"شاید خودمونم یکم فضا بخوایم"

543 142 35
                                    

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.




_پ...پدرم!
ییبو از تعجب و جیانگ از بیخبری اخم کردن و به جان نزدیکتر شدن...ییبو جان رو روی یه صندلی نشوند و پایین پاش زانو زد.
+بانی...اول اروم باش...جیانگ توعم برو براش اب بیار.
جیانگ:باشه...
به سمت بخش کارکنان رفت و اون دوتارو کنار هم تنها گذاشت.

ییبو دستای جان رو روی پاش گرفت و اروم فشارشون داد.
+بانی...دوست داری بهم بگی چرا انقدر ترسیدی؟
جان سعی کرد به خودش مسلط بشه و اروم گفت.
_من...من فکر میکردم بابام مرده...یا لااقل دیگه قرار نیست هیچوقت ببینمش...ولی...اون برگشته...
به اینجای حرفش که رسید،دست ییبو رو محکم تر گرفت.

_ییبو...من نمیخوام از پیشت برم...نمیخوام برات مشکل درست کنم من...
+هیشششش...هیچکس نمیتونه مارو از هم جدا کنه...اروم باش بیبی بانی...باهم از پس اینم برمیایم مگه نه؟؟
جیانگ بالاخره برگشت و لیوان ابی که اورده بود رو به دست ییبو داد...ییبو بلند شد و قلوپ قلوپ اب رو به جان خوروند.

+بیاین بریم...بعدا مفصل حرف میزنیم.
دست جان که حالا یکم اروم تر شده بود رو گرفت و همراه با جیانگ از رستوران خارج شدن...حدود نیم ساعت بعد به خونه ی قبلیه جان رسیدن؛اما با چیزی رو به رو شدن که هیچ انتظارشو نداشتند...مردان سیاه پوشی جلوی در ورودی ساختمون ایستاده بودن و این قاعدتا اتفاقی نبود!!
+لعنت!لعنتت!لعنتتت!!

جان و جیانگ کز کرده منتظر واکنش بعدیه ییبو موندن...ییبو چندتا نفس عمیق کشید و تلفنش رو بیرون اورد و مشغول شماره گرفتن شد.
+الو؟مینیونگ؟؟تونستی چیونگ و پیدا کنی؟؟
مینیونگ:......
+خب خوبه...الان پیشته؟؟
مینیونگ:....
+گوشیو بده بهش...الو چیونگ؟؟حالت خوبه؟؟
چیونگ:....

+خوبه...فهمیدی کین؟؟
چیونگ:....
صدای ییبو تقریبا بلند شد
+یعنی چی که نمیشناختیشون؟؟همینطوری اومدن سراغمون یعنی؟
چیونگ:خیلی خب خیلی خب...ما الان اومدیم خونه ی قبلیه جان ولی اینجاعم کلی ادم هست...تا نفهمم کین نمیخوام کاری انجام بدم...فعلا بهم بگو کجایی تا بیام پیشت،توی این شرایط نباید پراکنده باشیم.
بعد از گرفتن ادرس گوشی رو قطع کرد و سمت جان برگشت...

+بانی...میتونی یکم درمورد این ادم بهم بگی؟
و با کمی مکث ادامه داد
+البته الان نه...وقتی چیونگ اومد پیشمون و یجا مستقر شدیم...الان...اول باید بریم یجایی که پیدا نشیم....یه ویلای تابستونه توی شانگهای داریم ولی خب...حس میکنم اونجاعم لو رفته...
_ییبو؟
جان وسط حرفش پرید و با تردید نگاهش کرد...
+جانم؟

¤change¤(completed)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang