♠جاسوس♠
.・✫・゜・。.
پارت2
ييبو عکسو ميزاره توی داشبورد و به سمت باشگاه ميره.. پله های باشگاهو بالا می ره و وارد سالن میشه ساک ورزشيشو ميزاره توی کمد و لباسشو درمیاره.. لوسی یه دختر با قد حدودا 170 وموهای مشکی که تا پایین کمر باریکش میرسه و با پوست سفیدش یه تضاد قشنگی داره با چشمای کشیده و دماغ عروسکی و لبای گوشتی و سرخش که بیشتر از همه به چشم میاد...و از ييبو خوشش میاد و دوست داره یک شب رو با ییبو بگذرونه وچندین بار هم به ییبو پیشنهاد داده و همیشه رد شده و سیریشیه که دومی نداره..
از کنار ييبو رد میشه که چشمش به بدن ييبو ميوفته ..یه پسر به قد حدودا 180 و شونه های پهن و سیکس پک هایی که حسابی هیکلشو سکسی تر کرده و رگ های برجسته اش دستای ورزیدشو جذاب تر کرده ..
همینجوری که داشت دستای ییبو رو روی سینه هاش که با قدرت میمالشون تصور میکرد ، دستش ناخوداگاه به سمت سینه هاش رفت و گوشه لبشو گاز گرفت که یهو دید ييبو داره از آینه با اخم نگاهش میکنه.. ترسید و به سختی خودشو جمع کرد و با عشوه خندید که ييبو بدون هیچ عکس العملی رکابيشو تنش کرد و به سمت وسایل ورزشی رفت..
لوسي : سلام..
ييبو بدون جواب شروع میکنه به وزنه زدن..
لوسي:با تو بودما جواب سلام واجبه..
ييبو: زود دختر خاله شدی..تو ن و شما.. گيريم سلام فرمایش؟..
لوسي:این چه طرز صحبت کردن با دختره.. خونوادت بهت یاد ندادن با یه دختر چجوری صحبت کنی؟
بیبو وزنه های سنگينو بلند میکرد و پرس سینه میزد و درحالیکه تند تند نفس میکشید:چرا اتفاقا یادم دادن..اما اینم یادم دادن که با دختراي مزاحم چجوری صحبت کنم..
لوسی: دستشو ميزاره روی بازوی ييبو و میگه حالا ما شدیم مزاحم؟
ييبو وزنه زدنو متوقف میکنه و بدون اینکه به لوسی دست بزنه بازوشو از دست لوسی بیرون ميکشه:خیلی وقته مزاحمی.. دختر جون دور ور من نپلک برات گرون تموم میشه...
لوسی: جووون بزار تموم بشه من اصلا خودم همینو ميخوام..میدونم در برابر من خیلی سخت خودتو نگه می داری و مقاومت میکنی اما تا کی؟بالاخره مقاومتت تموم میشه و..
ييبو یه لبخند کج و از رو تمسخر میزنه و با چشمای ريلکس نگاه لوسی میکنه: پس منتظر باش .. و اونجا رو ترک میکنه..
لوسی که حرصش گرفته بود دستاشو مشت کرده بود و از عصبانیت سرخ شده بود:حالا ميبيني ييبو خان..یه کاری میکنم خودت جلوم زانو بزنی که باهام یه شب باشییی...
بیبو به سمت ماشینش ميره که سرهنگ باهاش تماس میگیره:چشم ..بله می شناسم..باهاش تماس میگیرم.... خودمو ميرسونم.. فعلا..

YOU ARE READING
▪︎Spy▪︎
Fanfiction"جاسوس" با ورود تروریست ها به کشور چین ؛ سازمان امنیت چین برای شناسایی و دستگیری تروریستها تعدادی از نیروهاشو به عنوان جاسوس به این گروه میفرسته.. وانگ ییبو که سرانجام موفق به ملاقات میشه اما با اتفاقاتی که پیش میاد توسط شخصی به نام شیائو جان از...