☽︎- من به ته خط رسیدم اگر وجود تو باعث بشه که منو مینجی از هم جدا بشیم قسم میخورم میکشمت..
-و اگر اون تو رو بخاطر هوسوک هیونگ بیخیال بشه چی!؟☾︎✍︎
・────✦────・
Name:𝙱𝚎𝚐 𝚏𝚘𝚛 𝙸𝚝
Genre.Romance،،Fantasy
Couple:JungHoSeok&minji Jungkook&Nana
Start...
Hoppla! Dieses Bild entspricht nicht unseren inhaltlichen Richtlinien. Um mit dem Veröffentlichen fortfahren zu können, entferne es bitte oder lade ein anderes Bild hoch.
آوریل2021 کمپانی XL
_باورت نمیشه!.. خودم با چشمای خودم دیدمش . تهیونگ با تعجب به حرف های جونگ کوک گوش میداد . . .
همونطور که پرونده های روی میزش رو جمع میکرد ، گهگداری به یونگی که با قدم های تندی طول اتاق رو قدم میزد و چند ثانیه ایی یک بار دستش رو پشت گردنش میکشید نگاهی می انداخت . کلافه از صدای برخورد کفش های یونگی به سطح سرامیک های کف اتاق دست از کارش کشید . _ چرا به جای راه رفتن های روی مخت نمیگی مشکلت چیه!؟.. با گام های بلندی خودش رو هم مبل تک نفره رو به روی میز جین رسوند و نشست .
_جونگ کوک ...وقتی میاد کمپانی توی پارکینگ ...نانا رو میبینه البته از دور!.. کنجکاو شده راجبش. با چشمایی که به بزرگ ترین حد خودش رسیده بود به یونگی نگاه میکرد . _تو داری جدی میگی!؟خب نزدیکش که نشد اره؟! _نه هیونگ نزدیکش نشده ولی راجب هویتش خیلی کنجکاو شده . _خیله خب من ...من به نامجون شی میگم . . . "نانا،استودیوی شخصی"
تمام مدت زمانی رو که کمپانی بود رو توی استودیوش میگذروند. ازین یکنواختی خسته شده بود .دوست داشت نگاهی به بقیه طبقه ها بندازه و برای خودش آزادانه بگرده. با حسرت به در نگاه کرد .. سعی کرد خودشو قانع کنه که مشکلی پیش نمیاد . کارش توی پنهون شدن حرف نداشت به هرحال چندین ساله که کارش همین بود.. دستکش هاشو دستش کرد و از استادیو بیرون رفت. با عجله وارد آسانسور شد . این اولين بارش بود که این ساعت توی کمپانی میگشت. با خودش فکر کرد که بهتره اول سری به نامجون بزنه و بهش اطلاع بده ، با قدم های تندی سمت دفتر مدیریت راه افتاد. . .
ماسکش رو اروم پایین آورد تا منشی بشناستش : _نانا شی خوشحالم که میبینمتون اما.. تمام مظلومیتش رو توی نگاهش جمع کرد: _میدونم میدونم فقط یک ساعت .. تلفن رو برداشت و به نامجون اطلاع داد. _منتظرتون هستن بفرماید.. تشکر کرد و سریع در اتاقو باز کرد..اول سرشو داخل برد : _انیونگ ببین کی اومده با صدای بلندی گفت تا توجهش رو جلب کنه. نامجون ازپشت میزش بلند شد و با لبخندی که با لبخندی که از دیدن نانا روی لب هاش اومده بود سمتش رفت .. نانا با گام های بلندی خودش رو به نامجون رسوند.. و دستاشو دور کمرش حلقه کرد ..همون لحظه متوجه شد که احترام گذاشتن رو فراموش کرده .. دستاشو از دور کمرش باز کرد کمی عقب رفت و تعظیم کرد و دوباره بغلش کرد. نامجون با لبخندی به این رفتارای شیرین دختر زد . با این حال تیکه ای انداخت: _چقدر خوب یاد گرفتی زبانتم بهتر شده!! و به سمت مبل های اتاق هدایتش کرد نانا غرولند کنان از لحن تمسخر آمیز نامجون گفت: _خب من واقعا بعضی اوقات یادم میره .. اینم بخاطر اینه ارتباط زیادی با کسی ندارم.. رو به روش روی مبل دونفره چرم نشست و ازش پرسید: _چی میخوری بگم برات بیارن؟ نانا سریع پیشنهادشو رد کرد: _چیزی نمیخورم میخوام زود برم پیش بچها ...هانا گفت کارآموز جدید داریم. می خواست که مخالفت کنه اما با دیدن ذوق دختر چیزی نگفت . _خیله خب دختر اروم تر، باشه هرکاری میخوای بکن! فقط مراقب باش .. سی دقیقه . _شست با صدای ملتسمی درخواست کرد که بازم دلش به رحم اومد... خندید و گفت: _باشه عجله نکن کارت دارم. به جلو مایل شد و دستاشو به زانوهاش تکیه داد.. _ خب نانا.. هنوز جملش رو کامل نکرده بود که وسط حرفش پرید و سریع بلند شد همونطور که سمت در میرفت گفت: _دیر میشه بعدا بعدا.. پوفی از روی لجبازی دختر کشید : _از دست تو باشه برو فقط حواست به خودت باشه و.. بازم بدون توجه به حرف های نامجون با ذوق سمت در پا تند کرد و تایید میکرد: _چشم چشم حواسم هست. از اتاق خارج شد . صدای نامجون که بلند ميگفت مراقب باش رو از پشت در شنید. خنده کوتاهی کرد و سمت استودیو مشترک تهیه کننده ها راه افتاد . . . پشت در اتاق وایساده بود میخواست یکم سر به سرشون بزاره... آروم در رو باز کرد و نگاه کوتاهی انداخت ..پشتشون به در اتاق بود و متوجه باز شدن در نشده بودن . سمت داکسیکیم که نزدیک تر بود رفت . دستاشو با یه حرکت قفل کرد و سرشو اروم سمت میز هول داد که داکسی جیغ کشید و توجه بقیه رو جلب کرد با چشمو ابرو اشاره کرد چیزی نگن . داکسی با اینکه جثه بزرگتری داشت هر چقدر تلاش کرد نتونست خودش رو آزاد کنه .نانا کاملا ماهرانه دستاش رو پشت کمرش قفل کرده بود ..و البته ترسو بودن زیادی داکسی باعث شده بود تقلای زیادی نکنه و بیشتر درخواست کمک میکرد.