ραιτ9: Αντώνιος-انتونیوس

29 8 3
                                    

_ ادیت نشده _

(استیو)

نگاهش کرد ..
داشت عصبی می شد و عصبی شدنش اصلا چیز خوبی نبود ..
اون پسر خوش شانس بود که حالت چشمها و نگاهش حواس اونو پرت می کرد !
.
طناب توی دستشو به کناری پرت کرد و کمی خم شد ..
حالا فاصله شون کمتر شده بود ..
خیلی خیلی کمتر !!
می تونست نفس های لرزونی که با صورتش بر خورد می کرد و حس لذت بخشی بهش میداد رو لمس کنه ..
مژه هاشو کاملا ببینه و راجب رنگ چشمهاش بهتر نظر بده ..
قهوه ای روشن ؟ رگه های سبز و عسلی که مثل ریشه توش دویده بودند و برق لرزونی که هنوز شجاع بود  ..
و عطر ؟
موهاش بوی خاصی میداد ..
یه بوی خاص و عجیبی که ازش خوشش میومد و نمی خواست با عصبانیتش فاصله ای بینشون بندازه ..
صورتشو جلو تر برد ..
لرزش مردمکش به خوبی معلوم بود ..
اگر از اون بو خوشش نمیومد و باهاش آروم نشده بود الان در حالت دیگه ای بودن که می دونست پسر اصلا نمی خواد بهش فکر کنه !
.
دستشو جلو برد و یکی از حلقه های مو رو لمس کرد ..
طبق تصورش نرم بود ..
اون پسر حتما از قصر بود !
ادمهای عادی نمی تونستند همچین عطر و مویی داشته باشن ..
و انگشتایی که حالا متوقف شده بود و تا لحظه ای قبل در حال مالش کبودی دستش بود نشون میداد که جنگجو هم نیست ..
البته چشمهاش هم اینو نشون میدادن ..
اون سرشار تر از اونی بود که زندگی ها رو بگیره ،
اینو خوب می تونست از چشمهاش و رگه های سبز توش بخونه ..
.
.
و چشم ها ..؛
اونها بر خلاف ادمها دروغ گو نبودند ..!
.
.
.
نیشخند داشت و صورتش مماس با پسر ، آروم جلو میرفت ..
دستش حالا پشت سرش بالای گردنش نشسته و راحت تر اون موها رو لمس می کرد ..
آروم آروم پیش می رفت ..
از لرزش چشم و نفس های بریده شدش خوشش امده بود ..
تاحالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بود ..
همیشه اونها پیش قدم می شدند و خیلی سریع تر و خشن تر کار می کرد ..
افراد خیلی ترسو تر یا فاحشه تر بودند ..!
کی بود که نخواد برای اون باشه ؟!
.
.
دست دیگش رو بلند کرد ..
هل دادن پسرک یا بدست اوردن و در اغوش افتادنش فقط نیازمند یه حرکت ساده بود !
.
حالا نوک بینیش با اون عطر و نرمی نوازش می شد و گرمای لرزون اون رو می تونست با تمام وجودش حس کنه ..
خواست دستشو کنار رون پسر روی زمین بزاره و اونو بیشتر در بر بگیره که حرکت آهسته ی لبهاش متوقفش کرد ..
.
.
- انتونی ..
.
.
.

خیلی خیلی اروم گفته بود ..
تمام سعیشو برای نلرزیدن تار های صوتیش کرده و این مشخص بود ..
البته صدای خش دار و دورگه شدش که نشان از تقلا ها و فریاد هاش بوده هم برای این مخفی کاری کمکش کرده بود ..
انگار امروز صبح تمام توانشو مصرف کرده و سکوت طولانی مدتش اونو بیشتر خفه و صداش رو خورده بود ..
صداش ..
غم و تلاش پنهان عجیبی داشت ..!
.
مثل یه تلنگر با شنیدن اون کلمه عقب رفت ..
نه خیلی عقب ؛
فقط در حدی که دیگه حرف زدنش باعث تماس لب هاش و پوست صورت پسرک-آنتونی نشه ..
.
.
اون مثل یه ماهی کوچیک اسیر شده می لرزید اما لجوجانه نگاهشو مثلا محکم نگه داشته بود و نمی خواست بترسه ..
.
اما همون یک کلمه ..
همون واکنش ، لوش داده بود ..
دلهره و دردش رو ..
لرزش و وانمود کردنش رو ..
.
اون صدا در کمال خراشیده شدن و زخم خورده بودنش
با وجود حالت شجاعانه و جسورانش ..
با وجود نگاهی که می گفت کم نمیارم ،
باز آروم و لرزون ، بی پناه و ترسیده بود ..
.
باز عجیب بود !
باز حس خاصی میداد ..
حس "جدید " عجیب و خاصی میداد ..!
.
.
نمی تونست لبخند شکل گرفته شده ازش رو قورت بده !

game of eternity (Stony)Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin