_ادیت نشده _
(ایگور)
با پوزخندی که کنترلش دست خودش نبود باز اون پسرک رو بر انداز کرد ..
خدایان ..!
برده ی فراری استیوس !
شانس واقعا باهاش یار بود ..
ایگور - انگار همونطور که گفتی همیشه برای نتیجه گیری زوده !
به استیو چشم دوخت ، لذت می برد وقتی اون مردک همیشه مغرور و نیشخند به لب حالا اینطور عصبی جلوش ایستاده بود ..
ایگور - اما چه میشه کرد ؟!
حس می کنم الان زئوس هم با منه و میتونی تا چند روز دیگه وقتی تو میرا قدم میزنی مجسمه ی منو اون بالا ببینی ..
بلند خندید و جرعه ای از جامش نوشید ، همونطور که پسرک_انتونی_ رو برانداز می کرد ، تفریح کنان زمزمه کرد :
ایگور - کی می دونه ؟ شاید اون موقع توی یه وان نشسته باشم و یک نفر در حال شستنم باشه..
.
چشمهاشو جمع کرده و با لبخند کریهانه ای به بدن تونی خیره شده بود ..
.
صدای غرش استیو بلند شده و اتیش نگاهش کاملا مشخص بود ،
دستش روی قبضه ی شمشیرش مشت شده و تهدید کنان نگاه می کرد
فقط یه حرکت با دریدن گردن ایگور فاصله داشت و .. حرف زدن با تیمس و حالا انتونی ؟!
هیچ کس حق نداشت به چیزهای اون نگاه بندازه !
خونش با اون لحن و نگاه به جوش میومد و نمی تونست جلوی اون میل بایسته ..
.
غرشش توجه ایگور رو جلب کرده بود ، اما فریاد های صبح ..
تمام فریاد هایی که تاحالا اسم استیوس رو صدا زده بودن و تمام مکاله های دلپذیر بینشون ، توی گوشش زنگ می زد و تاثیر بیشتری از این هشدار داشت ..بلند شد و با فاصله ی کمی دور انتونی گشت ،
پسرک ضعیف ، رنجور اما زیبا بود ..
نه اینکه ازش خوشش بیاد ، اما اون انتخاب استیوس بود پس ..!
نگاهشو از موهای پرپشتش به چشم و لبش داد :ایگور - فکر کنم این دستها وقتی صبحها کاخم رو برق انداختن شب بتونن کمی آرومم کنن ،
مگه نه ؟قدمی جلو رفته و موهاش رو بو کرده بود ، دستش جلو رفت که با حس سردی فلز روی گردنش متوقف شد ..
چشمهاش یه لحظه از شوک گشاد شد ..!
توی حس اون لحظات فرو رفته و اصلا توقع همچین چیزی رو نداشت ، سردی میخکوب کننده ای پشت گردنش حس می کرد و نفس های تند و عصبی ای کنار گوشش ..کلمات با فشار ، از لای دندون های ساییده شده بیرون میومد و میتونست سرباز هایی که مثلا برای نجات و محافظت با دستهایی لرزان اما شمشیر بدست محاصره کرده بودنشون رو ببینه ..
.
.
.
حرکت انقدر ناگهانی بود که همه جا خورده بودند ، حتی اریک ، هنری و تمیس !استیو - فقط .. فقط کافیه لمسش کنی تا دیگه نداشته باشیش !
اشاره به دستش بود و همین باعث شد نا خودآگاه کمی اونو عقب بکشه ..
دم گوشش غریده بود و کسی جز خودشون از این مصاحبت دلپذیر خبر نداشت ..
.
سرباز ها با نزدیک شدنش ، پسر رو بلند کرده بودند و حالا نگاهی که از اون چشم های درنده دزدیده بود به چشم های آب دار اما جسور قهوه ایی رسیده بود ..
آب دهنشو قورت داد و کاملا عقب کشید ،
شمشیر استیوس هم عقب رفت اما غلاف ، نه !
دوست داشت بخنده ..
عصبی و مزحکانه بود !
استیوس بزرگ بخاطر یه برده روی اون شمشیر کشیده بود ؟!
تنفر بی نهایت چشمهاشو حس و مرگ رو توشون می خوند ..
می دونست که همینجا میتونه _و می خواد که_
بکشدش !
.
.
با کنار کشیدن شمشیرش سرباز ها به خودشون امده و بینشون فاصلا انداخته بودند ، هنوز همه چیز اماده باش بود و با اینحال صدای موسیقی جشن به گوش می رسید ..
با وجود تمام اون اتفاقات هنوز همه چیز جریان داشت ..
.
.
خنده ی دوستانه ای کرد و ابروهاشو بی گناه بالا انداخت :
ایگور - فکر می کردم دیگه نمی خوایش ..
اُه ..اشتباه از من بود ، کسی که فرار کرده اونه .. پس درواقع اون تو رو نمی خواد !
نیشخندی زد :
ایگور - ولی همونطور که شنیدی ، اون نه تنها یکبار از چادرت فرار کرده بلکه یه چیزی هم دزدیده _نگاهش لحظه ای روی خنجر خونی با نشان شیرِ روی میز قفل شد _ و دوباره فرار کرده ..
اونم بعد از کشتن یکی از برده های "من" و زخمی کردن یکی از سرباز های _دوباره _ "من" !
حق به جانب نگاهش کرد که چشم چرخوند ، همونطور که هنوز شمشیرش به سمتش بود ادامه داد :
ایگور - فکر کنم این حق من باشه که داشته باشمش ..
اون باید بخاطر کارهاش تنبیه شه و از همه ی اینها گذشته ، فکر نکنم به برده ای که تازه همین امروز دیدیش نیازی داشته باشی که بخوای دردسر درست کنی ، مگه نه استیو ؟
جمله اخرش رو با چرخش سر و مجاب کننده گفته بود ، اما در برابر تمام اونها فقط با یه پوزخند ، مواجه شده بود ..
.
.
استیوس - استیو ؟؟ فکر نکنم انقدر احساس نزدیکی باهات کنم که حتی بتونی استیوس صدام کنی !
اما ، همونطور که گفتم باید تاکید کنم " پادشاه "
که نمیشه زود نتیجه گیری کرد :
تو اول باید برد رو بدست بیاری ..!

YOU ARE READING
game of eternity (Stony)
Historical Fictionوقتی فردی ناشناس بدون اینکه بفهمی وارد زندگیت میشه و دیگه هیچ چیزی دست خودت نیست ...! - چی به سر کسی میاد که توسط بزرگترین جنگجوی یونان اسیر شده ؟! - چه اتفاقی بین شیر و گرگ در میدون نبرد میوفته ؟! بازی (افسانه) ابدیت ! ژانر : تاریخی ، فانتزی ، درا...