زمانی که با لوهان دست در دست هم مثل روزهای دیگه وارد مدرسه شدند معاون آنها را به اتاق مشاور فرستاد
-سهون جان روی صندلی منتظر بمون تا مامان و بابات هم بیان
سهون اول لوهان را روی صندلی های بلند نشاند و بعد خودش هم در کنارش نشست
ممکن بود والدینش حالاحالاها نرسند پس ابنباتی باز کرد و داخل دهنش کرد
فرشته کوچولوش مثل انسان ها میخوابید اما نیازی به غذا نداشت پس خودش زیر نگاه های لوهان اون ماده ی شیرین رو مکید و مکید تا تمام شد
-حس خوبی میده؟!!...داری میخندی!!
لوهان نمی توانست درک کند که کردن یک توپ گردالی رنگی تو دهن و خوردنش چرا انقدر لذت بخشه؟!!
تو تلویزیون شنیده بود اینها کلی ضرر دارند و سهون ممکنه به خودش آسیب بزنه!!
-خوشمزه است!!
لوهان از شنیدن این کلمه ی جدید و ناآشنا سیخ شد...خوشمزه؟!؟!..یعنی چی؟؟!!
سهون به حالت خوردنی عروسکش لبخندی زد و توضیح داد
-آره حس خوبی داره و شیرینه مثل لوهانی..تا نخوری متوجهش نمیشی
-من خوشمزه ام؟!
-اوهوم..خیلی
لوهان پلکی زد و با چشم غره به چوب آبنبات ادامه داد
-بیشتر از این؟!!
سهون از حسادتش خندید و تایید کرد
-بیشتر از همه ی این چیزهای خوشمزه!..
چشم های لوهان قلبی شد و روی صندلی ایستاد تا قدش به لپ سهون برسه و دورباره بوسه ای جای همیشگیش بکاره
در با صدای تقی باز شد و لوهان وسهون از فضای عاشقانه و کوچکشون دراومدند
-بفرمایید خانم و آقای اوه..
زمانی به حرف های بزرگونه مامان و باباش و مشاور گذشت و لوهان روی صندلی بخواب فرو رفت
-سهون بیا اینجا..
سهون سمت مشاور رفت و روی مبل کنار مادر و پدرش قرار گرفت
-میشه درباره ی پسر تو نقاشی هات برامون بگی؟!
پس موضوع این بود!!...اونها میخواستند حالا انگ دیوانه بودن هم بهم بزنند!!
-دوستمه..
خیلی ساده جوابشون رو داد اما اون خانم شیک پوش ول کن ماجرا نشد
-تو این مدرسه است؟!
-نه اون خیلی بچه است که مدرسه بره!!
-کجا دیدیش؟!
-تو پارک..
-دیدید!! بچه ی من سالمه خانم حالا بهتره بزارید برگرده کلاسش!!
مادرش کلافه لب زد و دامن را در تنش مرتب کرد
-خانم اجازه بدید کمی بیشتر ازش بدونم..خب سهون چند وقت باهاش میگذرونی؟!
-تقریبا همه ی روز رو!!
-پس چرا به ما معرفیش نکردید؟!
پدرش گفت و سهون هم آماده ی جواب این سوال بود
-این چیزها برای شما مهم نیست!!..حتی اگر میگفتم یادتون نمیموند!!
-اینجوری حرف نزن عزیزم ما خیلی هم برای تو وقت میذاریم!!
-من قبلا بهتون درباره ی لوهان گفته بودم..
-پس اسمش اینه..چینیه؟!!
سهون کلافه روش رو برگردوند پدر و مادرش اصلا درکش نمی کردند
-نه اون یه فرشته است
مشاور که مطمئن شد درست فهمیده بشتر از این سهون رو نگه نداشت و بهش اجازه ی خروج داد اما جلوی دونفر دیگه ی در جمع را گرفت
-کجا داری میری؟!!
سهون مخالف در حرکت کرد و ضربه ای به گونه ی لوهان زد تا بیدارش کنه
بقیه با تعجب به پسر کوچولو که داره با آرامی و لطافت شخص دیگری که خودش میتونه ببینه رو ناز و بغل میکنه نگاه می کردند و مادر سهون خشمگین تر میشد
حدس میزد پسرش کثیف و حقه باز باشد اما نه در این حد که تظاهر به مشکل دار بودن بکند!!
قبل هرکاری از جانب آنان سهون و لوهان نیمه بیدار به بیرون اتاق خفه رفتند
-سهونی چیشده؟!...
تیله های گرد و عسلیش روی آدم نازنینش که ناراحت و خشمگن به نظر می رسید در گردش بود
-هیچی مثل همیشه بابا و مامانم...
با بغل یهویی لوهان حرفش از مغز به دهان نرسید و خاموش شد
-از الان من مامان و بابات میشم سهونییی!!
در یک لحظه همه ی حس های بد به بیرون رفتند و سهون در سرخوشی غرق شد
خانواده میخواهد چه کار وقتی لوهان هست؟!!
-تو برای اینکار زیادی کوچولویی!!
لوهان ناراحت پایش را به زمین کوبید
-چطوری بزرگ شم؟؟!!
-نمیدونم فرشته ها چطوری بزرگ میشن...
لوهان آویزون پشت لباس سهون را گرفت و به دنبالش راه را ادامه داد
تمرکز سرکلاس خیلی سخت بود چون تصویر زیباتری از تخته سفید و آبی معلم وجود داشت...! تا وقتی لوهان در کلاس هست عقل و هوش سهون ده ساله به آن کشیده می شد!
و اما لوهان که بی توجه به همه چی با ویژگی جدیدی که از خودش کشف کرده بود مشغول بود..!
آب دهنش مثل آب تو دستشویی سهون حباب میشه!!..این خیلی جالبه اما چرا بیرون نمیره و تو دهنش میمونه؟!!
میخواست سوالش رو از سهون بپرسه اما اون باید درسش رو میخوند تا بتونه بابا بشه!!...
دوباره بادکنک دیگه ای رو کشت و تصمیم گرفت تا این کار رو نکنه اون وقت حبابکی ها رو نمی کشت!!..کشتن ناراحت کننده است!!
لوهان نمیتونست تو دید مردم حتی نقاشی بکشه چون مداد ها از دستش رد میشدند انگار که ابر شده باشه!!
نکنه واقعا ابر شدم؟!!...لرزی کرد و آستین سهون را گرفت
نه ابرنشدم چون سهونی تو دستمه!!
-آروم بگیر فسقلی..
سهون زمزمه کرد و لوهان هم چون بچه ی حرف گوش کنی بود گرفت خوابید!!
****
زنگ به صدا درآمد و درشلوغی و هیاهوی بچه های هم قدو قواره ی خودش با لوهان به بیرون دوید
-سهونی آروم تررر
لوهان فریاد کشید...جثه ی اون ریزتر از بچه های مدرسه بود و ناچارا برای خفه نشدن به پرواز درآمد
سهون یک دستش را درهوا حس کرد و تازه به یاد وجود لوهان افتاد از شلوغی به بیرون رفت و ایستاد
لوهان چشم هاش رو محکم بسته بود و متوجه ایستادن او نشده بود
-لوهان میتونی بیای پایین..
لای یک چشمش را باز کرد و وقتی اوضاع را آروم دید روی زمین اومد
-لوهانی داشت له میشد سهون بددد!!
دلخور دست به سینه شد و سهون باهمان فیگور خوردنی اش بغلش کرد
-لوهانی قهره؟!
لوهان سرش رو بالا و پایین کرد
-تا وقتی سهونی لوهانی رو له کنه باهاش قهر میمونه!!
-حیف شد که..چون سهونی برای فرشته اش یه سوپرایز داشت!!
لوهان با شنیدن کلمه ی سوپرایز چشمای پرستاره اش رو به سهون داد
-نهه لوهانی آشتیههه!!..من سوپرایز میخواممم
سهون عاشق این خصلت لوهان کوچولوش بود که سریع غم هاش رو فراموش می کرد...فرشته کوچولویی که داشت از هر بدی ای به دور بود!!
-کمی صبر کن تا بهش برسیم..
****
-اینجا کجاست سهونی؟!
لوهان روی صندلی بزرگ وایساده بود تا به میز برسد و همه ی اون مکان را رصد می کرد
سهون جوابی بهش نداد و منتظر سفارشش ماند
-دوتا بابل تی..نوش جون پسر کوچولو
تشکری کرد و کنار لوهان قرار گرفت
-سهونی تو که میدونی من نمیتونم بخورمش!!..
لوهان با لب های آویزون یادآوری کرد اما سهون با اطمینان لبخندش را حفظ کرد
-وقتی پیش من باشی میتونی همه چیز رو تجربه کنی!..
لوهان مثل هربار نفهمید ولی میخواست ببیند که سهون می خواهد چه کار کند!
-دهنت رو باز کن!!
لوهان حرف گوش داد و احساس جدیدی اورا در بر گرفت
سهون قلوپی از بابل تی اش را با دهانش به او منتقل کرده بود..
سهون هوشمندانه از اتفاقات اخیر به این نتیجه رسیده بود که لوهان کوچولوش میتونست هر احساسی که از طرف او بود را درک کند و حالا میتوانست طعم خوراکی موردعلاقه اش را حتما بچشد
-این خوشمزه بود؟!..
قیافه ی لوهان خیلی گنگ بود و سهون از اینکه شکست خورده بود لرزی کرد..سر تکان داد و آه کشید
-ببخشید لوهان من فک..
-خیلی عالی بوددد..بازهمم میخواممم
لوهان با شوق بالا و پایین پرید و دهنش را تا آخر باز کرد و سهون با خنده به او بابل تی خوراند
وقتی خوشحالی منم خوشحالم لوهان:)

CZYTASZ
I found an angle(پایان یافته)
Fanfictionسهون کوچولو از تنهاییش در حال گله کردن بوده که روزی یک فرشته با بوت خوشگلش روش می افته و زندگی تباهش رو آباد میکنه اما.. همه چیز که قرار نیست خوش و خرم پیش بره...💔 کاپل : هونهان💕💕 فصل دوم هم کامل است❣😗