ραιτ20

18 9 0
                                    

Η καλοσύνη του γίγαντα της ερήμου
مهربونی غول بیابونی ؟

_ادیت نشده_

(تونی)

بهش چشم غره رفت ..
" سلامتی جنبه های دیگه ای هم داره !!!"

هه ..

اون مردک عوضیِ گنده یِ زشت !
داشت تهدیدش می کرد ؟؟!
دوباره اداشو دراورد ..
دلش می خواست زبونش رو هم در بیاره که لحظه ی آخر موفق به کنترلش شد ، استیو با اینکه خواب بود اما بازم به ریسکش نمی ارزید .. !

فعلا باید از این برد خوشحال می بود و برای خودش دردسر نمی ساخت .
همون دور و نگاه کوچیک به اطراف ، البته با اون سر بند مشکی و لباس های گشاد احمقانه ، برای اینکه بفهمه چقدر وضعش خوبه کافی بود ..

این باعث نمی شد از استیو خوشش بیاد ، تشکر کنه یا روی حرفش ، حرف نزنه .. اما بازم اون چیزی برای خوردن ، لباسی برای پوشیدن و بدنی _هنوز_ دریده نشده برای خوابیدن داشت ..
.
حق با استیو بود و به نظر می رسید سرباز ها واقعا شب های شکست غیر قابل کنترل بودن !
.
همه جا پر شده بود از چوب ها و جام های شکسته ،
آتش های نیم سوخته و جنازه های بیهوش شده ..
کل محوطه اردوگاه مثل صحنه ی نبردی سهمگین بهم خورده بود  ..
.
بوی شراب و گوشت داغ همه جا رو پر کرده و صدای فریاد ها و ضربه های سنگین و بلندی پشت هم بلند می شد  ..
.
.
شلاق ، فریاد ، تشویق ..
حمله  ، ضربه ..
.
اونها بد تر از حیوون های وحشی حمله می کردن و به غارت می بردن ..
گاهی چند نفره ، گاهی تکی ..
جنازه های زیر دستشون ، دیگه حتی نای نفس کشیدن نداشتن و عرق کرده و گاه خونی ، با هر ضربه به بالا پرتاب شده و بی جون تکونی می خوردند ..
دور آتش جمع شده و صدای قهقهه ها بعد از هر نمایش و ارضا ..
هر شلاق و تمنا ..
هر مبارزه و باز و باز و باز ..
بلند می شد و نمایش ادامه پیدا می کرد ..
مرد هایی تشنه ، مرد هایی کور شده و مرد های اشراف و بالا بلند ، با فاحشه های مخصوص و برده ها ..
.
درد دیگه توی چشمهاشون هم دیده نمی شد و این همه پاداش میرایی ها بود !
.
همه چیز خیلی بد بود ..
خیلی خیلی بد و اگر استیوس شونه هاشواز پشت نگرفته بود به بیرون پرتاب می شد ..
.
صورتش سرخ شده و رگ هاش بیرون زده بودند ..
داغ کرده بود و کشیده شدن سخت دندون هاش روی هم رو به خوبی می شنید ..
بازو های قوی ای یکدفعه دورش حلقه شده و پرده ی چادر رو از دستش دراورده و پایین انداخته بودن ..
عضلاتش همه سفت شده و تازه حالا که چیز زیادی به صبح نمونده بود ، می تونست بفهمه که اون لحظه کاملا تو آغوش اون مرد فرو رفته بود ..
.
.
بهش نگاهی انداخت ..
خیلی آروم بود ،
انگار نه انگار که  این ، همون مردِ بزرگ و ترسناک افسانه هاست !
.
خوابیده بود و سینش به آرومی بالا و پایین می رفت ..
.
.
شب بود و جز نور ماه که از بالای چادر ، هلالی از صورتش رو روشن می کرد ، چیز دیگه ای به چشم نمی خورد ..
چشمهاش بسته و مژه هاش بلند بودند ..
صورتش توی خواب واقعا آروم بود !
خیلی خیلی آروم ..
.
دیگه اثری از اخم و جدیت روشون نبود و با وجود پنهان بودن اون آبی های عمیق ، حالا بهتر می تونست  نگاهش کنه ..
انگار که تاحالا صورتش رو ندیده ..!!
واقعا هم ندیده بود ، اون همیشه فقط خیره ی چشمهاش می شد ..!
.
.
نگاه کرد ..
موهاش کنار سرش پخش شده و صورتش رو به اون بود ،
مژه هاش سایه ای روی صورتش انداخته و پوستش برق میزد ،
دماغش قوس ملایمی و لبهاش از هم فاصله ی کمی داشتند ..
.
جریان هوای عبوری از اون چشمهاشو خیره می کرد ..
خیره به احتمالات ،
احتمالاتی که قلبش رو می لرزوند ..
دستش رو می لرزوند ..!
.
.
.
صدای تلقی از بیرون امد ،
نفسش رو بیرون داد ..
کل مدت خیره به نفس هاش ، نفس خودشو فراموشو توی سینه حبس کرده بود ..
ضربان قلبش رو توی سرش حس می کرد ..!
.
هنوز از دقایقی قبل ، کمی می لرزید و از فکرش دلهره داشت ..
سرشو تکون و نگاهش رو حرکت داد ..
.
.
گردنش ، سیبکی که نرم و نامحسوس بالا و پایین می شد و سینه های عریانش ..
یاد نگاهش وقتی با تمسخر گفت نمی تونه قلبِ پتوش رو بخاطر یه  " Φουντ  _ فوناک _ فندق " بشکونه افتاد ..!
.
.
اون لعنتی یکدفعه لخت شده بود و داشت سمت تونی میومد !!
توقع داشت اون از جا نپره و جیغ نزنه ؟؟
خب درسته که کل ظرف میوه ها رو زمین افتاده ، دونه های انگور همه جا پخش شده و پارچه ها به پاش گیر کرده و اونو روی استیو _تقریبا روی اون _ انداخته بودن ..
اما این تقصیر تونی نبود !
اون خودش باید می فهمید که آدمها ، جلوی بقیه یکدفعه لباسشون رو در نمیارن که برن بخوابن !!
اصلا چرا باید لباساشونو درارن ؟؟؟
.
آههه ..
.
مطمئنا ترکیب چشم های باز و بستش با دستی که جلوی صورتش گرفته بود و از لای انگشت هاش هنوز بهش نگاه می کرد خیلی مزحک بوده که اونو اونجوری خندونده بود !!
.
خدایان ..
.
.
واقعا وضعیت خجالت آوری بود !
مخصوصا اینکه بعد از تموم شدن خندش نگاه عجیبی با اون نیشخند مسخره کرده بود و تو بغلش خوابیده بود ..
اخه مگه جای دیگه ای نبود ؟؟
.
آهههه ..
.
دوباره آهی کشید و به دست و پاش که بین دست و پای گنده و غول مانندی گیر کرده بود با افسوس نگاه کرد ..
.
اون عوضی از اون پارچه ها و پاکدامنیش سو استفاده کرده و بهش فرصت کوچک ترین تکون و اعتراضی نداده بود ..!
هنوز صدا و هرم نفس هاش رو ، روی گردنش حس می کرد :
" اگر یه دفعه از خواب بیدار شم ، دیگه معلوم نیست دلم بخواد چقدر مهربون باشم ؟!"
.
.
هه ..
.
اصلا چرا اون باید نگران مهربونی اون غول بیابونی باشه ؟!
فقط اون موقع مور مورش شده بود و بعدش _ از چهار ساعت پیش تا الان _ حوصله ی بیدار کردنش رو نداشت ، همین !
فقط همین !!
.
.
آههه..
.
.
تکونی رو حس کرد ،
موهای استیو رو صورتش افتاده بودند و اون صورتش رو جمع کرده بود ..
.
اخمش تو خواب بامزه بود ..!
.
نتونست کاری کنه و قبل از هر تلاشی فوتش هم به کمک اون تار های طلایی امده بود ..
اخمش بیشتر شد
خواست دوباره تکرارش کنه که پلکهای استیو تکون خوردند
نفسش حبس و لبش گزیده شد ، نفسهاشو بجای بیرون تو میداد و حتی مواظب بود ، بدنش رو منقبض هم نکنه ..
.
.
بعد از کمی صبر ،
با مطمئن شدن از سکون و سکوتشون ، آروم و با احتیاط دستشو جلو برد و اون تار مو رو کنار زد ..
موش نرم بود ..
نرم و سبک !
یه حس خاص داشت ..
لب استیو کمی کج شد که سریع مو ها رو رها کرد ..
.
البته که اون فقط حوصله ی بیدار کردن اون مرد مزاحم رو نداشت !
.
.
نگاهش کرد ..
همه چیز آروم بود ..
دستی که زیر سر هر دوشون بود و دستی که اونو گرفته بود ..
صورتی که در آرامش نفس می کشید و سینه ای که زیر اون پارچه ی خنک بالا و پایین می شد ..
.
حالا گرمش شده و دیگه خوابش گرفته بود ..
چشم هاش کم کم در حال بسته شدن بودن
همه چیز خوب بود ..
.
.
.
____________________

(تیمس)

.
.
آروم آروم قدم بر می داشت و سعی می کرد کوچک ترین سر و صدا یا جلب توجهی نکنه ..
.
همون بر خورد و صدای بلندِ افتادن اون ظرف ها روی هم کافی بود !
حالا که به طرز معجزه آوری زنده بود ، نباید الکی زندگیش رو با بیدار کردن استیو یا هنری به خطر می انداخت !
.
ایده ی چادری درست بین چادر استیو و هنری مزخرف بود ،
مزخرف و از آنِ استیو !
.
.
شنل آبیش روی دستش بود و دولا دولا راه می رفت ، اون لعنتی ها خوابشون خیلی سبک بود !
حتی با نفس کشیدن یه مورچه تو ده متری هم از خواب می پریدن !!!
.
.
بلاخره با رسیدن به چادرش ، نفسشو راحت بیرون داد ..
شنلش رو با احتیاط وصل کرده و خودشو روی تخت انداخت ..
آهههههههه ..
دست هاشو به دو سمت باز کرد و نفس بزرگی کشید ..
.
قفسه سینش بالا و پایین می رفت و مردمک چشمهای سبزآبیش ، هنوز گشاد بود ..
چشمهاشو بست ،
لب هاشو با زبون خیس کرد و لبخندی که لجوجانه گوشه ی لبش نشسته بود رو کنار زد  ..
.
" اون مرد "
.
.
لبخندش بزرگ تر شد ..
قیافه ی اونها جلوی چشمش نقش بست ..
اونا خیلی شبیه هم بودن !
.
با یاد آوری غرغر ها و دلخوری باکی موقع خداحافظی لبخند شیرینی روی لبش نقش بست ..
اون واقعا بامزه بود و با وجود چشمهاش ، هر حرکتیش رو می شد با بدن "شخص" دیگه ای تصور کرد  !
.
خزه هایی که به پوستش میمالید و سری که تو گردنش فرو رفته و ولش نمی کرد ..
اگر "اون" به زور نگرفته بودش نمی تونست از اونجا بره ،
خدایان ..
چشم غره ی عصبانیش به "اون " ..!
.
اسم هاشون رو بهم نگفته بودن و فقط می تونست چشم ها و جدیتش رو به یاد بیاره ..
.
.
اون شمشیرش رو انداخته و دستش رو برای بلند کردنش دراز کرده بود
لحظه ای که دستش رو گرفت و اون بالا کشیدش ..
.
درست همون لحظه ای بود که تقریبا با هم دوست شده بودن ،
حداقل از نظر تیمِس دوست شده بودن !
لب هاشو رو هم کشید و لبخندش رو مخفی کرد ..
سکانس های بعدیشون از جلوی چشمش عبور می کردند ..
غر غر های باکی و نگاه های اون ..
بازی ها و لبخند های محو ..
شیطنت ها و نوازش ها ..
.
.
صحنه ای که از سرما تو خودش جمع شده و صدای خنده ی آرومی یکدفعه از کنار گوشش بلند شده بود ، جلوی چشمش نقش بست ..
لب های سرخ پنهان شده میون ته ریش هاش ..
.
اون مرد می خواست بی تفاوت و سرد باشه ، اما شنل طوسی ای دورش انداخته و بعد خز های سفیدی دورشون پیچیده بود ..
.
.
دوباره لبخندی رو صورتش نقش بست ..
لبخندی که لذت و ذوق ِ خاصی داشت ... !
.
.
.
💙🧡💙



game of eternity (Stony)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora