ادیت نشده
(هنری)
نگاه کلافش رو توی میدون چرخوند و شمشیرش رو توی بدن فرد مقابل فرو برد ..
آهههه ..
قطره های عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و به خورشیدی که با شدت می تابید نگاه کرد ، انگار آپولو تصمیم داشت اونها رو بخار کنه !!هوا به شدت گرم بود و اونها با لجبازی ایگور در حال شکست ..
اصلا نمی فهمید اون احمق چرا دستور عقب نشینی نمیده ؟!
افرادش کشته شده و کل سپاه تو تله ی سباستین افتاده بودن !
به اطراف نگاه کرد ..
اون آدم احساساتی ای نبود می دونست اگر همین الان عقب نشینی نکنن نابود می شن .
به ثور و الیور علامت داد ، اونها هم از گرما و این تنگنا کلافه بودند و سریع به افرادشون دستور عقب نشینی دادند ..
ایگور اگر می خواست به خاطر حفظ غرورش جلوی استیو خودکشی کنه ، باید خودش تنهایی اینکارو می کرد !
امدن به جنگ بدون اریک و استیو یه خریت بود و هر چقدر اونها خوب باشن بازم این پادشاه های احمق گند میزنن توش !
.
.
سربازا در حال عقب نشینی بودن و این باعث می شد بتونه یکم راحت تر نفس بکشه ، خواست خودشم برگرده که با دیدن اون شاهزاده ی احمق که داشت مثل یه ترسو مبارزه می کرد و می باخت ، نفسشو پر صدا بیرون داد ..
هنری - لعنتی !!
اونها همیشه مایه ی دردسر بودند !
دوست داشت بزاره همونجوری بمونه تا بفهمه جنگ یعنی چی و الکی سر هر سنگی که زیر پاش می لغزه یه جنگ و دعوا راه نندازه ، اما با ضربه ی بعدی که بهش وارد شد و علاوه بر از دست دادن کلاه خود ، باعث شد توی گل ها هم پرت بشه ، باز فحشی نثارش کرد و به سمتش راه افتاد ..
.
.
عادت به گذاشتن کلاه نداشت و موهای مشکیه فر خوردش از شدت افتاب و عرق برق می زدند ، صورتش کاملا کثیف و خونی بود و چشم های آبیش بین این صورت تنها چیز قابل توجه بود ..
اسبش رو همون نیمه ی اول جنگ عقب فرستاده و فقط با یه شمشیر جلو می رفت ، تا قبل از اینکه اون شاهزاده ی لوس بخواد بمیره کمی فرصت داشت و بدون عجله افراد رو کنار زده و راه می رفت ..
بلاخره اونم باید یه چیزایی از جنگ یاد می گرفت !
.
.
.(سباستین)
نفسشو بیرون داد ..
سپاه یونان داشتند عقب نشینی می کردن و اونها امروز رو برده بودند ..!
به کلینت علامت داد تا دیگه بی خیال یونانی ها بشن و به کنارش نگاه کرد ..
لوکی با موهایی که به پشت بسته و چشم های سبز جدی ای که با حالت همیشگیش کاملا متفاوت بود ،
زره پوشیده و محکم روی اسب نشسته و داشت افراد رو راهنمایی می کرد ..
داد زد :
سباستین - نت کجاست؟!
.
بدون نگاه بهش چشمشو تو ناحیه ای که نت داشت با نامزدش می جنگید چرخوند ؛
سب بعد از دیروز و گم شدن تونی ، حالا هر لحظه نت رو چک می کرد و این نگرانیش دیگه واقعا داشت لوکی رو خسته می کرد
لوکی - اونجا ..
.
انگشت لوک رو دنبال کرد و اولین چیزی که به چشمش خورد نیشخند هنری بود !
لعنتی !!!
یعنی بین سپاه به اون بزرگی باید می رفت سراغ سرسخت ترینشون ؟!
سری از تاسف تکون داد و با گرفتن یه اسب سریع به سمت اونها رفت.
به نظر نمی رسید که هنری قصد جدی ای داشته باشه و این کمی خیالشو راحت می کرد ، اون یه حرومزاده ی لعنتی نبود و زنده موندن نت تا حالا و اینکه هیچ ضربه ای جدی ای بهش وارد نشده بود ، این رو ثابت می کرد ..
نت مبارز بدی نبود .. حتی عالی بود !
اما هنری .. اونم تو جنگیدن یه اسطوره بود ..
.
.
.

ESTÁS LEYENDO
game of eternity (Stony)
Ficción históricaوقتی فردی ناشناس بدون اینکه بفهمی وارد زندگیت میشه و دیگه هیچ چیزی دست خودت نیست ...! - چی به سر کسی میاد که توسط بزرگترین جنگجوی یونان اسیر شده ؟! - چه اتفاقی بین شیر و گرگ در میدون نبرد میوفته ؟! بازی (افسانه) ابدیت ! ژانر : تاریخی ، فانتزی ، درا...