود و از نگاه کینه توزانه ی سربازی که گرفته بودش می تونست بفهمه که هیچ چیز ، قرار نیست حتی کمی هم نزدیک به آسون  باشه ..!
.
.
دستهاش با زنجیر آهنی و سنگینی از پشت بسته شده بود ..
آهن زنگ زده ، داغ و زبر بود و دستش رو خراش میداد ..
به چند اسیر دیگه بسته و به جلو کشیده می شدند ..
حیوانهایی در راه غتلگاه !
دخترک ندیمه درست جلوش قرار داشت ..
فقط همون رو میشناخت !
چند باری توی معبد دیده بودش .. یه دخترک آروم و خجالتی  ..
.
لباسش از چند جا پاره شده بود و لرزش شونه هاش از بین بریدگی ها کاملا مشخص بود ..
از همون پشت و با وجود سرخیِ خون پاشیده شده ی روش باز هم می شد به خوبی جای کبود چنگال های اون مرد رو روی شونش دید ..
می لرزید و ساکت بود !
.
از معبد خارج شدن و با افتادن برق تند افتاب ، چشمهاش رو برای لحظه ای بست ..
بست و باز کرد ..
افتاب توی چشم میزد
اما بد تر از همه ، دهن کجی ساحل بود که چشم رو کور می کرد  ..
ساحلی که حالا با اون شن و ماسه های بهم ریخته ..
خاکستر ها وسیاهی  رد دود ..
اروار ها و جنازه های اتش گرفته ..
کلاه خود و زره های افتاده ..
دست و پا های متلاشی شده و خون های ریخته شده ..
به زشتی رنگ آمیزی شده بود !
.
با کشیده شدن دستش به جلو پرتاب شد ..
بی توجه به نگاه های مبهوتشون همینطور کشیده میشدن ..
  پاهاشون توی ماسه های خونی و جنازه های سرد باقی مونده فرو می رفت و صدای فریاد پیروزی یونانی ها در پس زمینه شنیده می شد ..
ملودی غم انگیز خون و تجاوز در پس سرود افتخار آمیز پیروزی ..
آفتاب هنوز  می تابید !
.
.
به گوشه ای پرتاب شدند ..
ظرف های طلایی و نقره ی معبد کنارشون قرار داشت ..
تلی از جواهرات و شمشیر ها ..
انگار ..
نه !
اونها هم "جزئی" از غنائمِ در انتظار به چنگ کشیده شدن بودند ..
.
.
همونطور روی زمین افتاده و روبه رو رو نگاه می کردند ..
دخترها گریه و پسر ها در سکوت می لرزیدند ..
هیچ حسی نداشت !
سرباز ها بی توجه از جلوشون عبور و گه گاه با نگاه کثیفی زیر و روشون می کردند ..
دقیق نمی دونست .. اما چیزی باعث می شد که همه از دو قدمی راهشون رو بگیرن و بدون هیچ کاری رد بشن ..
به خوبی می تونست نگاه اون سرباز رو وقتی که روی زن نشسته و بهش ضربه میزد بیاد بیاره ..
زنی که مثل صیدی میان دو حیوون به چنگ کشیده شده و لباس هاش جر خورده بودند ..
سینه هاش در دست یکی و لبهاش در اختیار دیگری ، تاب نفس کشیدن هم نداشت ..
ضربه هایی که بی مهابا بهش وارد می شد و بدنی که یثبی رمق تکون می خورد ..
صدای نفس های کشیده ی مرد و زجه ها و نفس های بریده ی شدن زن ..
جنازه ای که اون وسط عریان رها شده بود ..
نگاه عاجزانه ای که در اون بین لحظه ای با نگاه اون تلفیق شده بود ..!
.
.
صدای قدم هایی محکم و لغزش ماسه سنگ ها ..
سایه ی بلندی که بهشون نزدیک می شد ..
چشم از جنازه برداشت و بهم فشرد ..
مغزش در تمنای لحظه ای خفه شدن بود !
.
صدای رد پا توی گوشش تکرار و بلند تر می شد ..
نگاه سرباز ها توی چشمش زنگ می خورد ..
بلاخره سایه بهشون رسید !

game of eternity (Stony)Où les histoires vivent. Découvrez maintenant