داخل اتاق دوتا پسر با دلتنگی بهم نگاه میکردن...جیانگ با تردید جلو رفت و با دقت به قسمتی که حالا باند پیچیش شل شده بود و کم کم داشت میوفتاد نگاه کرد.
جیانگ:این کی اینطوری شد؟؟چیونگ با ملایمت دستشو گرفت و مجبورش کرد کنارش بشینه.
چیونگ:اون چیز خاصی نیست...تو...میتونی...
سکوت کرد و حرفش رو ادامه نداد.
جیانگ:من چی؟؟
چیونگ خجول سرش رو پایین انداخت.
چیونگ:منظورم اینه...من...
کلافه نفس عمیقی کشید و با حرص دستش رو توی موهاش برد.چیونگ:میتونی من و ببخشی؟؟میدونم چه اشتباهی کردم...میدونم باید بهت میگفتم...میدونم خیلی احمقم!!ولی اون موقع نتونستم کار دیگه ای بکنم جیانگ...
خواست پنهان کنه،اما جیانگ قطره اشکی که اروم از گوشه ی چشمش پایین افتاد رو دید...بیشتر از این طاقت نیاورد و دستی که مابین موهاش بود رو گرفت و روی پای خودش گذاشت...لبخند تلخی زد و اروم گفت
جیانگ:ادم میتونه قلبش رو نبخشه؟؟با این حرف لبخندی روی لب چیونگ نقش بست...
چیونگ:دلم برات تنگ شده بود...
جیانگ بغضی که یواش یواش داشت تو گلوش نقش میبست رو عقب فرستاد و با دلتنگی دستاشو دور شونه های چیونگ حلقه کرد.
جیانگ:بیا دیگه هیچوقت جدا نشیم...دیگه نمیتونم دوریت رو تحمل کنم!!
حالا چیونگ بود که دستاشو محکم دور اون موجود ظریف بسته بود و نمیزاشت از جاش تکون بخوره.
چیونگ:حتی فکر کردن بهشم زجراوره.
******************_ییبو محض رضای فاک!!!بگو که قرار نیست تو این موقعیت به فاکم بدی!
ییبو با پوزخند همونطور که پاهای جان و بیشتر باز میکرد گفت
+بیبی بانی نکنه فکر کردی کارات و یادم میره؟؟هرچیم بشه من هیچوقت تنبیه تورو فراموش نمیکنم.
و با دستش ضربه ی نسبتا محکمی حواله ی رون جان کرد.جان ناله ی ریزی کرد و لب زد
_جاش میمونه.
در واقع دستای جان با کراواتی که از ناکجا اباد پیدا شده بود بهم بسته،و با کمک دستای ییبو به بالای تخت پین شده بودن....ییبو روی جان قرار گرفته بود و با کمک زانوهاش نمیزاشت پاهای جان بهم نزدیک شن و خب به وضوح معلوم بود این پوزیشن قراره به کجا ختم شه!!+خب بیا از صبح شروع کنیم...خودت میگی یا من باید دونه دونه یادت بیارم؟؟
سرشو کج کرده بود و داشت نفس هاشو توی گردن جان خالی میکرد.
_ییبو...منکه برات...اخخخخخ
یه ضربه ی دیگه درست سر جای قبلی.
+بهانه نمیخوام...فقط بگو چیکارا کردی!
جان کلافه از موقعیتی که توش گیر افتاده بود نالید._اگه جیانگ و چیونگ بشنون چی؟؟
نیشگون ریزی که از کناره ی رونش گرفته شد بهش فهموند که حرف درستی نزده!
ایندفعه ییبو غرید
+شیائو جان بگو از صبح چیکار کردی!
_خیلی خب....اول...بدون اجازت رفتم بیرون...ولی ییبو خب بهت گفتم من...اییی ولم کننننن!!!
گردنش مورد حجوم دندون های تیز ییبو قراره گرفته بود...

YOU ARE READING
¤change¤(completed)
Fanfiction"همه چیز از یه تغییر شروع میشه" شیائو جان بخاطر فشار های روانی که بهش وارد شده قصد خودکشی داره اما در همین حوالی با وانگ ییبو رو به رو میشه!کسی که بی شک بیشتر نه اما کمتر از خودش دیوانه نیست! عاقبت این دو چی میشه؟از راز های همدیگه سر در میارن؟؟میفه...