ραιτ17 :σέρβεντ

28 12 1
                                    

ادیت نشده _

( استیو)

کمی سرش رو جلو برد و از نزدیک تر نگاه کرد ..
نور افتاب به موهای خرماییش برق طلایی ای داده ‌و حلقه ها خوش فرمش رو زیبا تر کرده بود ..
چشم هاش پشت پلک هایی که روی هم آروم گرفته بودند با مژه های بلندی سایبانی می شدن و اشعه های خورشید ، انگار روی صورتش بازی می کردند ..
گوشه ی لبش زخم و یه ور صورتش کبود بود ، چند وقت یکبار اخم کیوتی توی این خواب می کرد و بیشتر و بیشتر توی خودش فرو می رفت ..
زانوهاش تو شکمش جمع شده و نوک انگشتهاش لب پارچه ی پیرهن رو چنگ زده بودند
.
.
این صحنه ی فوق العاده تمام چیزی بود که باعث شده بود استیو بعد از بیدار شدن با غر های هنری ، بیرون نره و کاری به کارش نداشته باشه !
.

گوشه ی چادر ، در دور ترین نقطه ی ممکن نسبت به تخت ، پسری تو لباس پاره اش مچاله شده بود و نسیمی که به پرده ی چادر می خورد ، رقص نور زیبایی رو صورتش اجرا می کرد ..
با شنیدن صدای قدم هایی که به چادر نزدیک و اسمی که به دنبال اون بلند شد ، یه لحظه تمرکزش رو از دست داد :
اریک - استیو !

سرش رو از لای پرده داخل آورده بود و با گرفتن رد نگاه استیو چشمش به آنتونی خورده بود ..
نگاه دقیق استیو  به پسرک اصلا جلوی لبخندی که رو صورتش شکل می گرفت رو نمی گرفت !
.
با اخمی که نمی دونست چرا یکدفعه روی صورتش نشسته ، اشاره ای بهش کرد و گذاشت چادر سکوت خودشو حفظ کنه ..
کسی که تو چادر دشمن تا ظهر می خوابید حتما خسته بود و خب ..
اونها بیرون چادر کارهایی داشتن و لزومی نداشت کسی _اریک _ رو به داخل دعوت کنه !
.
.
.
پرده رو کنار زد ، افتابی که تو چشمش خورد باعث شد سریع چشمش رو جمع کنه ..
با اینکه میرا مهد آپولو و سرزمینی آفتابی بود اما به سرما هم شهرت داشت و اون هوای گرم عجیب بود !
.
سری برای اریک که با نیشخند حرص دراری نگاهش می کرد تکون داد و بعد از اطمینان یافتن از اینکه پارچه ی سیاه کاملا بدن تونی رو استتار کرده و پرده ی چادر جای هیچ دیدی به داخل نمیذاره _ و البته عمیق تر شدن نیشخند اریک و نگاه خاصش  _ دنبالش راه افتاد ..
انگار قرار نبود بقیه ی روز به خوبی اولش سپری شه !
.
.
کل راه خودشو زیر اون نگاه حق به جانب و نیشخند مسخره ی اریک کنترل کرده بود و از این بد تر نمی شد !!
هرچی ساعت های بیشتری می گذشت فضای بینشون عصبی تر و ساکت تر می شد ، چشم های عصبیشون به میدون نبرد بود و عضلات گلوشون در تلاش برای فریاد نزدن با رگ های پیشونی مسابقه میدادند ..
اون احمقا بعد از دوئل ، نه تنها هیچ آرایشی نمی گرفتند ، حتی عقب نشینی هم نمی کردن !!
.
با دیدن تیر هایی که با شتاب بیشتری فرو میومد ‌و سپاهی که جلو تر رفته و بیشتر تو دام سباستین متلاشی می شد برگشت و کلافه زیر سنگی زد ..
احمق ها !!!
تا حالا تو زندگیش انقدر که این چند روز مجبور شده بود ، از این کلمه استفاده نکرده بود !
.
اریک چشمهاشو بسته بود و گیج گاهشو ماساژ میداد ..
انگار این باخت فجیعانه ای که در پیش بود به اندازه کافی ذهنشو مشغول نگه می داشت تا سر دیشب زیاد بهش غر نزنه ..
.
.
استیو - گند زدن !
سرشو از رو دستهاش بالا اورد :
اریک - خودت می دونی که تمام تقصیرها گردن اونها نیست ..
سباستین جنگجوی ماهر و باهوشیه و استراتژی های جنگی رو هم خوب میشناسه ..
البته که تو کنترل خودشم مهارت بالایی داره !
.
به طعنه ی آخر جملش چشم غره رفت که اریک اهمیتی نداد ..
روی صخره های سنگی کنار ساحل ، خیره به دریا نشسته بودند و پاهاشون رو جمع کرده بودند :
اریک - حالا می خوای چیکار کنی ؟!
سرش رو بر گردوند و به چشمهای سبز عمیقش نگاه کرد :
استیو - چیو می خوام چیکار کنم ؟
آه کشید ..
اریک - تو توی اولین جشن پیروزی ، ایگور رو با شمشیر تهدید کردی اس !
شونه ای بالا انداخت :
استیو - خب ؟!
اریک - خب ؟؟!!!
خودت خوب میدونی که این لعنتی یعنی چی !!
این یعنی تحمل یه دعوای بچه گونه بین دوتا پسر بچه ی لجباز و مغرور که نمی فهمن از دوران این بچه بازی هاشون حداقل سی سال گذشته و الان سر دوتا اسباب بازی دعوا نمی کنن !!
.
اون،  پادشاه منتخب کل یونانه ، استیو !!!
.
پوفی کشید ..
استیو - یه جوری میگی انگار چیکار کرده !
اون فقط یه آدم احمق حریصه که با لشکر کشی بقیه ی پادشاه های احمقو ترسونده .. همین !
خیره  نگاهش کرد ، اما اون بی خیال ادامه داد :
استیو -  می دونی که : اون پادشاه من نیست !
عصبی خندید و از جا بلند شد :
اریک - کاملا درسته !
چرا خودم اینو نفهمیده بودم ؟؟
اوه .. چون منم یه پادشاه احمق ترسو ام !
آه عمیقی کشید و چشم بست ..
اشعه های خورشید به صورتش می خورد و در اصاد با نسیم خنک و شور اقیانوس گرمش می کرد ..
دیگه توانایی فکر کردن به این کارهاشون رو نداشت !
جنگ کم بود و حالا باید علاوه بر شبهای طاقت فرسا استراتژی چیدن و سر و کله زدن با فرمانده و پادشاه ها ، این مسخره بازی ها رو هم تحمل و این شکست رو هم جبران می کرد ..
.
کمی گذشت و چشم باز کرد :
اریک - با این پسره می خوای چیکار کنی ؟
کمی مکث کرد اما بلاخره به حرف امد :
استیو - انتونی ؟؟
صداش انقدر آروم بود که لابه لای امواج گم میشد ، ابروشو بالا انداخت :
اریک - پس اسمشم بلدی !
لحنش خنده داشت و همین اون رو از این تک کلمه ای هم که گفته بود پشیمون کرد ،
خفه شویی به اون طرز نگاه کردن گفت و به سمت چادرش راه افتاد ..
از اول نباید با اریک حرف میزد !
.
.
.
کل راه به اریکی که پشتش میومد توجهی نکرده بود اما از همون پشت هم همه چیز رو اعصاب بود ..
انگار بلاخره یکی یکم کمتر احمق بوده و دستور عقب نشینی داده بود چون تک و توک سرباز های زخمی ای دیده می شدند ..
اریک - راستی ، تیم کجاست ؟
کلافه وایساد و بهش نگاه کرد :
استیو - ببینم چارلز از چادر بیرونت کرده ؟!
اریک بهش چشم غره رفت ..
مقاومت استیو در برابر چشم غره های اون اسطوره ای بود ..
اریک - برای بار ده هزارم !
من با چارلز کاری و اون با من مشکلی نداره ..
و جهت اطلاع ،
منم جزو اون احمق های پادشاهم !

game of eternity (Stony)Where stories live. Discover now